دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 223157

تاریخ انتشار : مرداد 1395

حكایت سمور ، گاو و قوچ و یك دسته علف

شتری با گاوی و قوچی در راهی میرفتن. یك دسته علف شیرین و خوشمزه(راوی خودش علف خوار یا وجترین بوده یکم بلعیده دهن سرویس :D)وسط راه پیدا شد. قوچ گفت: این که خیلی کمه همش تصخیره این راویه گشنس. اگه اینو بین خود قسمت كنیم هیچ كدوم سیر نمی شیم. بهتر است كه توافق كنیم هركس كه چیزش بیشتره علفو بخوره. زیرا احترام بزرگان واجبه. اول قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچی كه حضرت ابراهیم بجای حضرت اسماعیل در مكه قربانی كرد در یك چراگاه بودم.

گاو گفت: اما من از تو پیرترم، چون من جفت گاوی هستم كه حضرت آدم زمین را با آنها شخم می زد.

سمور که دید دوستاش خیلی بی پدرن و اینم خیلی کوچیکه حرفش به جایی نمیرسه و کلا تویه هیچ داستان تاریخیه بی مادری سموری وجود نداره و داره به اف(منظورم فناس البته نظر شما هم محترمه-_^)
بدرک....بدرک....گویان.
الطافی رهانید و مجلس را ترک گفت و ازاونجایی که نهار باقالی و تخم مرغ صرف کرده بود:D
گاو و قوچ مردندی و علف ها نیز پژمرده و خشک شدندی!
و حکایت ما نیز به مانند احوالاتمان به اف رفتندی
#مثنوی_مدبتی