ع

علی حسین زاده

@Scoot · ۴۶ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۷ رأی)

M
Mad BAt ۹ سال پیش
جوک

حكایت سمور ، گاو و قوچ و یك دسته علف
شتری با گاوی و قوچی در راهی میرفتن. یك دسته علف شیرین و خوشمزه(راوی خودش علف خوار یا وجترین بوده یکم بلعیده دهن سرویس :D)وسط راه پیدا شد. قوچ گفت: این که خیلی کمه همش تصخیره این راویه گشنس. اگه اینو بین خود قسمت كنیم هیچ كدوم سیر نمی شیم. بهتر است كه توافق كنیم هركس كه چیزش بیشتره علفو بخوره. زیرا احترام بزرگان واجبه. اول قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچی كه حضرت ابراهیم بجای حضرت اسماعیل در مكه قربانی كرد در یك چراگاه بودم.
گاو گفت: اما من از تو پیرترم، چون من جفت گاوی هستم كه حضرت آدم زمین را با آنها شخم می زد.
سمور که دید دوستاش خیلی بی پدرن و اینم خیلی کوچیکه حرفش به جایی نمیرسه و کلا تویه هیچ داستان تاریخیه بی مادری سموری وجود نداره و داره به اف(منظورم فناس البته نظر شما هم محترمه-_^)
بدرک....بدرک....گویان.
الطافی رهانید و مجلس را ترک گفت و ازاونجایی که نهار باقالی و تخم مرغ صرف کرده بود:D
گاو و قوچ مردندی و علف ها نیز پژمرده و خشک شدندی!
و حکایت ما نیز به مانند احوالاتمان به اف رفتندی
#مثنوی_مدبتی

M
Mad BAt ۱۰ سال پیش
جوک

ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺗﺨﺘﻪ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﺭﻭ ﺧﯿﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ ﺭﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﻓﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾ�
ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻤﯿﺰ ﺷﺪ.
ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺗﺨﺘﻪ ﺧﺸﮏ ﻣﯿﺸﺪ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺭﯾﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺗﺨﺘﻪ...
ﺍﻻﻥ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺲ ﺭﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﻡ !:D

M
Mad BAt.85 ۱۰ سال پیش
پیام

اهل داستان بلند خوندن نیستم(عین همتون که تنبلین)ولی با این حال کردم واقعا 2 قسمت میفرستم:
"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم
که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند
مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت
که چهره ی او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا,
با برداشتن کتابی از قفسه
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد,
که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین
و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت
توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود
از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد
تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن ,
آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود
که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد
و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد،
ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت
دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود :
" تو مرا خواهی شناخت
از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت
که قلبش را سخت دوست می داشت
اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد,
بلند قامت و خوش اندا�
موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا ،
کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود
و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست
که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ,
کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را
بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم .
لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و
در این حال میس هالیس را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ..