تاریخ انتشار : فروردين 1396
سلام این خاطره واقعیه چند روز پیش اتفاق افتاد آقا چشمتون روز بد نبینه نامزد خواهرم اومده بود دیدنش میخواستن برن بیرون خرید این داداش ماهم از همه جا بی خبر از حموم میاد بیرون فکر میکرد کسی خونه نیست اینا رفتن
بعدش بدون حوله چون حوله تو اتاق بود میاد پذیرایی از اونجا بره اتاق که با نامزد خواهرم مواجه میشه میگه عه ببخشید اشتباهی اومدم بعدش فرار میکنه به اتاق میبینه خواهرم اونجاست بیچاره از خجالت اب شده بود :)











.gif)
.gif)