دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 219369

تاریخ انتشار : فروردين 1395

این قدر من گودزیلا بودم.....خخخخ!
طبق پست های قبل من نوه اولم...
بچه که بودیم...خونه ی فامیل توی عید دیدنی ها من سردسته گروه بودم
یک آشوبی به پا می کردما!
آسایش میرفت از خونه مردم میرفت آسایشگاه یکم آسایش داشته باشه!
بعد صاب خونه میومد می گفت بهتون آمپول می زنما!
با چاقو گوشتونو می برم ها!
بعد که بر بچ می ترسیدن من داد می زدم:
داره دروغ میگه! جرعتشو نداره! بریم ازون بازیا بکنیم حالش جابیاد دیگه دروغ نگه! O_o
ولی دمشون گرم عیدی رو فراموش نمی کردن!
.
.
.
.
.
.
الان خاهرم به خودم رفته!
تو هواپیما نشسته بودیم، یه آقاهه داشت ساکشو میزاشت اون بالا،
گودزیلاخانوم با کمال جدیت بهش گفت:
بشین سره جات کمربندتم ببند....
جاتون خالی طرف کپ کرده بود!
ولی بیچاره فقط گفت چشم!الان می شینم...o_O
خانواده گودزیلا پرور ما: >_<
خلبان:-O
من: ^_^ قربون آجی گلم
خدایا گودزیلا هارو خواهشا در همین حدودا نیگر دار!