عاقامن حاضرم برااین که جوکام توچهارجوک تاییدشه ی کارت شارژ2هزاری جایزه بزارم
امشب هم دلم میخواد بنویسم...
از غم ها،تنهایی، دلتنگی،جوونی...
اما چی بگم؟
وقتی تو جوونی دلتنگم،تنهام،کلی غم و غصه برام گذاشت و رفت....
بعضی وقتا باید سکوت کرد،و فقط دید...
فقط دید که چطور میگذره.....
از خاطرات،از تو،از اشک هات، از......
فقط باید دید....
نمیشه جلوشو گرفت...
بزار بره،شاید یه روزی بفهمه کسی اندازه تو دوسش نداره.............
☺☻♥♦آقوی همساده♣☺☻♥♦♣
کودک درونم تا آخر تیرماه بهم مهلت داده خواسته هاش رو بر آورده کنم
وگرنه منو میزاره خونه سالمندان !
☺☻♥♦آقوی همساده♣☺☻♥♦♣
میدونی بزرگ شدن یعنی چی ؟
یعنی سوژت واسه خنده کم میشه !
امروز....خاطراتت را سوزاندم...اما بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد...اتفاق تازه ای نیست!!!دوباره دلتنگت شدم
دنیا کاری کرد که چشمای من هر شب اشکه، ولی نمیبازم مگه دنیا از رو نعشم رد شه.............
قشنگ ترن جمله ای که تا حالا شنیدم.....
یکی ازافتخاراتم اینه که تونستم یه جوری ای آژیریخچالمونوخراب کنم (^_^)
دیگه روزاو شبها وحتی نصفه شبها هم میتونم باخیال راحت هرچقدرمیخوام دریخچال وایسم
لامصب تامیومدی.یه کم تویخچالوببینی همه روخبردارمیکرد
حقش بودخفش کردم...(^___^)
فقط خداکنه مامان نفهمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عشق من ..
تو یادگار روزهایی هستی که نه فراموش می شوند و نه تکرار می شوند.
سلام من عضو جدید 4 جوک جونم و این اولین پستمه
از اینکه به جمع شما ملحق شدم خوشحالم لطفا با لینکهاتون خوشحال ترم کنید دوست جوناااااااااای 4 جوکی :)
# یه عاشقانه ی آرام#
می دانی؟؟؟
من جز او با هرکس باشم تنهایم...!
... و آبی ...
..
.... الان توی صحن آزادی مشهد ،، کنار آقا امام رضا (ع) نشستم....
..
.....همه ی شما خوشتیپ ها رو دعا کردم و به جای همه شما نائب زیاره بودم ...
...........انشاالله خدا قبول کنه....
.فدای شما ...
...... انشاالله قسمت بشه شما هم بیای اینجا و از نزدیک به خود آقا سلام عرض کنید..
.
.از مسافرت اونجا که برگشتم این طرف اومدم مشهد تا یه زیارتی هم کرده باشم و واسه سلامتی شما
...... دعا کردم و از آقا خواستم تا جوابتو بده و هر روز بهتر از روز قبل باشی..
. الان ساعت ۲:۴۵هستش ....
.. و سلام عرض میکنم خدمت شما فور جوکیای عزیز...
.............دوستون دارم...
..
♫☼***(محمدرضا)***☼♫
اتـل مـتـل یـه مـورچـه ، قـدم مـیـزد تـو کـوچـه
اومـد یـه کـفـش ولـگـرد ، پـای اونـو لـگـد کـرد
مـورچـه پـاشـکـسـتـه ، بـا بـرگـی پـاشو بـستـه
نـمـیـتـونـه کـار کـنـه ، دونـه هـارو بـار کـنـه
مـورچـه جـونـم تـو مـاهـی ، عـیـب نـداره سـیـاهـی ، خـوب بـشـه پـات الـهـی!!!
آفـریـن کـوچـولـو خـیـلـی خـوب خـونـدی ، حـالـا حـفـظـش کـن فـردا ازت مـی پـرسـم!!!
^_^
اقا دیروز داشتم از خواب پا میشدم دیدم مامانم داره نازم میده بعد کلی عشوه بیدار شدم دیدم مانام داره گل های از جون من عزیز ترشو ناز میده میگم مامان منو دوس داری یا اینا میگه قضا بلاشون تو سرت
من:{
مامان:•}
گلهاش :D:D:D:D::D:D:DDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDDD:DDDDDDD:D:D:D:D:D:D:D:D:
دوباره من:I}
(ادامه ی پست پایین)
خونه مانيا-پدر و مادر و مانیا و مانی و نیلوفر نشستن دارن میوه میخورن! ظاهرا قضیه دمه در فراموش شده!-مانی: زنگ بزن امیرم بیاد دیگه! درسته مهمونی فرداس! ولی امیر ک دیگه مهمون نیست با اونا بیاد! میخام ببینمش دلم واسش تنگ شده بگو اگه کاری نداره شام بیاد اینجا-مادر: آره عزیزم بگو بیاد-مانیا: باشه الان میگم- با خوشحالی میره سمت تلفن و شمارشو میگیره-امير: بله؟-مانیا: الو؟ سلام امیر خوبی؟-امیر با ی لحن سرد: به به مانیا خانوم خوبی شما؟ چ عجب تماس گرفتین؟!(صداش عصبانی میشه) کجا بودی تا الان!؟-مانیا آب دهنشو قورت میده: من من 3 ساعتی میشه اومدم خونه! ی اتفاقی افتاده بود بهت میگم حالا!-امیر: باشه من الان میام بریم بیرون بهم بگو!-مانیا: امیر آخه مانی اومده! میگه بیا اینجا باشه عزیزم منتظرتم خداحافظ!-تماسو قطع میکنه! وای چقد امیر عصبانی بود! حالا بش چی بگم؟ اصلا چرا امروز باهاش تماس نگرفتم!؟-مانی: چی شد؟ میاد؟-مانیا: ها؟ آره فکر کنم!
ادامه دارد...
اغا ما میشینیم پای سیستم مادرمون همش حواسش به اینه که من چقد از صفحه کلیداستفاده میکنم بیاد بگه داری با کی چت میکنی
مادرحواس جمعه ماداریم؟؟
*"..."*
قسمت 9
مسیحا وارده خونه میشه-صدای گریه نوزاد میپیچه تو فضای خونه، همه جا تاریک بود! سریع از پله ها بالا میره دره اتاقو باز میکنه بدونه اینکه چراغه اتاقو روشن کنه،خودشو میرسونه کنار تخت، بچه از گریه صداش دیگه در نمیومد! بغلش میکنه و تکونش میده، بچه ساکت میشه،همینجور بچه توبغلش میره چراغو روشن میکنه... چشماش به چشمای آبيه زلاله بچه میوفته ک با دقت نگاش میکنه... ی لبخند کمرنگ میزنه... پیشونیشو میبوسه... بچه هم لبخند میزنه... یهو دره اتاق به شدت باز میشه و ی زنه فربه و مسن میاد تو! تا میخاد حرف بزنه مسیحا با عصبانیت میگه معلوم هس کجایی؟ میدونی اگه چند دیقه دیگه دیر میکردم بچه از گریه... وای خدا! چرا انقد تو سر به هوایی مهین! بگیر بچرو گشنشه! غذاشو آماده کن بده بهش! لازم نیس چیزیو توضیح بدی! تو تو اتاقه خودت خابت برده بود صدا گریه ی بچرو نشنیدی!!! اوووف!-زن-ببخش مسیحا جان...-مسیحا جوابشو نميده -همینجور ک داره میره اتاقه خودش به این فکر میکنه ک باید حتما ی پرستار واسه بچه استخدام کنه تو اولین فرصت!-کتشو درمیاره،خودشو پرت میکنه رو تخت دونفرش و دستاشو میزاره زیره سرش و به سقف خیره ميشه...
(ادامه در پست بالا)
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 46868
کل بازدید: 535532416










