دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم

  131383

اعتراف میکنم وقتی اولین پستم تایید شد در پوست خودم نمیگنجیدم و رفتم همه رو از خاب(درستش اینه)بیدار کردم و اول یه ساعت 4جوک رو براشون طوزیه دادم و اخر هم که گفتم پستم تایید شده،واسم ارزوی سلامتی کردنو رفتن خابیدم.بعدش هم من موندم و 4جوک
من :-|
4جوک که قیافش دیدنی نبود سانسور شد
گلای قالیB-)
چوقندرای تو یخچال:-]
‏ ***
امیدوارم صدمین پستم تایید شہ،یہ امتیاز بگیرم.با لایکاتون سربلندم کنین

  130900

اعتراف میکنم متولد سال 69ام..و عملا از خاطرات دهه شصتیا چیز زیادی یادم نیس.
اما ازین که دهه شصتیم خعلی ب خودم می‌بالم....
ب افتخار همه دهه شصتیااااا..جیغ..دست...هورااااااااااا

  130899

اعتراف میکنم که ما که کوچیک بودیم
پامونو جلوی پدر مادرمون دراز نمیکردیم
بی احترامی به بزرگترامون نمیکردیم
بچه هامون از صب تا شب بهمون میگن
گاو خر اسب بابا و مامانی از تو دهن اینا در نمیاد
فکر کنم به بچه های خودشون برسه
عملا افسار بزنند سوارشون بشد

  130895

من اگه دیرتر از اون ساعتى که میخوام ،بیدار بشم اعصابم خورد میشه دوباره میگیرم میخوابم.
اولین پستمه ها!!!

  130894

اعتراف میکنم ی مطلب خیلی باحال تو گوشیم هست ک میخواستم واستون بنویسمش اما گوشیم تو اتاقمه و من تو پذیرایی ام و خودتونم ک میدونید حسش نیست برم بیارمش ....تازه اگرم پاشدم باید اول برم دستشویی........
اووووو کی میره این همه راهوووووووووو.......میدونم درکم میکنید پس قربون دستتون فعلا لایکشو بزنید بعدا براتون مینویسمش:))))))))))))

  130892

اعتراف میکنم جای خالیت را حتی دنیای مجازی هم پرنمیکنه دلم عجیب هوای خنده هایت راکرده لعنتی برگرد

  130891

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم فیلم میدیدم بعد اگه یکی از کاراکترای فیلم یه کم میرفت اونور تر و از کادر خارج میشد منم میرفتم اونور و سرمو کج میکردم تا ببینمش! فکر میکردم معلوم میشه!!!

  130889

اعتراف میکنم با این سن و سالم هنوزم عاشقه اینم ک برم روی بخاری روشن بشینم،چهار زانو بزنم تا گرم بشم.....لذتی داره ک نگو...
روانی هم خودتونید:)))))))))))))))))))))))))))

  130886

من همیشه تو خونه مسئولیت سرخ کردن سیب زمینی هارو بر عهده میگیرم که هر جقدر دلم خواست با خیال راحت ناخنک بزنم :ا
اما کافیه یکی دیگه بیاد یه سیب زمینی برداره اینقدر میزنمش که بگه غلط کردم:ا همچین آدمی هستم.

  130878

اعتراف میکنم تا زمان طوفولیتم وقتی داشتم فیلم عروسی مامان و بابامو میدیدم از مامانم میپرسیدم پس من کجا بودم بهم میگفت با داداشت رفته بودی پارک منم که ..... باور میکردم همچین ادم ساده لویی بودم من

  130877

اعتراف میکنم هر وقت یه چیز خوب به ذهنم میرسه میام فور جوک که ارسالش کنم بعد با جمله ی ارسال جوک و اس ام اس مسدود میباشد برخورد میکنم ضایع میشم

من:/
فور جوک :)

  130864

دیشب نامزدم خونمون بود ی خواب بد میبینه نصفه شب از خواب پا میشه منو بیدار میکنه میگه برو ی لیوان واسم اب بیار گفتم خودت برو بیار چرا منو بیدار کردی گفت توروخدا پاشو خواب بد دیدم منم خواب الود رفتم بطری آبو برداشتم دادم بهش اینم سر کشید دیدم سریع بلند شد چراقو روشن کرد قیافشو فقط باید میدیدین چشماش از حدقه در اومده شده خون بهش میگم چرا اینجوری شدی گفت من دیگه غلط بکنم از تو چیزی بخوام گفتم عوض تشکر کردنته یهو چشمم خورد ب بطری دیدم ب جای آب بطریه آب قوره دادم دستش حالا نخند کی بخند هرچی بیشتر میخندیدم بیشتر هرس میخورد بیچاره دلم واسش سوخت:-| :-D

  130863

امروز داشتم پاستا ایتالیایی درست میکردم .. ( این یکی از عجایب خانوادمونه که من آشپزی کنم البته ! ولی خدایی یا غذا درس نمیکنم یا خیلی خوش مزه و جدید درس میکنم !)
خب داشتم میگفتم مامانم اومد تو آشپز خونه غذامو چشید
بعد با ی ژست خاص برگشت به من که با لبخند نگاش میکردم گف : چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی ؟ دردت چیه ؟ شوهر میخوای ؟ فک کردی با ی پاستا درس کردن کدبانو میشی ؟ چه غلطا چشمم روشن ! دختره ی چش سفید خجالت نمیکشی از الان شوهر میخوای ؟ دفعه آخرت باشه از این چیزای خاک تو سری دلت میخوادا !! (دقیق یادم نمیاد چیا گف فقط همینا رو یادمه )
بعد با ی چش غره از آشپزخونه رف بیرون ! :|
و من ساعت ها در وسط آشپز خانه ایستاده بودم و به فکر راهه درمانی برای مادرم بودم !
خدایی وقتی اینا رو گف رفتم تو شک زبونم یاری نمیکرد بحرفم .. تند تند این حرفا رو پشت هم ردیف کرد اصن بهم مهلت حرف زدنم نداد ! :|

  130862

اعتراف میکنم دیروز که عاشورا بود زنگ زدم خونه دوستم(ازاون خانواده های فوق مذهبی)مامانش گوشیرو برداشت منم گفتم یه خودی نشون بدم برگشتم گفتم:سلام خاله حالتون خوبه ببخشید مزاحم شدم تسلیت میگم خدمتتون ایشاالله غم اخرتون باشه!ازقضا بابای مامان دوستمم بدجور مریضه یهو برگشت گفت باباااااااااااااااااااام شرو کرد گریه کردن اون فک کرده من دارم باباشو میگم وای حالا مرده بودم ازخنده هی میگم خاله اشتباه متوجه شدید حالا اون میگه:مرد خیلی خوبی بود ببین توچه روزی فوت کرده خدابیامرزتت بابا………..
یه ۲۰ مینی گذشت حالا من مونده بودم چجوری اونو توجیح کنم……

  130861

اعتراف میکنم بااینکه ده پنجاهی هستم ولی بیشتر وقتایی که ناراحتم باجوک های باحال شما سرحال میام دم همتون گرم