k

kiarash zanganeh

@KZK1381 · ۱۰ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۲۱ رأی)

K
KZK1381 ۸ سال پیش
جوک

KZK1381(کیارش)آقا سلام اعتراف میکنم ۲ یا ۳ ماه قبل عید بود که من و داداشم برای یاد گرفتن کار به کارخونه پدرم که تو شادآباده میرفتیم.جونم براتون بگه این داداشه من یکم شلخته هستش و دوست نداشت که لباساشو به چوب لباسی آویرون کنه چون هربار که میرفتیم کارگاه باید لباسای بیرونمونو آویزون میکردیم و لباسای مخصوص کار رو میپوشیدیم.صد بار اینو بهش گفتم اما گوش نکرد که نکرد.آقا ساعت۱۲ شد ما ناهارمونو خوردیم و وقت استراحتمون رسید رفتیم تو اتاق کوچیک تو کارگاه.اونجا یه بخاری برقی کوچیک و یه سری کاغذ و مدارک و از اینجور چیزا داره.داداش من استراحتش تموم شد و رفت سرکار ولی من با اجازه بابام قرار شد ۱ساعت استراحت کنم یا حتی بخوابم.هوای اتاق خیلی سرد بود منم مجبور شدم بخاری برقی رو روشن کنم و پتو رو انداختم رو خودم ولی چون بخاری کوچیک بود یکم طول میکشید تا اتاق خوب گرم بشه با خودم گفتم بذار یه دستشویی برم برمیگردم تا اون موقع هم اتاق حسابی گرم شده و با خیال راحت میخوابم.از دستشویی که اومدم جلو در اتاق دیدم اوه اوه از داخل اتاق دود بلند شده عین تالار عروسی که توش دود و رقص نور و اینجور چیزاست درو که باز کردم دیدم لباسای داداشم درحال آتیش گرفتنه آخه من خیلی خواب آلود بودم چشام به زور باز میشد نفهمیدم داداشم لباساشو انداخته کنار بخاری.سریع رفتم داد و بیداد کردم.بابامو داداشمم سریع فهمیدن داداشم میخواست با شلنگ آب خاموشش کنه ولی نمیدونست که بخاری برقیه و ممکنه برق بکشتش.شانس اورد که سریع بابام برقای کارگاه رو قطع کرد و به داداشم اجازه نداد و خودش با کپسول آتش نشانی آتیشو خاموش کرد.بابامم از عصبانیت فحش میداد و میزد تو سر خودشو از دست منو داداشم عصبانی بود فقط تا یه روز از دستمون عصبانی بود ولی بخیر

K
KZK1381 ۸ سال پیش
جوک

(KZK1381)کیارش
آقا سلام دیروز زنگ زدم آژانس یه پراید سفید فرستاد سوار شدم یه اقای بود خیلی مودب و با کلاس و....یکم باهم تو راه صحبت کردیم آخرش رسیدیم به یه میدون آقا میدون و پیچید من بهش گفتم چرا از اون سمت میدون که نزدیک تر(البته خلاف بود) نرفتیم؟؟؟ بهم گفت ما باید به حقوق مردم احترام بذاریم.اینو که گفت یکم خجالت کشیدم.بعد رسیدیم یجایی باید از سمت راست میرفت از سمت چپ ماشید بطرف ما میومد.یارو ازسمت چپ(که البته خلاف ه�
هست) رفت.آقا من یهو عین چی تررررررررررکییییدددددددممممممم.
من: :-)
راننده :-(
خدا یا این شادیارو از ما نگیر

K
KZK1381 ۹ سال پیش
جوک

KZK1381(کیارش)
آقا سلام(دیدید من چقدر با ادبم یا اگه نفهمیدید بیشتر توضیح بدم؟) جونم براتون بگه ما تو محلمون یه دیوانه داریم به اسم کیوان.این هر کسی رو که میبینه سریع بهش میگه میخوام پولامو جمع کنم کَمِری(ماشین) بخرم.یه شلوار کردی با یه آستین کوتاه قرمز هم تنشه همیشه.بعد ما یه بار با بابا بزرگمون رفته بودیم بیرون بعد بابا بزرگم خواست بره عابر بانک کارت بکشه، به ما هم گفت بمون تو ماشین تا من بیام، منم گفتم باشه و خلاصه موندم تو ماشین.یهو کیوان رو دیدم.بعد اومد دستشو از شیشه ماشین اُورد داخل که مثلا میخواد دست بده.منم یهو از این رفتارش ترسیدم هیچی نگفتم.اونم بعد چند ثانیه که دید من جوابشو نمیدم، دستشو برد بیرون و گفت: عمو پول ندارم پول میدی برم نوشابه بخرم؟؟(ااااخییییی تازه خیلی هم بی آزاره!!!) منم فقط بهش گفتم پول ندارم.!!! بعد یهو یه مرد کت شلواری رو دیدم که داشت از اونجا رد میشد.بعد یهویی کیوان پرید جلوش و گفت: آقا میخوام پولامو جمع کنم کَمِری بخرم.مرد کت شلواریه هم فقط گفت: اوهوم.آره) دوباره چند دقیقه بعد همون مرد کت شلواریه اومد رد شد بعد کیوان بهش گفت: آقا شما فامیلیت چیه و یهو مرد مت شلواریه با یه لحن خیلی خاص
و ناب و پیدا نشدنی گفت:L90(ال90) آقا تا اینو که گفت من همونجاااااا ترررکیییییددددمممممم از خنده.خخخخخخخخخخخخخخ.دیگه از اون موقع به بعد دیگه هیچوقت اون روز رو یادم نمیره.
لایک:خخخخخخ عجب دیوونه ای دارید تو محلتون کاش ما هم یدونه داشتیم.
لایک: این که چیزی نیست ما بدتر از ایناش هم دیدیم.

K
KZK1381 ۹ سال پیش
جوک

آقا ما یه داداش توهمی داریم که 4 سال ازمون بزرگتره.خیلی هم تخیلی و داستانگو هم هست.فقط خدا رو شکر که هیچ چیزیم بهش نرفته.اون موقع من 9 سالم بود و داداشم هم13سالش بود و هست(از لحاظ عقلی) یه بار قرار بود بریم یه سلمونی که چند سال بود میشناختیمش و کارشم واقعا حرف نداشت فکرکنم بهترین سلمونی شهرمون اون باشه.بعد داداشم داشت داستان تخیلی تعریف میکرد که مثلا این سلمونیه با مشتریش دعواش میشه و روی هم اسید میپاشن و به هم فحش میدن و اینا....(خدایا اخه چرا من؟؟)منم تو راه داشتم کر کر میخندیدم تا اینکه رسیدیم پشت در سلمونیه.بعد من به داداشم گفتم که حواستو جمع کن اونجا نزنیم زیر خنده که ای کاش نمیگفتم.ای کاش.دقیقا همین باعث شد که خیلی خیلی حساس بشیم جفتمون.بعد رفتیم تو من گفتم مو هام رو چه مدلی بزن و اینا، که داداشمم اومد نشست و من هی از اینه به اون نگاه میکردم و میخندیدیم و یاد اون داستان تخیلیش میفتادم.تا اینکه یهویی سلمونیه یه پس گردنی نثارم کرد و پرسید چی شده و منم که بچه بودم میترسیدم اگه بهش بگم منو داداشمو دعوا کنه و بزنمون بخاطر همین الکی هی جک میگفتم و میخندیدم.امامگه ول میکرد از بس بهم پس گردنی زد که سر درد
گرفتم.بعدش پول رو دادیم و داشتیم با داداشم از پله های ساختمون پایین میرفتیم که یهویی یه صدایی شنیدیم:صبرررر کنییییددد.یهو برگشتیم دیدیم سلمونیه داره از پله ها میدویه دنبالمون و تا رسید یه پس گردنی هم به داداشم زد و رفت از پله ها بالا و تا وارد سلمونی شد صدای خنده حضار گرامی رو از پایینه ساختمون شنیدیم،درحالی که سلمونیه طبقه اخر بود...و از اون موقع به بعد شد که دیگه اجازه ندادم داداشم برام تعریف داستان تخیلی تعریف کنه.لایک:خاک بر سرت با این داداش توهمیت.لایک:خدا شفا دهد داداشتو

K
KZK1381 ۹ سال پیش
جوک

kzk1381
آقا سلام«من چقدر با ادبم» امشب کلاس تقویتی شیمی داشتیم.بعد معلممونم خیلی عصبانی بود ازش پرسیدم چی شده؟ اونم گفت: (هیچی امروز که سوار این ماشین سواریا شدم که برسونم به مقصد لپ تابو کیفی که توش لپ تابمو میذارم و گوشیم«تازه میگفت آیفون بود»همراهم بود که یهو بردنم تو خرابه و قمه کشیدن و همه چیمو بردن حتی رمز گوشی و لپ تابمو ازم خواستن منم برای اینکه نکشنم بهشون گفتم و اونا هم نوشتنش بعدشم خواستن بکشنم که بعد از کلی التماس ولم کردن که یکیشون گفت حداقل اسپری بهش بزنیم که باز بعد از کلی التماس همونجا ولم کردن و سوار ماشین شدن و رفتن.) بعد یکی از این بچه ها گفت خب از این داستان نتیجه میگیریم که شبا مسواک بزنیم.
آقا اینو که گفت یهو یه سکوتی کل کلاسو فرا گرفت و بعد از چند ثانیه کلاس ترکید.
من:)))))))))
بچه ها همشون:))))))))))))))
دبیر شیمیمون:)))))))))))
خدایا این کار دستیارو از ما نگیر.آمین

K
KZK1381 ۹ سال پیش
جوک

آقا ما سال پنجم و ششم یه دبیر داشتیم«ادبیاتم تا آخر تو حلقتون»هر روز امتحان میگرفت شفاهی یا کتبی.کلاسمونم دقیقا یادمه 40نفر بودیم.بعد این دبیرمون هر روز حتما باید بیشتریا رو یا میزد یا جریمه میکرد اونم چه جریمه ای.منم اتفاقا جز همون دسته بودم.ولی منو هیچوقت نمیزد چون همیشه بهم میگفت تو چقدر شبیه بچگی منی هم قیافت هم اخلاقت.اما در عوض جریمه میکرد.منم هر شب با پر از ترس بهش زنگ میزدم میگفتم آقا... منو میشه ببخشید؟اونم قبول میکرد.به غیر از یه بار که اونم با مامانم نوشتمش.خیلی منو دوست داشت.الانم با اینکه 5سال از اون خاطره هام باهاش میگذره و من الان 15سالمه اما هیچوقت یادم نمیره خاطره هایی که باهاش داشتم رو.حتی یه بارم یادمه چون من ناهار نداشتم و باهاش کلاس خصوصی ریاضی داشتم ناهارش رو به من بخشید.اون بهترین دبیر توی زندگی من بود.
خب حالا مرام این معلم چند تا لایک داره.«تنها مطلب تو 4جوک که هیچ غلط املایی نداشت.»
لایک:ایششش چه پزیم میده.لایک:خوش به حالت کاش ماهم از این معلما داشتیم.لایک=قشنگ بود.