*از شما چه پنهون*
امروز صبح(3شنبه)پیش روانپزشکم بودم.
انگار اون دکتر گفتار درمان کاملا از برگشتن قدرت حرف زدنم ناامید شده و ناامیدیشو به این روانپزشکم هم انتقال داده.
قبل از هر حرفی به روسری و مانتوی مشکیم که از زیر چادر هم به چشم میومد اشاره کردو گفت:
"هنوز که این تنته!مگه جلسه ی قبل نگفتم باید لباس مشکیتو دربیاری؟؟با دو سال و 3ماه عزا نگه داشتن چیو میخوای ثابت کنی؟؟نا سلامتی تو دختر تحصیل کرده و روشنفکری هستی سحر!با کی لج میکنی؟؟فکر کردی روح اون آرومه با این حال و روزت؟؟...."
من فقط سر به زیر و آروم گوش میدادم به حرفاش.تا آخر جلسه هم چیزی براش ننوشتم.
حق با اونه حق با مامانمه حق با شماس. . . .
اما. . . .
بیخیال
لایک=د بغض نکن دختر!