تاریخ انتشار : خرداد 1392
اونشب ساعت 3داشتم درس میخوندم . 2تا مگس گنده و چاق اومده بودن تو اتاقم کلا اعصاب نذاشته بودن برا ما یه راکت تنیس ورداشتم افتادم دنبالشون.یکیشونو با افتخار بیرون کردم اون یکیرو لامصب هرکار کردم بیرون نمیرفت . کثافط هی میومد یه چرخ میزد باز قایم میشد . آخرش اومد بالا سرم داشت میچرخید منم محکم کوبوندم توسرش بدبخت با زبون بیزبونی بهم گفت بیجنبه و گریه و ناله کنان گذاشت رفت.الان من دنبال اینم پیداش کنم بیارم سر سفرمون گناه داشت آخه.
لایک:خاک تو سر خرخونت











.gif)
.gif)