هر موقه میام 4 جوک میبینم که همه از باباهشون شاکین که چرا کولرو خاموش میکنن ، ولی تو خونه ما مامانم کولرو خاموش میکنه و بابام با مامانم بحث میکنه که چرا کولرو خاموش میکنی... ای خدا....
داستان کوتاه
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی...
در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت:
می دانستم با او نسبتی داری!!!
دو پيرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسيار قديمى بودند.هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او می رفت.
يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد يا نه؟»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»
چند روز بعد بهمن از دنيا رفت.
يک شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شیء نورانى چشمک زن را ديد که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو...
خسرو گفت: کيه؟منم، بهمن.
تو بهمن نيستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم...
تو الان کجايی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول اين که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر اين که تمام دوستان و هم تيمی هايمان که مرده اند نيز اينجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست. و از همه بهتر اين که می توانيم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنيم و هرگز خسته نمی شويم. در حين بازى هم هيچ کس آسيب نمی بيند.
خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمی ديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تيم گذاشته
ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻳﻮﺳـﻒ ﻭﻗﺘـﻲ ﻣﻲﺧﻮﺍﺳـﺘﻨﺪ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼـﺎﻩ ﺑﻴﻔﮑﻨﻨﺪ
ﻳﻮﺳﻒ ﻟﺒـﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ .
ﻳﻬﻮﺩﺍ ( ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ) ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﭼـﺮﺍ ﺧﻨﺪﻳﺪﻱ؟دیوانه ای !!!!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺟﺎﻱ ﺧـﻨﺪﻩ ﻧﻴـﺴﺖ!
ﻳﻮﺳـﻒ ﮔﻔﺖ : ﺭﻭﺯﻱ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴـﻲ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺷـﻤﻨﻲ ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪﻱ ﺩﺍﺭﻡ !
ﺍﻳﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ...
"ﮐﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺗﮑﻴﻪ ﮐﺮﺩ"
نصفه شب بودش دیدم مامانم وحشتناک اومده میگه؛ امیـــــــــــــــــــــر بیدارشو ایمان(داداشم 5سالشه) تب کرده پاشو ببریمش بیمارستان!! آقا تا اینو گف مثٍ قرقی سوییچو برداشتم ماشینو از پارکینگ بیارم بیرون هیچی مامانمم اومد سوار شد با سرعتٍ نور رانندگی میکردم!! 3تا خیابونو ردش کردم!! میبینم مامانم یا حسین!!! ایمان کو؟؟ امیر؟؟
من؛ کجاس؟؟ مگه تو نیاوردیش؟؟
مامانم؛ آچمز مگه نگفتم تو بغلش کن بیارش؟؟؟ خاک تو سرت!! دور بزن ! جــــــــــــاش گـــــــــــذاشتـیـم!!
رفتم خونه میبینم بچه زده زیرٍ گریه ترسیده زهره ترک شده!!
بعد مامانم زده زیرٍ خنده میگه تقصیرٍ داداشٍ سر به هواته!!!
خدا وکیلی مامانٍ نگران و حواس جمه من دارم؟؟
احترام به نفس
الیور وندل در جلسه ای حضور داشت.او کوتاه ترین مرد حاضر در جلسه بود.دوستی به مزاح به او گفت:
آقای هولمز،تصور می کنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس کوچکی می کنید.
هولمز پاسخ داد:احساس نیم سکه طلائی را دارم که مابین پول خرد قرار گرفته باشد.
نتیجه:با ارزش ترین چیز نزد هر انسان نفس اوست.
تنهایی یعنی هجوم یکباره ی دردها.سلام بچه ها من تازه اومدم
شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید. پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد میکرد : ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد . شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد . در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت : چرا این قدر بر افروخته ای ؟ گفت : ببین این پیرزن چه قدر چقدر دروغگو و بی انصاف است . مرغی را که یک چارک هم نمیشود دو من میخواند . روباه گفت : بده ببینم چه قدر سنگین است ! وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت : به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند .
شاعری تازه کار که تظاهر به احساس می کرد گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشین....!
مردی از فقیهی پرسید : من هنگامی که جهت غسل در نهر آب فرو می روم و سه مرتبه تکرار می کنم و یقین نمی کنم که آب تمام بدن را فرا گرفته یا نه چه چاره سازم ؟
فقیه گفت نماز نخوان.
آن مرد با تعجب گفت: از کجا می گویی ؟
فقیه گفت از قول رسول اکرم (ص) که فرمود: " واجبات از دیوانه برداشته شده تا موقعی که از دیوانگی خارج شود. "
هر کسی که سه مرتبه درآب فرو رود و یقین نکند که غسل کرده مجنون است.
دختر جوان پس از یک روز تابستانی گرم بالای پشت بام روی تختش نشست و به چراغ پشت بام خیره شد و پشه ها را دید که دور لامپ میچرخند. لبخندی زد و با خود زمزمه کرد عجب روزگاری شده...
جایی پروانه هایی که یک روز خودشان را به خاطر عشق با اتش شمع میسوزاندند امروز پشه ها وجود دارند که به خاطر گرما دور لامپ میچرخند. ابتدا فقط خندید اما بعد به معنی حرفش فکر کرد. برخاست تکه کاغذ کوچکی را که آن روز جلو پارک از یک پسر جوان گرفته بود و رویش شماره نلفن او نوشته بود را از کیفش دراورد و ان را ریزریز کرد و ... بعد با ارامش خوابید !
پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد: «مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟»
دختر جوان با صدای بلند گفت: «نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم»
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند. پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت: «من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»
پسر با صدای بسيار بلند گفت: «200 دلار برای يک شب!!؟ خيلی زياد است!!!»
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غير عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد« من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم!!»
ﻫﺮﭼﯽ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺁﺑﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ
ﻣﺜﻼً ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻨﻮ ﻣﯽ ﺷﻨﺂﺳﯽ ؟
- ﺁﺭﻩ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﺍﯾﻨﺠﺂ ﺧﻮﺑﻪ ﺑﺮﺁﺕ ، ﺭاﺣﺘﯽ ؟
- ﺁﺭﻩﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﺧﻮﺷحاﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠاﯾﯽ ؟
- ﺁﺭﻩﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﯽ ﺧﻮﺁﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ یه ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯿﻢ ، ﺩﻟﺖ ﻭاﺷﻪ ؟ !
..............ﺍﻭﻧﻮﻗﺖِ ﮐﻪ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﻪُ ﺩﺁﺩُ ﻓﺮﯾﺂﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ
........ﻧﻪ ! ﻧﻪ ! ﻧﻪ !.........
ﺑﻌﺪﺍً ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﺘاﺭ ﺁساﯾﺸگاﻩ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻪ :
» ﺁﺧﻪ ، ﺑﺂ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ ﺳﺮﺁﯼِ ﺳاﻟﻤﻨﺪاﻥ «
ﺍﯾﻦ ﺳﻮاﻝُ ﻧﺒﺂﯾﺪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ..
یك پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای آدمهای در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدمها مشترک بوده منتشرکرده به اين شرح:
اولین حسرت: کاش جراتاش رو داشتم اون جوری زندگی میکردم که میخواستم٬ نه اون جوری که دیگران از من توقع داشتن
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمیکردم
حسرت سوم: کاش شجاعتاش رو داشتم که احساساتام رو به صدای بلند عنوان كنم
حسرت چهارم: کاش رابطههام رو با دوستام حفظ میکردم
حسرت پنجم: کاش شادتر میبودم...
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21046
کل بازدید: 534870964










