دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 224652

تاریخ انتشار : شهريور 1395

## hadi3 jooon ##

چند سال پیش وقتی داداشم تازه حرف زدن یاد گرفته بود ؛ یه روز جیغغغ و داد و گریه میکرد و میگفت آمنه میخوام . :0
حالا ماهم خو نمی فهمیدیم منظورش چیه ؛ تازه توئ فامیل و آشناهم شخصی به نام آمنه نبود . خلاصه این داداش خل ما تا شب هی گریه و داد و بیداد کرد ؛ تا اینکه شب بابام اومد ما هم سفره افطار انداختیم ( ماه رمضون بود ) بعد این داداش ما هم دوباره شروع کرد به جیغ و داد . هرچی از تو سفره بهش دادیم نخواست اخرین چیزم دادیم بهش . یهو چشاش برق زد . صداشم قطع شد و نیشش باز شد . می دونید منظورش چیییی بود؟
خرماااا . اخه یکی نیست بهش بگه خرما کجا و آمنه کجا . والا .

حالا قیافه من [] []
0
مامانم ()()
ـــ
بابام :]]]

داداشم :)))

آمنه خانم :(((

خرما :)))


داداش خل وضعه ما داریم؟؟؟؟
خدا نسیب نکنه .

لایک: داداشت واقعا قاطی داره .
لایک : لابد به تو رفته .