دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  101226

روزی لقمان حکیم در کشتی سفر می کرد. تاجری وغلامش
نیز در آن کشتی بودند . غلام بسیار بی تابی و زاری می کرد و از دریامی ترسید . مسافران خیلی سعی کردند او را آرام کنند اما توضیح و منطق راهبه جایی نمی برد .ناچار از لقمان حکلیم کمک خواستند و لقمان گفت که غلامرا با طنابی ببندند و به دریا بیندازند . آنان این کار را کردند و غلاممدتی دست و پا زد و آب دریا خورد تا اینکه او را بالا کشیدند . آنگاه او روی عرشه کشتی نشست عرشه را بوسید و آرام گرفت .
این حکایت همه ماست هنگام مشکلات و ناملایمت ها ناله می کنیم و غر می زنیم و غمگین می شویم .
ما هنگام درد و رنج اگر به درد های بزرگتری دچار شویم مشکل فعلیمان را از یاد خواهیم برد . پس پیش از اینکه خداوند حکیم ما را
به درون دریا بیندازد زندگی را بخاطر آنچه که داریم سپاسگزار باشیم و نگذاریم ناراحتی و غصه ما را فلج کند .

  101167

روزی که جنازه پسرشونو اوردن به خانومش گفت غصه نخوریا دقیقن وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیش داد
این پست لایک نمیخواد ولی فکرشون باشیم واسشون صلوات بفرست

  101156

پاره آجر
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان, يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو , جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم. مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند, سوار ماشينش شد و به راه افتاد....
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند اما بعضي اوقلت زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم, خداوند مجبور مي شود براي جلب توجه ما پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. پس در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه.....

  101050

ﺩﺭ ﺍﯾﺎﻡ ﻗﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﺑﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﺧﺪﺍﯼ ﺷﺠﺎﻋﯽ ﺩﺍﺷﺖ.
یک ﺭﻭﺯ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻧﺎﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﻨﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ،
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺭﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻠﻮﺍﻧﺎﻧﺶ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﻭ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ.
ﺍﺯ ﺍﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ.
ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻡ، ﺷﻤﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ
ﻭ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﯿﺪ.
ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﺯﺩﺍﻥ
ﺩﺭ ﻣﺼﺎﻑ ﺑﺎ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ.
یک ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ۱۰ ﺗﺎ ﮐﺸﺘﯽ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
ﻫﻤﻪ ﻭﺣﺸﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ یکی ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ.
ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ،
ﺍﻭﻥ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ:)

  100986

"خانه ای با پنجره های طلایی"
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید

  100978

یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...
در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....
نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه: من توی دانشگاه رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...
نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....
به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...
به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی

  100974

عاقا ی روز با رفیقام رفته بودیم ی مهمونی دانشجویی اسم رفیق ما یگانه بود حالا ی پسره تو جمع ک اسمش محسن بود ازین یگانه خوشش اومده بود.بعدش یهو اومده نشسته پیش ما ب یگانه میگه بیا باهم دوست شیم یعنیا رک و روراستیش صاف تو لوزه المعده بنده بعدش ب دوست ما میگه من و تو خعلی ب هم میای, یگانه هم گفت جانم!!!!!بعدش پسره شنقل میگه ببین من محسنم و تو یگانه باهم میشیم محسن یگانه:/
د اولین پستمه بکوب لایک خوکشله رو

  100965

مت
لقمان حکیم رضى الله عنه پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس.
شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛
آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
دیروقت شد و طعام نتوانست بخورد.
روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.
روز چهارم، هیچ نگفت.
شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد ونوشته ‏ها بخواند.
پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت،آنان که کم گفته ‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى .

  100964

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

  100963

در يك باشگاه بدنسازي پس از اضافه كردن 5 كيلوگرم به ركورد قبلي ورزشكاري، از او خواستند كه ركورد جديدي براي خود ثبت كند. اما او موفق به اين كار نشد. پس از او خواستند وزنه اي كه 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر است را امتحان كند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند كرد.
اين مسئله براي ورزشكار جوان و دوستانش امري كاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان ...
اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود چرا كه آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.
او در مرحله اول از عهده بلند كردن وزنه اي برنيامده بود كه در واقع 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر بود و در حركت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود ركوردش به ميزان 5 كيلوگرم شده بود.
او در حالي و با اين «باور» وزنه را بلند كرده بود كه خود را قادر به انجام آن مي دانست.

  100949

ﺯﻥ: ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ! ﻣﻦ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﻫﺴﺘﻢ، ﺗﻮ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺪﺭ ﺷﺪﻱ...
ﻣﺮﺩ : ﭼﻤﺪﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ، ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺎﻻ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺮﻭ ...!
ﺯﻥ: ﭼﺮﺍ؟ ...!
ﻣﺮﺩ: ﻣﻦ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﮕﻮﻳﻢ، ﻋﻤﻞ ﻭﺍﺯﻛﺘﻮﻣﻲ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ...
ﺯﻥ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺟﻴﻎ
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﻲﻛﺮﺩﻱ، ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﺥ ﻧﻤﻲﺩﺍﺩ، ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﺕ ﺑﺎ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪﺍﻡ ﻣﻲﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻨﺸﻲﻫﺎﻱ ﺷﺮﻛﺖ ﺭﺍ ﺑﻴﺶﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻲ، ﺑﺰﺭﮒﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﻭﻏﺖ ﻫﻢ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻲ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻫﺴﺘﻲ...
ﻣﺮﺩ: ﻧﻪ!
ﺑﺰﺭﮒﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﻭﻏﻢ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﻤﻞ ﻭﺍﺯﻛﺘﻮﻣﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻡ

  100889

ماتیلدا : من به اندازه کافی رشد کردم ، فقط سنم بالا میره!
لئون :ولی من سنم به اندازه کافی بالا رفته ، حالا باید رشد کنم!
Léon
The professional

  100879

خادمی غذایی برای پادشاه اورد و از روی بی احتیاطی قطره ای از ان غذا به روی لباس پادشاه ریخت . پادشاه خشمگین شد و فرمان قتل او را داد . خادم هر چه قدر گریه و التماس کرد فایده ای نداشت .
پادشاه گفت از این جهت تو را تنبیه میکنم تا سرمشقی برای خدمتکاران دیگر باشد .
خادم وقتی دید که از بخشش پادشاه نا امید گشته کاسه غذا را از روی سفره برداشت و تمام غذا را بر سر پادشاه ریخت و گفت : نمیخواهم که در جهان شایع شود و بگویند پادشاهی برای یک قطره آش که روی لباس ریخته شده بود خدمتکار خود را کشته است من عمدا چنین کاری کردم تا واقعا مستحق قتل باشم. و در حال اگر مرا بکشید به حق کشته اید و بدنامی ندارید.
پادشاه از این سخن او خوشش امد و به او گفت ترا بخشیدم و از کشتنت صرف نظر کردم.

  100878

وشهای مختلف تقلبی :
روش هاي نوشتاري : 1. نوشتن روي كف پا ، پس كله ، پشت گوش و ...
2. نوشتن و لوله كردن تقلب و جاسازي آن در حفره هاي مختلفي از جمله بيني ، دهن ، گوش ، فك پايين ، دريچه آئورت ، ...
روش هاي باكلاس : 1. استفاده از ماشين حساب مهندسي
2. استفاده از موبايل
3. استفاده از آيينه ، فيلم ، عكس ، ...
روش هاي بي كلاس: 1. شيره ماليدن بر سر يكي از بچه درس خون ها
2. خم كردن سر به روي ورقه ي طرف به صورت تابلو
توجه :
اگه در اين امر تبحر كافي نداريد ، اصلاً سمت اين كار نريد ؛ كه عواقبي جز‌ء ضايع شدن و اخراج و تابلو شدن ندارد

  100877

جغرافياى خانم ها
خانم ها در سن ۱۸ تا ۲۱ سالگى ، مانند آفريقا يا استراليا هستند
نيمه كشف شده، وحشى، با زيبايى هاى افسون كننده ى طبيعى
در سن 21 تا ۳۰ سالگى، مثل امريكا يا ژاپن هستند:
كاملا كشف شده، بسيار توسعه يافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل .
در سن 30 تا ۳۵ سالگى، مانند هند يا اسپانيا هستند:
بسيار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زيبايى هاى خود.
بين سن 35 تا ۴۰ سالگى، مانند فرانسه يا آرژانتين هستند:
بدين معنا كه اگر چه ممكن است در جريان جنگ نيمه ويران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند .
در سن 40 تا ۵۰ سالگى، مثل يوگسلاوى يا عراق هستند:
جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پيشين اند. و به باز سازى كامل نياز دارند .
بين 50 تا ۶۰ سالگى، مانند روسيه يا كانادا هستند:
بسيار پهناور، آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما سرماى زياد، خلايق را از آنان مي رماند.
در سن 60 تا ۷۰ سالگى، مانند انگلستان يا مغولستان اند:
با يك گذشته ى درخشان و بدون آينده .
بعد از ۷۰ سالگى، شبيه آلبانى يا افغانستان اند:
همگان ميدانند كه در كجايند، اما هيچكس به سراغ شان نمى رود.
جغرافياى آقایان
از 18 تا 50 سال مثل ايران :
راهنما و حلال مشکلات دنيا ولي در كار خود مانده .
بعد از 50 سالگى، شبيه عربستان هستند:
همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام مي گذارند