دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  202999

سلام.چند کلمه حرف دارم باتون امیدوارم ادمینای عزیز ردش نکنن این حرفایی که میزنم پندواندرز نصیحت نیست چندکلوم صحبت ایرونیه روی صحبتم با دوستانی هستش که ایرانی و فرهنگ ایرانی بودنمونو مسخره وبه وجهه طنز میگیرنش دوستان عزیز مابا این کارامون به جای بهبود بیشتر این اجازه رو به دیگران میدیم تا مارو عقب افتاده و بی فرهنگ تلقی کننند ما قبلا بهترین فرهنگ وتمدن رو در زمان جاهلیت کشوران اطرافمون داشتیم ماایرانیان اصیل هنوز هم بهترین فرهنگو داریم دلیل نمیشه بعضی از مسایل اقتصادی و سیاسی کشورمونو به فرهنگ مردم بی طرفمون نسبت بدیم اینا بحثش از فرهنگ جداس ما میتونیم به جای طنزسازی فرهنگ سازی برای کسانی بکنیم که سعی در خراب کردن وجه ایرانی دارن یادتون باشه زمانی که عهد جاهلیت بودو یک کشوری فقط یک جزیره(امیدوارم منظورمو گرفته باشید)ویا کشور دیگری دختر زنده بگور میکرد ما جاده و سکه میساختیم ما هیچیمون از بقیه کشورا کم نیست اونا موفقن چون هرقدر که از بعضی مسایل کشورشون ناراضی باشن اما میگن بهترین مردم مال ماس چرا ما داریم حودمونو پایین نشون میدیم درصورتیکه خیلی بالا تر از این حرفاییم ......

امیدوارم حرفامو به پندو اندرز نگیرید وفکر کنید یک گپ دوستانه بین چندتا ایرونی بوده مرسی از همتون

  202816

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته
فریاد کشید : بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی...
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،آب دهانش را قورت داد خواست چیزی بگوید
اما ، سرش را پایین انداخت و رفت .برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت ...

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده
هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی
همیشگی ماست
معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران اصلا نامساوی که تعریف
و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش
می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،
که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود
معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
و پشت در گم شد

  202783

شعر يک کودک سياه پوست که بهترين شعر سال شد
When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you grey
And you calling me colored

وقتي به دنيا ميام، سياهم،
وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،
وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم،
وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد:
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،
وقتي بزرگ مي شي، سفيدي،
وقتي مي ري زير آفتاب، قرمزي،
وقتي سردت مي شه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي،
وقتي مريض مي شي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...

و تو به من مي گي رنگين پوست...
برای این شعر تو سازمان ملل پنج دقیقه دست زدند.
آنطور که هستي‌ باش ،....
صداقت مؤثرترين تيري است که به قلب هدف مي‌‌نشيند ،....
هدفت را با نقشه‌هاي جوراجور آلوده مکن‌ ،...
خودت باش ،....
افتاده

  202763

دردودل یک مشهدی با امام رضا:
ماره میبینی که شرو باصفایوم..بچه محله امام رضایوم
زلزله یوم،حادثه یوم،بلایوم..بچه محله امام رضایوم
هرروزه جمعه دلمو مبندوم به پنجره ی طلا و برمگردوم
کارو باروم ردیفه،باخدایوم..بچه محله امام رضایوم
به مو بگو بیا به قله ی قاف،اصن بزار موره همونجه علاف
قرار مرار هرچی بگی ما پایوم،بچه محله امام رضایوم
دوروغ موروغ نیس میونه ما باهم،الان به عنوان مثال تو حرم چن روزه که تو نخه کفترایوم
بچه محله امام رضایوم
چشم ماره گرفته چنتا کفتر،گفته خودش(امام رضا)چنتاشو خاسی بردر
الان دروم خادماره میپایوم..بچه محله امام رضایوم
کفترارو که بردوم از رو گنبد،موروم مو باز تو نخه رفت وآمد
تو نقشه ی او گنبده طلایوم..بچه محله امام رضایوم
گنبده نصفه شب مده به دستوم،او گفته هروخ که بیای مو هسوم
مویم که قانعو بی ادعایوم..بچه محله امام رضایوم
وقتی میبینوم همه ازش میگیرنو میگن باز کمه،گنبدشو اگه بده رضایوم
بچه محله امام رضایوم
گنبدو منبد نموخام باصفا،چن ساله پای سفره ی ای عاقا منتظره یک ژتونه غذایوم

  202450

معین خواننده معروف تعریف میکند روزی از ایران نامه ای دستم رسید که داستان زندگی یک فرد از ابادان بود ، داستان نوشته شده از این قرار بود ...
شخصی تعریف میکرد که 16 ساله بودم عاشق دختری شدم ، چنان دیوانه وار عاشق ان دختر شدم که پس از اصرار و پافشاری بسیار زیاد توانستم در همان سن پدرم را راضی کنم که به خواستگاری دختر برویم ، وقتی به خواستگاری رفتیم پدر دختر بنای مخالفت گذاشت و برای اینکه مرا از سر. باز کند اصرار داشت باید درس بخوانم و حداقل دیپلم داشته باشم ، پس از ان با جدیت درس را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم ، بعد ان دوباره به خواستگاری رفتیم ، ولی پدر دختر گفت حتما باید به سربازی بروم و بدون داشتن کارت پایان خدمت هرگز به دخترش فکر نکنم ، در بیست سالگی به سربازی رفتم و در بیست و دوسالگی دوباره به خواستگاری رفتم ولی پدر دختر اصرار داشت که باید کار مناسب داشته باشم ، به هر حال بعد پیدا کردن کار مناسب و خواستگاری رفتن و امدن هایم و بهانه های مختلف باعث میشد که بروم و به خواسته جدید عمل کنم و دوباره بیایم ، جالب اینکه در این مدت ان دختر هم به پایش نشسته بود و خواستگاران دیگر را رد میکرد ، ان شخص تعریف میکند پس از این خواستگاری رفتن ها و نا امید شدن ها بالاخره پدر دختر در 32 سالگی راضی به ازدواجمان شد و دست از بهانه های خود برداشت ، جشن بزرگی بر پا کردیم و در انتهای مراسم در حالی که خودم را خوشبخت ترین ادم روی زمین میدانستم به خانه ی خودمان رفتیم ، وقتی به خانه رسیدیم همسرم به قدری خسته شده بود بر روی مبل دراز کشید و خوابش برد ، من هم برای اینکه اذیت نشود فقط پیشانی اش را بوسیدم و در یک گوشه خوابم برد ، صبح اول وقت شاد و سرخوش از اینکه بالاخره پس از سالها معشوقه ام را در کنارم میبینم از خواب بیدار شدم و وقتی او را در خواب دیدم تصمیم گرفتم به تهیه وسایل صبحانه بپردازم ، صبحانه را تهیه کردم و مدتی منتظر بیدار شدنش بودم که نگران شدم ، کمی ترسیدم ولی نزدیک که شدم دیدم دختر نفس نمیکشد ، سریعا پزشکی اوردم و پزشک بعد از معاینه گفت این دختر شب گذشته از فرط خوشحالی دچار حمله قلبی شده و ایست قلبی کرده است و فهمیدم پس از سال ها تلاش برای بدست اوردنش او را برای همیشه از دست داده ام

صبحت بخیر عزیزم با آنکـه گفتـه بودی دیشـب خـدانگهدار

با آنکه دست سردت از قـلـب خـستـه تـو گویـد حدیث بـسـیـار

صـبـحت بـخـیـر عزیزم بـا آنکه در نگاهـت حرفی برای من نیست

بـا آنـکـه لـحـظـه لـحـظـه می خوانم از دو چشمت تـن خـسـتـه ای ز تـکـرار



عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست






نمیدونم چی بید بگم اما هر پدرو مادریم نمیشه بهشون گفت پدر مادر...
شب خوش...



احســــــــــــــــــــــــEHSANHDــــــــــــــــــــــــــان

  202394

ای لرستان جان فدای خاک تو
قبله گاهم قلعه ی افلاک تو.
سرزمین مادری یادت بخیر
شهر عشق و دلبری یادت بخیر.
ای چراغ روشن اندیشه ام
من صدای آبشار بیشه ام.
خاطرم را خرم و آباد کن
با کمانچه قلب من را شاد کن.
دل بسمت غار کوگان میرود
تا کیو شبها غزلخوان میرود.
عاشق گرداب سنگی مینوشت
خایدالو تو قشنگی چون بهشت.
رهگذرهای تو عاشق میشوند
داغدارت چون شقایق میشوند.
دیده ام دور از تو کشکان میشود
بغض هایم شعر کهمان میشود.
ای منارت سرمه دان دیده ام
کوه مخمل را به تن پوشیده ام.
اشترانکوهت قشنگ و دلرباست
چون گهر جام شراب عشق ماست.
کوه تو هشتاد پهلو برف داشت
در بهار از عطر گلها حرف داشت.
با گرین ات همنشینم روز و شب
سنگ تو مهر جبینم روز و شب.
عشق اسبیکو شرار سینه ام
روشنی بخش دل آیینه ام.
یافته کوهت غرورش دیدنی است
زلف خوشبوی چویرش چیدنی است.
کوله بار شعر من ریواس بود
قافیه مست سراب یاس بود.
کوه و دشت و خاک طرحانت قشنگ
نقشهای غار دوشه روی سنگ.
در دلم عشق سیاب است و انار
مست گلزار خوش اسفندیار.
غار کلماکره ات دلشوره داشت
تاهمیشه برزبانش هوره داشت.
سرزمین رودهای پر خروش
جایگاه مردمان ستره پوش.
گلونی های زنانت رنگ رنگ
نقش قبر رفتگانت شیر و سنگ.
ای لرستان سرزمین باستان
هوره ای از مادها با من بخوان.
تا دلم با اشک اشکان تر شود
جان من راهی پلدختر شود.
گاومیشان و پلی بر روی آب.
حال من چون پل شکسته شد خراب.
دل به پاپل میدهم دیوانه وار
میروم همراه کشکان بیقرار.
راستی معمار پل هایت که بود؟
کز برایش نوحه کوکو میسرود!
کوه محراب تو افسون است نیست
گنج دره خاک قارون است نیست.
شهر بابای بزرگت نور داشت
مرد دلفان در دلش تنبور داشت.
در بروجرد تو مهمان میشوم
با اوستا من غزلخوان میشوم.
شیعه با نام بروجرد آشناست
از دیارش

  202341

گـیـــرم تـمـآم دنـیـآ بـگـویـنــد مـآ مـآل هــم نـیـسـتـیــم
مــآبـه درد هـم نـمــیـخـوریـم
گـیـــرم بـرآی زیـر یـک سـقـف رفـتـن
عـشـق ، آخـریـن مـعـیـآر ایـن جـمـآعـت بــآشـد
گـیـرم دوسـت داشـتـن بـدون سـنـد حـرآم بـاشـد
عـجـیـب بـاشـد
بـآور نـکـردنـی بـآشـد
گـیـــرم تـآ آخـر عـمـر تـنـهـآ بـمـآنـم
گـیـــرم هــرگـز دسـتـآنـت در دسـتـآنـم قـفـل نـشـود
مـــــن امـآ
گـیـــر ایـن گـیـــــرهآ نــیـسـتــم
من تــآ ابـد
گـیـر چــشـمـآن تــوام
گیر دوســت دآشـتـنـت . . .


* A *

  202050

(( انچه از دوتائى ها بايد بدانيم ))

انسان 2 نوع معلم دارد، آموزگار و روزگار
هرچه با شیرینی از اولی نیاموزی ،
دومی با تلخی به تو می آموزد...
---
انسانها؛ در دو صورت چهره واقعی خودشان را نشان میدهند:
اول، بدانند کامل به خواسته هایشان رسیده اند
دوم اینکه بدانند هرگز به خواسته هایشان نمی رسند . . .
---
دو چیز شما را تعریف میکند:
بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید
و نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید . . .
----
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛
یکی دیروز و یکی فردا .
----
دو شخـص به تـو می آمـوزد:
یکی آمـوزگـار، یکی روزگـار
اولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت
----
آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن
----
رابطه ها در دو حالت قشنگ ميشن:
اول پـيـدا كـردن شـبـاهت ها
دوم احترام گذاشتن به تفاوتها
----
همه يادشون ميمونه باهاشون چيكار كردى،
ولـى يادشون نميمونه براشون چـكار كردى.
----
هميشه دلتنگ اونى هستيم كه نيست،
حوصله كسى را هم نداريم كه ﻫﺴت

  202014

ساده بودن همیشه بد نیس....

حداقل مزیتش اینه که با این که هزااااار بار آسیب دیدی.... از خیلیا بدی دیدی.... و نامردی.....

اما.... محبت تو چشمات هیچ وقت از بین نمیره.... بازم لبخند میزنی.... بازم شیطنتای خودتو داری.... بازم اطرافیانت از بودن باهات لذت میبرن.....

درسته معنی خیلی چیزا رو متوجه نمیشی اما مهم نیس....
مهم اینه که...
هنوزم خوبی.... و مهربون.... مثه قدیما..... :)

باید بگم همین واسم کافیه.... همین که حس خوبی دارم....... از خوب بودنم.....

همین :)

  201957

روزى ز سر سنگ عقابى به هوا خواست
واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستى بال نظر کرد و چنين گفت
امروز همه روى جهان زير پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر خويش
ميبينم اگر ذره اى اندر تک درياست

ور بر سر خاشاک يکى پشه بجنبد
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منى کرد و ز تقدير نترسيد
بنگر که از اين چرخ جفا پيشه چه برخواست

ناگه ز کمين گاه يکى سخت کمانى
تيرى ز قضاى بد بگشاد بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تير جگر دوز

وز اوج مراورا به سوى خاک فرو کاست

بر خاک بيفتاد و بغلتيد چو ماهى

آنگاه پر خويش گشود از چپ و از راست

گفتا عجب است اين که ز چوبست و ز آهن
اين تندى و تيزى و پريدن ز کجا خاست

زى تير نگه کرد و پر خويش بر او ديد
گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست
(ناصر خسرو )
(محمد طاهرى)روزى ز سر سنگ عقابى به هوا خواست
واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستى بال نظر کرد و چنين گفت
امروز همه روى جهان زير پر ماست

بر اوج چو پرواز کنم از نظر خويش
ميبينم اگر ذره اى اندر تک درياست

ور بر سر خاشاک يکى پشه بجنبد
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منى کرد و ز تقدير نترسيد
بنگر که از اين چرخ جفا پيشه چه برخواست

ناگه ز کمين گاه يکى سخت کمانى
تيرى ز قضاى بد بگشاد بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تير جگر دوز

وز اوج مراورا به سوى خاک فرو کاست

بر خاک بيفتاد و بغلتيد چو ماهى

آنگاه پر خويش گشود از چپ و از راست

گفتا عجب است اين که ز چوبست و ز آهن
اين تندى و تيزى و پريدن ز کجا خاست

زى تير نگه کرد و پر خويش بر او ديد
گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست
(ناصر خسرو

  201935

روزی تعدادی کوهنورد برای کوهنوردی به کوهستان می روند، که در مسیر به راه صعب العبوری می رسند یکی از کوهنوردها به پایین پرت می شود ولی طنابش در بین راه به صخره ای گیر می کند و او معلق می ماند.
از آنجایی که هوا تاریک بوده و جایی را نمی دیده، در دل شب و در آن تنهایی با خدا راز و نیاز می کند و از خدا استمداد می طلبد ناگاه صدایی به گوشش می رسد که اگر به من توکل کرده ای طنابت را پاره کن!
ولی چون در ایمانش سست بوده اینکار را نمی کند؛
فردا صبح گزارشگر رادیو گزارش می دهد که یکی از کوهنوردان در نیم متری زمین معلق بوده و از سرما مرده است .
راستی اگر کسی به خدا توکل می کند باید همه تار و پود زندگیش را به خدا بسپارد و ذره ای شک نکند.

  201915

(سمیه تتلیتی)
یه روز دوتا زوج جوون تو خیابون درحال قدم زدن بودن.یکی از اون زوج ها مذهبی بوده و خانومش خیلی با حجاب بوده و اون یکی به قول معروف سوسول بوده و زنش مانتویی و بدحجاب.مرد سوسوله به مرد مذهبی میگه تو چقد به زنت سخت میگیری.تو این گرما اون چادر چیه؟؟آزادش بذار...
مرد مذهبی بهش میگه میدونی فرق بین ماشین شخصی و تاکسی چیه؟تاکسی رو هرجور آدمی سوار میشه و عمومیه ولی ماشین شخصی فقط مال خودته و اجازه نمیدی هر آدمی سوارش بشه...خانوم من ماشین شخصیه...
اجازه نمیدم هرکسی ازش استفاده کنه...

  201911

یا امام زمان
خزان،زراه میرسد،جوانه پیرمیشود
نفَس چه زودمیرود،بیا که دیرمیشود
چه راه هاکه بی عبورتوغبارمیخورد
چه دشتها که بیحضور تو کویرمیشود
که گفت زود میرسی؟! چه دیر،زودمیشود!
نفَس نمانده زود باش،بیاکه دیرمیشود…

+ دلتون خوش و عید بزرگتون مبارک...
کاش امروز برای نشون دادن خلوص نیتمون یه گناه یا رفتار بد هرچند کوچیکو بذاریم کنار...
و اگه اراده قوی ندارین یکی از ثواباتونو هدیه بدین واسه خوشحالی حضرتش...
تا بدون فشفشه وشمع اسمون دلش نورانی بشه و کمی از غصه هاش کم...
روزگارتون خدایی...

  201862

گنجشک به خدا گفت:لانه ي کوچکي داشتم،ارامگاه خستگيم و سرپناه بي کسيم بود،طوفان تو ان را از من گرفت!!!مگر من کجاي دنياي تو را گرفته بودم؟؟؟؟
خدا جواب داد:ماري در راه لانه ات بود،تو خواب بودي،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند انگاه تو از کمين مار پر گشودي!!!!
چه بسيار بلاها که به واسطه ي محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي.

  201828

يوسف(ع) ميدانست تمام درها بسته است. اما بخاطر خدا حتى به سوى درهاى بسته دويد و تمام درهاى بسته برايش باز شد
اگر تمام درهاى دنيا هم برويت بسته شدند به سوى درهاى بسته برو چون خداى تو و يوسف يكيست.