دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 229548

تاریخ انتشار : فروردين 1396

آقا ما یه داداش توهمی داریم که 4 سال ازمون بزرگتره.خیلی هم تخیلی و داستانگو هم هست.فقط خدا رو شکر که هیچ چیزیم بهش نرفته.اون موقع من 9 سالم بود و داداشم هم13سالش بود و هست(از لحاظ عقلی) یه بار قرار بود بریم یه سلمونی که چند سال بود میشناختیمش و کارشم واقعا حرف نداشت فکرکنم بهترین سلمونی شهرمون اون باشه.بعد داداشم داشت داستان تخیلی تعریف میکرد که مثلا این سلمونیه با مشتریش دعواش میشه و روی هم اسید میپاشن و به هم فحش میدن و اینا....(خدایا اخه چرا من؟؟)منم تو راه داشتم کر کر میخندیدم تا اینکه رسیدیم پشت در سلمونیه.بعد من به داداشم گفتم که حواستو جمع کن اونجا نزنیم زیر خنده که ای کاش نمیگفتم.ای کاش.دقیقا همین باعث شد که خیلی خیلی حساس بشیم جفتمون.بعد رفتیم تو من گفتم مو هام رو چه مدلی بزن و اینا، که داداشمم اومد نشست و من هی از اینه به اون نگاه میکردم و میخندیدیم و یاد اون داستان تخیلیش میفتادم.تا اینکه یهویی سلمونیه یه پس گردنی نثارم کرد و پرسید چی شده و منم که بچه بودم میترسیدم اگه بهش بگم منو داداشمو دعوا کنه و بزنمون بخاطر همین الکی هی جک میگفتم و میخندیدم.امامگه ول میکرد از بس بهم پس گردنی زد که سر درد
گرفتم.بعدش پول رو دادیم و داشتیم با داداشم از پله های ساختمون پایین میرفتیم که یهویی یه صدایی شنیدیم:صبرررر کنییییددد.یهو برگشتیم دیدیم سلمونیه داره از پله ها میدویه دنبالمون و تا رسید یه پس گردنی هم به داداشم زد و رفت از پله ها بالا و تا وارد سلمونی شد صدای خنده حضار گرامی رو از پایینه ساختمون شنیدیم،درحالی که سلمونیه طبقه اخر بود...و از اون موقع به بعد شد که دیگه اجازه ندادم داداشم برام تعریف داستان تخیلی تعریف کنه.لایک:خاک بر سرت با این داداش توهمیت.لایک:خدا شفا دهد داداشتو