دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 130863

تاریخ انتشار : آذر 1392

امروز داشتم پاستا ایتالیایی درست میکردم .. ( این یکی از عجایب خانوادمونه که من آشپزی کنم البته ! ولی خدایی یا غذا درس نمیکنم یا خیلی خوش مزه و جدید درس میکنم !)
خب داشتم میگفتم مامانم اومد تو آشپز خونه غذامو چشید
بعد با ی ژست خاص برگشت به من که با لبخند نگاش میکردم گف : چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی ؟ دردت چیه ؟ شوهر میخوای ؟ فک کردی با ی پاستا درس کردن کدبانو میشی ؟ چه غلطا چشمم روشن ! دختره ی چش سفید خجالت نمیکشی از الان شوهر میخوای ؟ دفعه آخرت باشه از این چیزای خاک تو سری دلت میخوادا !! (دقیق یادم نمیاد چیا گف فقط همینا رو یادمه )
بعد با ی چش غره از آشپزخونه رف بیرون ! :|
و من ساعت ها در وسط آشپز خانه ایستاده بودم و به فکر راهه درمانی برای مادرم بودم !
خدایی وقتی اینا رو گف رفتم تو شک زبونم یاری نمیکرد بحرفم .. تند تند این حرفا رو پشت هم ردیف کرد اصن بهم مهلت حرف زدنم نداد ! :|