دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 233254

تاریخ انتشار : مرداد 1396

بخونید!!!آخر خندست

امروز براتون میخام یکی از خاطرات دوران دبستانم که صادق آتیش پارگی من از همون دوران بچگی بود رو براتون تعریف کنم

درست بهمن و اواست زمستون بود،مدرسه ما هم دو طبقه بود و کلاس ما طبقه بالا ،دقیق بالای زنگ مدرسه(البته واس خودش زنگوله ای بود چون دستی بودا!!!) به هرحال،ماهم کلاس چهارم بودیم و بیش فعال:خلاصه یه روز کرممون وول میخوره و میرم در پنجره و ار اونجا تف میکردم رو سر بچه ها(چندش هم خودتونید،یه چندتاشون هم اومدن سراغم اما یا منو می شناختن سر رفاقت می بخشیدن یا اینکه نمیشناختن و رفقام بهشون می فهموندن(باید بگم که نمرم 20 بود ولی از اون ته کلاسیای جنتلمن)بگذریم، همون طور ادامه میدادم که زنگ تفریح داشت تموم میشد و من هم خاک توسرم،تف آخرو که انداختم ناظم اومد زنگو بزنه که یدفع..............................
شلــــــــــــــــــــــــــــــــپ

مث تگرگ افتاد وسط کلش اونم سریع کلشو برگردوند و تقریبی مارو دید،منم که دیدم داره از پله ها میاد بالا مرگ جلو چشام دیدم و یه فکری کردم
سریع رفتم کلاه و شال گردن رفیقم و عینک یکی دیگرو قرض گرفتم و بهشون گفتم باهام بیاید

ما هم شبیه مافیا را افتادیم تا رسیدیم نصفه پله ها و از یه زاویه کور یه پسر رو دیدم که سراسیمه داره کلمن(بشکه آب آخه اون موقه که آب خوری نبود مشتی)رو بر میداره و آب هم داره از کلمن چکه میکنه ،همین طور که دید میزدم یاد گرفتاری خودم افتادم و همون موقع ناظم رو چند قدمی خودم دیدم،منم سریع با رفقام رفتم جلوش و تند تند گفتم،آقا اون کلاسمونه ناظمم گفت کی منم گفتم همون که اون کار بد رو انجوم دارد ناظم گفت آهاا اون بی شعور توی کلاس شماست منم گفتم آره آقا
-خب بیا بریم ببرمش دفتر
بقیه داستان فردا به امید خدا