دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  106966

در میان بنی اسرائیل عابدی بود.
وی را گفتند:فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند، عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد، مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است؛
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم، پس برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت، روز دوم دو دینار دید و برگرفت، روز سوم هیچ نبود.
خشمگین شد و تبر برگرفت...
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟
عابد گفت:تا آن درخت برکنم؛ گفت دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند...
در جنگ آمدند، ابلیس عابد را چون گنجشکی در دست، بیفکند!
عابد گفت: دست بدار تا برگردم، اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مُسَخَر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛
ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی

  106953

وسط شهری یه چاهی بوده، ‌هی ملت می‌افتادن توش،‌زخم و زیلی می‌شدن. میان تو شهرداری یک جلسه برگذار می‌کنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن. یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس می‌گذاریم بغل این چاه، ‌هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا می‌کشن..آفرین! ایول! دمت گرم!‌ یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید!‌ آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چی‌کار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده. ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی حال می‌کنن، کف می‌زنن سوت می‌کشن، که ایول بابا تو چه مخی داری!‌ یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن خر، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب می‌کنن،‌میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر می‌کنیم، میریم نزدیک یک بیمارستان یک چاه می‌زنیم!

  106951

پیرزنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً...
شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن ازدنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟
همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

  106718

عاشق میشویم...
عاشق کسی ک ازت خوشش نمیاد,حوصلتو نداره...
عاشقت میشن...
اونایی ک حوصلشونو نداری,خوشت نمیاد ازشون...
چه میکنیم ما انسان هااین چه حکایتیست؟
غرور را دوست داریم...با غرور یکدیگر را میشکنیم...
شکستی ک باعث نابودیمون میشه...
این روزها آدما طعم تلخی رو بیشتر دوس دارن...ب شیرینی,محبت,خوبی,آلرژی پیدا
کردن... باید بد باشی...مث خودشون...زیاد ک خوب باشی,دلشونو میزنی...نباید زیاد باشی...زیاد ک باشی...زیادی میشی...

  106709

قدرت بخشش
مرد خردمندی در کوهستان سفر می کرد.به مسافری رسید که گرسنه بود.مرد خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.مسافر گرسنه ،سنگ قیمتی و زیبایی را در کیف او دید،از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به وی بدهد.مرد خردمند هم بی درنگ،سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روی کرده بود،از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.
او می دانست که جواهربه قدری با ارزش است که تا آخر عمر می تواند راحت زنگی کند.ولی چند روز بعد،مرد مسافر به راه افتاد تا هر چه زود تر آن مرد خردمند را پیدا کند!
بالاخره هنگامی که او را یافت،سنگ قیمتی را به او پس داد و گفت: ((خیلی فکر کردم،می دانم این سنگ چقدر با ارزش است،اما آن را به تو پس می دهم با این امید که چیزی ارزشمند تر از آن به من بدهی.اگر می توانی،آن((محبتی))را به من بده که به تو این قدرت را داد که این سنگ سنگ را به من ببخشی))
قدرت جسمانی گذراست،اما قدرت روحانی پایدار خواهد بود. سروانتس

  106708

عصبانیت
کودکی بود که بسیار بد اخلاق بود.روزی پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی،یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول پسرک مجبور شد سی و هفت میخ به دیوار بکوبد.در روز ها و هفته های بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود تعداد میخ هایی که به دیوار می کوبید رفته رفته کمتر می شد.پسرک متوجه شد که آسان تر آن است که عصبانیت خود را کنترل کند تا آنکه میخ ها را در دیوار سخت بکوبد.به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد.پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود،یکی از میخ هایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.روز ها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت:همه میخ ها را از دیوار در آورده است.پدر دست او را گرفت و به آن طرف دیواری که میخ ها روی آن کوبیده شده و سپس درآورده شده بود،برد.پدر روبه پسر کرد و گفت: ((کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخ هایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن!این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود.پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی می گویی،مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی.تو می توانی چاقویی را به شخصی بزنی و در آوری،مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت: ((معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام)).
زخم چاقو همچنان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند.یک زخم فیزیکی به بدی همان زخم شفاهی است.دوست ها واقعا جواهر های کیمیایی هستند،آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند.آن ها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند وآنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.

  106677

داستان زیبای عروسی
یک هفته بود کارتهای عروسی روی میز بودند. هنوز تصمیم نگرفته بود چه کسانی را دعوت کند. لیست مهمانها و کارهای عروسی ذهنش را پر کرده بود... برای عروس مهم بود كه چه كسانی حتما در عروسی اش باشند. از اینكه داییش سفر بود و به عروسی نمی رسید دلخور بود، کاش می آمد. خیلی از كارت ها مخصوص بودند. مثلاً فلان دوست و فلان رئیس.
خودش کارتها را می برد با همسرش! سفارش هم میكرد كه حتما بیایند و اگر نیایید دلخور می شوم. دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد. همه باشند و خوش بگذرانند. تدارک هم دیده بود. آهنگ و ارکست هم حتما باید باشند، خوش نمی گذرد بدون آنها! بهترین تالار شهر را آذین بسته ام. چند تا از دوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تا مجلس گرم شود. آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود... همان شبی که هزار شب نمیشود. همان شبی که همه به هم محرمند. همان شبی که وقتی عروس بله میگوید به تمام مردان شهر محرم میشود این را از فیلم هایی که در فضای سبز داخل شهر میگیرند فهمیدم... همان شبی که فراموش میشود عالم محضر خداست. آهان یادم آمد. این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید. همان شبی که داماد هم آرایش میکند. همه و همه آمدند حتی دایی اش، اما...
کاش امام زمانمان «عج» بود. حق پدری دارد بر ما... مگر می شود او نباشد؟ عروس برایش كارت دعوت نفرستاده بود، اما آقا آمده بود. به تالار كه رسید سر در تالار نوشته بودند: (ورود امام زمان"عج" اكیداً ممنوع!)
دورترها ایستاد و گفت: دخترم عروسیت مبارک! ولی ای كاش كاری میكردی تا من هم می توانستم بیایم... مگر میشود شب عروسی دختر، پدر نیاید. دخترم من آمدم اما... گوشه ای نشست، دست به دعا برداشت و برای خوشبختی دختر دعا کرد... .

  106674

ماجراهای بهلول
"بهلول حاکم"
روزی وزیر خلیفه با تمسخر به بهلول گفت:خلیفه تورا حاکم به سگ و خروس و خوک نموده است!
بهلول پاسخ داد:پس از این ساعت قدم از فرمان من بیرون مگذار که تو رعیت منی!

  106673

ماجراهای بهلول
"نزدیکترین راه"
شخصی به بهلول گفت میخواهم از کوهی بلند بالا بروم،میتوانی نزدیکترین راه را به من نشان بدهی؟!
بهلول گفت:نزدیکترین و آسان ترین راه نرفتن بالای کوه است!

  106467

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ، ﻋﺎﺷﻖ ﺳﯿﻨﻪ ﭼﺎﮎ ﺩﺧﺘﺮ
ﻫﻤﮑﻼﺳﯿﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺟﺮﺍﺕ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍﺯ ﺩﻟﺶ ﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﻩﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ . ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎ ...
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺭﻭ ﺭﺩ ﮐﺮﺩ .ﺑﻌﺪﻡ ﭘﺴﺮ ﺭﻭ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﻨﻪ، ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻪ ...
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﺯ ﭘﯽ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﯾﮏ ﺟﺰﻭﻩ ﻗﺮﺽﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﻧﻮﺷﺖ : ” ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺭﻭ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﻣﻦ ﺭﻭ ﺑﺒﺨﺶ ﺍﮔﺮ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﻧﺠﻮﻧﺪﻣﺖ “
ﺍﮔﺮ ﻣﻨﻮ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﺮﮐﻢ ﻧﮑﻦ .
ﻭﻟﯽ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ
ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩ .
ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻝ ﺁﺯﮔﺎﺭ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻓﺎﺭﻍ
ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﺧﺘﺮﻩ
ﻧﺮﻓﺖ !!
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ
.
.
.

ﭘﺴﺮﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻻﯼ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎ ﻭ
ﺟﺰﻭﻩ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺩ .

  106464

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود
زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!

  106344

قای بابو به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود.
مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.»چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای بابو بد جوری به درد سر افتاده بود. در ناامیدی کامل، آقای بابو به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود:
«همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز.»
آقای بابو یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.
یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، آقای بابو بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود:
«تغییر ساختار بده و برنامه ریزی دوباره انجام بده.»
آقای بابو به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای بابو به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد. پیغام این بود:
«سه پاکت نامه آماده کن و وسایلت را جمع کن .»

  106309

وقتی شماره رو بهش دادم
گفت:ایول شرطو از بچه ها بردم(منم ب خیال اینکه راست میگه و بهش اعتماد داشتم دیگه بهش حرفی نزدم)
تا اینکه بعد از مدتی که شد حدود 5,6شب اس نداد
شبی ام که اس دادبعد از گفتن دروغاش واسه این چند روزش
گفت:راستی به ... اس دادم (دنیا رو سرم خراب شد )
بعد گفتم خب چی شد؟چی گفتین:؟
گفت:فقط بهش گفتم مواظب رفتارات باش ...
گفتم:یعنی چی؟
گفت:بی خیال بابا خودتو عشق است
(من خرم با این حرفش دیگه چیزی بهش نگفتم)
تا اینکه چن شب بعدش پرسیدم از ... چ خبر؟
گفت:عجب دختریه دست از سرم بر نمیداره و ازم خواسته بعنوان ی داداش باشم براش ...
دیگه وقتی اینا شنیدم ................
ادامه دارد

  106205

ماجراهای بهلول
"مصیبتی عظیم"
روزی داروغه بهلول را گفت:تا چند روز آینده به شهری دیگر خواهم رفت اینک از همه خداحافظی میکنم
بهلول گفت:این مصیبتی عظیم است!
داروغه پرسید:برای شما؟!
بهلول گفت:نه!برای آن شهر دیگر!

  106204

ماجراهای بهلول
"احمق تر"
روزی خلیفه از بهلول پرسید:تا به امروز احمق تر از خود دیده ای؟!
بهلول گفت:نه والله!این اولین بار است که می بینم!