مرخصی یک روزه گرفتم (اینطوری نگام؛نکنین تو پاسگاه پارتیم کلفته)با بهارین و محدرفتیم پارک.(بخه هامن قربونشون برم سه سالشمن شده)واسشون بستنی گرفتم.محمد که آروم؛ومظلوم روی تاب نشسته بود داشت بستنیشو می خورد.
با این نگاهایی که عشق مادری رو نشون می داد زل زدمبهش.
نگامو برگردوندم دیدم بهارین نیست(لامصب خیلی شیطونه)
به محمد گفتم؛مامای همینجا بمون تا من برگرد�
ـ چشم مامان جون
داشتم در به در دنبالش می گشتم دیدم چند نفر با صورت قرمز رد شدن
ردشون رو گرفتم دیدم یکجا مردم جمع شدن(وسط خیابون بود)
از یک نفر پرسیدم چی شده
گفت غذیه دو تا بچه کوچوله
نگران شدم جمعی و پس زدم دیدم بهارین با یک پسر بچه چهار ساله داره دعوا می کنه،دستاشم زده به کمرش
با چشمای گشاد گفتم؛بهااااااااارینــــــــ
ـ پسله ی از خود لاضی (پسره ی از خود راضی)چطول جلعت می تونی همچن پیشنهاد کشیفی بدی(چطور جرعت میکنیهمچین پیشنهاد کثیفی بدی)
بعد روبه من کرد و گفت؛مامادی پسله رو دعواش کرد�
بغلش کردم بردمش،محمد رو که برداشتم رفتیمتو ماشین
ـبهارین غذیه چیه
ـ مامادی اون پسله بهم؛گفت که بیا باهم تاب بازی تونیم،من با حیله هاشون آشنام،همشون اشغالن