دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 220034

تاریخ انتشار : فروردين 1395

دوستان شب عروسیم با مانی جونمه،از شما چه پنهون صبح تو آرایشگاه تو فورجوک بکدم.آرایشگر بدبخت عاصی شده بود.از آخر موبایلمو گرفتداد دست مامانم . باز یک دقیقه رفت پنس بیاره موبایلمو برداشتم باز رفتم فورجوک.باز موبایلمو گرفت گذاشت تو اتاق دیگه . بعد از چند دقه باز رفت یک چیزی بیاره به خاهرم گفتم : عشقم موبایل
ــ نچچچچ
من : امممممممم شهادت حضررت (علی )کی بود ?مامان اصن حضرت عماد،پندار،یاشار،سعید،راشا،امیر علی و عارف هم داریم ?
ــ واا دختر معلومه که نداریم
یقه ی خواهرم و گرفتم و گفتم :نمی خوای که بگم همچین حضرتایی هم وجود دارن.
ــ نه عزیزم شوما تاج سریی
ــ مرسی
موبایلم رو تحویل گرفتم الآن تو نمازخونه دارم با شنل نماز میخونم.(خخخخخخخاز صبح واسه اینکه وضوم باطل نشه دستشویی نرفتم.)
ایشالله عروسی شوما.
آخخخخنمی بینید همکارام که جزو جدی ترین ها هستن چه قری میرن.
مامانم از همین الآن میگه من تا یک ماه دیگه میخوام نوم تو بغلم باشه.

من *------*
نوه ®-------®
بچم ^------^
مانی ©_____©
آقا کف بزنید مانی هم رفت قاطی مرغا