دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  105683

یک دانشمند غیر مسلمان(از اروپا)تحقیقاتی انجام داده است،شامل یافتن بهترین روش برای خارج کردن امواج الکترومغناطیسی که به بدن آسیب می رساند.با گذاشتن پیشانیتان بیش تر از یک بار بر زمین،زمین امواج الکترومغناطیس مضر را تخلیه می کند.این شبیه اتصال ساختمان ها با زمین است تا وقتی احتمال برخورد سیگنال های الکتریکی(مانند رعد و برق)وجود دارد،امواج از طریق زمین تخلیه شود.آنچه این تحقیق را بیش تر شگفت انگیز می کند،این است که بهتر است که پیشانیتان را بر خاک بگذارید.و آنچه شگفت انگیز تر است اینکه بهترین راه که پیشانی خود را بر خاک بگذارید،حالتی است که رو به مرکز زمین باشید.چرا که در این حالت امواج الکترومغناطیس بهتر تخلیه خواهد شد!!و بیش تر تعجب خواهید کرد وقتی بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده است که شهر مکه مرکز زمین است و کعبه درست در مرکز زمین قرار دارد!بنابراین سجده کردن درنماز،بهترین راه برای تخلیه سیگنال های مضر از بدن است!
پیشانیت را بر خاک بگذار:
((سبحان ربی الاعلی وبحمده))...

  105525

قدر شناسی
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﺮﺍﻓﻌﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻃﯽ ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯽ, ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﮐﯿﮏ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ, ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺟﯿﺐ ﺩﺧﺘﺮ خالی ﻭ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ سکه ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
ﺻﺎﺣﺐ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭﻣﻘﺎﺑﻞ ﮐﯿﮑﻬﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ, ﺍﺯ ﻭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻋﺰﯾﺰﻡ, ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ? ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ, ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝﻧﺪﺍﺭﻡ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻋﯿﺐ ﻧﺪﺍﺭﺩ, ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮐﯿﮏ ﻭ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﺍﯼﺩﺧﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﭙﺎﺳﮕﺬﺍﺭ ﺷﺪ. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﮐﯿﮏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺶ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﻭﺭﻭﯼ ﮐﯿﮏ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻋﺰﯾﺰﻡ, ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ? ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭﮔﻔﺖ : ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ،ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﯿﮏ ﺩﺍﺩﯾﺪ.
ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺮﺩ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﺰﯾﺰﻡ, ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ? ﻓﮑﺮ ﺑﮑﻨﯽ, ﻣﻦﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﮐﯿﮏ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ, ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ, ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ دﻋﻮﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ? ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮد، ﺳﭙﺲﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﮐﯿﮏ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﯾﺪ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪ, ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﺭب خانهﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﺰﯾﺰﻡ, ﻋﺠﻠﻪ ﮐﻦ ﻏﺬﺍﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ , ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﯽ, ﻏﺬﺍ ﺳﺮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ, ﺍﺷﮑﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﺭﯼﺷﺪ.
ﺁﺭﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ, ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ, ﻣﺎ ﺍﺯ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ, ﺍﻣﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ...!

  105486

عشق مادر به فرزند
در زلزله«سی چوان»چین،وقتی گروه نجات یک زن جوان را زیر آئار پیدا کرد،او مرده بود؛اما کمک رسانان زیرنور چراغ قوه،چیز عجیبی دیدند!
زت،با خالتی عجیب روی زمین زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.ناجیان تلاش می کردند جنازه او را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند.چندثانیه بعد... سرپرست گروه نجات،دیوانه وار فریاد زد:بیایید!بیایید اینجا!یک بچه این جاست...
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت،نوزاد سه یا چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.توزاد کاملا سالم و در خواب عمیقی بود.او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای،وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از او،قربانی شده است.مردم وقتی بچه را بغل کردند،یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که ردی صفحه آن ین پیام دیده می شد:«عزیزم،اگر زنده ماندی،هیچ وقت فراموش نکن که مادرت با تمام وجودش دوستت داشت...»
مادر،بهشت من همه آغوش گرم توست. شهریار

  105485

فرمانروایی می کوشید ت مرز های جنوبی کشورش را گسترش دد،اما با مقاومت های یک سردار محلی،روبرو شد و مزاحمت های این سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را بر انگیخت.بنابر این تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری یردار کرد.
عاقبت سردار و خانواده اش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمئنئ برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن سردار جنگاور،تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:ای سردار،اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم،چه می کنی؟
سردار پاسخ داد:ای فرمانروا،اگر از من بگذری،به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر،فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید:اگر از جان همسرت درگذرم،آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت:آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد.
فرمانروا از پاسخی که شنید،آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید،بلکه او را به عنان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخخته شده بود؟
همسر سردار گفت:راستش را بخواهی،من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید:پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:تمام حواسم به تو بود.به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
اگر کسی چیزی را حاضر است به خاطرش بمیرد،پیدا نکند،برای زندگی کردن مناسب نیست!مارتین لوتر کینگ

  105473

از افتخارات ِ مادربزرگم اینه که دووس پسر نداشته
خب وقتی در سن ۱۰ سالگی ازدواج کردی
دلت می خواسته دووس پسر هم داشته باشی؟

  105468

داستان شب عروسی!}حتما بخونین{
شب عروسیه،آخر شبه،خیلی سر و صدا هست.می گن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض كنه هرچی
منتظر شدن بر نگشته،
در را هم قفل كرده.داماد سراسیمه پشت در راه میره ،از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.
مامان بابای دختره پشت در داد می زنند:مریم،دخترم در رو باز كن.مریم جان سالمی؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمیاره و با هر مصیبتی شده در رو میشكنه و میرن تو.
مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسك زیبا كف اتاق خوابیده . . .
لباس قشنگ عروسیش با خون یكی شده،ولی رو لباش خنده!
همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه می كنن.كنار دست مریم یه كاغذ هست،
یه كاغذی كه با خون یكی شده.بابای مریم می ره جلو،هنوزم چیزی رو كه می بینه باور نمی كنه،
با دستایی لرزون كاغذ رو بر می داره،بازش می كنه و می خونه:
ادامه در پست بعد

  105088

سلامتی اعدامی که جرم رفیقشو گردن گرفت....بالای چوبه ی دار ازش پرسیدند حرف اخرت چیه؟؟
گفت:به رفیقم بگین از این بیشتر از دستم بر نیومد....:-( بززن لایکووووو....

  105083

بدن انسان میتونه تا 45واحد درد رو تحمل کنه.
اما زمان تولد.
یک مادر تا 57واحد درد رو احساس میکنه.
این معادل شکسته شدن همزمان 20استخوانه!
مادرتون رو دوست داشته باشین…
قدرشو بدونین…

  104964

مردی در حالی که به قصرها و خانه های زیبا مینگریست به دوستش گفت : وقتی این همه اموال رو تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟؟؟
دوست او دستش رو گرفت و به بیمارستان برد و گفت : وقتی این بیماریها رو تقسیم میکردند ، ما کجا بودیم ؟؟؟

  104961

فرمانده سرشان داد میزد!
شانزده هفده ساله بودند!
دو نفری رفته بودند یک کیلومتر جلوتر درگیر شده بودند.نا امن کرده بودند.ولی موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحه هاشان را بیاورند.
فرمانده سرشان داد میزد و میگفت:شما که لیاقت نداشتید نباید میرفتید.
شب که شد غیبشان زد.نزدیک سحر دیدیم دو نفر می آیند سمت خاکریز.از سر و کولشان انواع و اقسام اسلحه آویزان بود!
شانزده هفده ساله به نظر میرسیدند. . . .

  104764

بستني شكلاتي
در روزگاري كه بستني با شكلات به گراني امروز نبود, پسر 10 ساله اي وارد قهوه فروشي هتلي شد و پشت ميزي نشست. خدمتكار براي سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد:بستني با شكلات چند است؟
خدمتكار گفت:50 سنت.
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد, تمام پول خرد هايش را در آورد و شمرد.
بعد پرسيد:بستني خالي چند است؟
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده اي بيرون قهوه فروشي منتظر خالي شدن ميزها بودند, با بي حوصلگي گفت:35 سنت.
پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: براي من يك بستني بياوريد.
خدمتكار يك بستني آورد و صورتحساب را نيز روي ميز گذاشت و رفت. پسر بستني را تمام كرد, صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق دار پرداخت كرد و رفت.
هنگامي كه خدمتكار براي تميز كردن ميز رفت, گريه اش گرفت. پسر بچه روي ميز در كنار بشقاب خالي , 15 سنت براي او انعام گذاشته بود . يعني او با پول هايش مي توانست بستني با شكلات بخورد اما چون پولي براي انعام دادن برايش باقي نمي ماند, اين كار را نكرده و بستني خالي خورده بود.
لابروير:
سخاوت در زياد دادن نيست, در به موقع دادن است.

  104758

ﺯﺋﻮﺱ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .ﺩﻫﻘﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ
ﮐﺎﺭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻮﺩ . ﺯﺋﻮﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻤﯽ
ﺳﺨﺎﻭﺕ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﺩ ﭘﯿﺶ ﺭﻓﺖ ﻭ
ﮔﻔﺖ:ﻣﻦ ﺯﺋﻮﺱ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻣﯿﺪﻫﻢ. ﺍﻣﺎ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ, ﺩﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ
ﺩﺭ ﺣﻖ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﻢ. ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻟﺒﻬﺎﯾﺶ
ﺭﺍ ﻓﺸﺮﺩ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺁﻣﯿﺰ
ﮔﻔﺖ: ((ﯾﮏ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﻭﺭ )) !!!! ^_^

  104749

[ تست بازیگری ]
+ رامبد جوان :در می زنی،من مثلا یه خانومم،درو باز می کنم میگم بله...تو یه جوری که من حالم بد نشه به من توضیح میدی که
ماشینمو دزد برده...
* پسر خاله : می خواستم بگم اگه به شما بگن
باباتون فردا می میره حاضری چه قدر پول بدی که نمیره؟
+ هر چی که دارمو ندارم...
* اگه بگن مادرتونم روش چی؟!
+ دیگه هر چی که دارمو ندارمو از اینورو اونور می تونم جور بکنم...
* اگه بگن خودتونم روش سه تایی؟!
+ چرا آخه...؟
* مثلنه دیگه...
+ دیگه نمی دونم باید چی کار کنم...
* نمی دونی؟
+ نه !
*ولی خوشحال باش...هیچکدومشون نمی میرن...
خودتم زنده می مونی...
یه ماشین قراضه جایه باباتو ننتو خودت به باد رفت!... به درکــــــــ!
مجموعه ظنز کلاه قرمزی

  104504

بزرگ ترین لطف

پیرمردی تنها در((مینه سوتا))زندگی می کرد.او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم،من حال خوشی ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت..من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوست دار تو پدر
پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر،به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن.من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.
صبح فردا 12نفر از ماموران(اف بی آی)و افسران پلیس محلی تمام زمین را شخم زدند بدون این که اسلحه ای پیدا کنند.پیر مرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه:در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت.

  104503

جراح قلب و تعمیرکار
روزی دکتر جراحی برای تعمیر اتومبیلش به یک تعمیرگاه مراجعه کرد.تعمیر کار بعد از تعمیر ماشین،رو به جراح کرد و گفت:آقای دکتر،من تمام اجزای ماشین را به خوبی می شناسم و موتور که در حقیقت قلب ماشین است را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم.در واقع من آن را زنده می کنم.حال چطور در آمد سالا نه من یک صدم در آمد شماست؟!
جراح نگاهی به تعمیر کار کرد و گفت:اگر می خواهی در آمدت صد برابر شود،این بار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!

فرق بین«خوب»و«عالی»اندکی تلاش بیش تر است. کلارسن بیگمان