دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم

  138209

اعتراف میکنم سوم دبیرستان ک بودم با این که هم نماینده کلاس بودم هم عضو شورا (فقط اون سال این منسبا رو داشتم به خدا) تو حیاط مدرسه ترقه مینداختم...ینی هیتلرم حس اون موقع های منو نداشت...تازه یه بار جلسه واسه شورا گذاشتن بعد مدیرمون خیلی عاجزانه در خاست داشت ما اینارو شناسایی کنیم منم خیلی جدی گفتم اون با من خودم پیداش میکنم...

  138160

اعتراف میکنم گودزیلا که بودم فکر میکردم فاتحه خوندن یعنی: پیس پیسی بیسمیلی پیسمیلی پیسی میلی...
.
.
.
.
.
.
البته الان فهمیدم و درستشو میخونم.

  138122

عاغا اعتراف میکنم با 15 سال و 11ماه سنم تاهمین یه ماه پیش فک میکردم غوره همون کیشمیشه(کشمش)........
غوره: -_-
کیشمیش: ---------- قیافه ای پیدا نشد!

  138091

اقا اعتراف میکنم من کلاس اول دبستان بودم.انقدر خجالتی بودم که اخرش به خاطر همین کار دست خودم دادم.یه روز زنگ صف رو زدن ما هم ایستادیم.حالا مگه ول میکردن هیی حرف میزدن.
منم خجالتی هی میخواستم ناظممون رو صدا کنم که برم دستشویی اصلا نگام نمیکرد تا اینکه آخرش جای شما خالی من خودمو خیس کردم . بی ابرویی اینکه همه منو نگاه میکردن میخندیدن به کنار چون خونمون نزدیک مدرسه بود نامردا تا خونه منو رو دست گرفتن بردن خونمون. انگار اشغالا رو داشتن میزاشتن دمه در..هر وقت یادم میاد مو به تنم سیخ میشه :|

  138083

اعتراااااف میکنم،بچه که بودم و الان که خرس گنده ای شدم برا خودم! آرزو داشتم و دارم که "ساعت برنارد" مال من بود *^.^*
مثلا برا کنکور نمیخوندم،یه ثانیه قبل کنکور دکمه ساعتو میزدم و میشستم به اندازه ده سال خرخونی می کردم(بله آقا یکی دیگه از آرزوهام اینه که خرخون باشم!! :-/ )
مشنگ هم خودتونید من نون بازوی خودمو میخورم!اصلا از روی پاسخنامه سایر خرخوانان محترم تقلب نمیکردم(نمیکردم؟!!!!!! D= )اصلانقشه هام براش تمومی نداره.... :"(
ولی یکی از دغدغه هام اینه که نکنه ازش استفاده کنم زودتر پیر بشم؟!!یعنی سالهاست بین این دوراهی گیر کردم :|

  138000

اعتراف می کنم نصف «آره یادم میاد» هایی که گفتم چاخان بوده. حوصله نداشتم طرف تعریف کنه ! :)))))

  137965

اعتراف می کنم من بزرگترین مشکل کودکیم این بود که
نکنه یه وقت یادم بره نفس بکشم خفه شم بمیرم :|

  137958

اعتراف میکنم سال اول ابتدایی یک ماه اول از مدرسه فرار میکردم تا اینکه یک روز تا آخر توی مدرسه موندم خانم معلم یه مداد که سرش عروسک داشت بهم جایزه داد و مشکل فرار من حل شد .. یه روز داداشم گفت این مداد رو مامان داده بود به خانم که بهت بده منم جیغ و داد راه انداختم مامان گفت این کار نکردم و عمه هم شهادت داد که خانم معلم رو موقع خریدن جایزه ام توی مغازه دیده که من آروم شدم و اما داداشم... دمشو گرفتن انداختنش تو حیاط شب رو رو پادری خوابیده بود عقرب هم سرشو نیش زد .. دلم خنک شد :))))

  137941

اعتراف میکنم من از اول تو درسهای حفظی مشکل داشتم ولی....
عوضش تو درسهای محاسباتی کلا تعطیل بودم!!!

  137930

اعتراف میکنم كوچيك بودم از بس بهم ميگفتن دروغ بگي دماغت دراز ميشه ، فك ميكردم مش رمضون (بقال محلمونو ميگم) خيلي دروغ ميگه !!! آخه دماغش ماشالا داشت خو :|

  137926

از همين تريبون اعتراف ميكنم وقتي در سنين طفوليت به سر ميبردم فكر ميكردم آناناس ميوه ي كاكتوسه!

  137865

اعتراف میکنم از بس تو افق ترافیکه وبلیط هاش گرون شده من دیگه افق نمیرم!!!
شخصا یه کیسه ی کوچیک خاک رس تهیه کردم با خودم همه جا می برمش...
هر موقع سوتی دادم یه مشت خاک میریزم تو هوا بعد تو گرد و خاک محو میشم ^_^
پیشنهاد می کنم امتحان کنید خیلی روش خوبیه @_@

  137843

~~~s.e.t.a.y.e.s.h~~~

اعتراف میکنم بچه بودم یه شعر از خودم سرودم و خیلی هم به خودم افتخار میکردم...!!!!
شعر به شرح زیر است:
آی بچه ها....آی بزرگا...
یه وقت دور سیگار نرین
مریض میشین بده...بده
خیلی بده...خیلی بده
خطر داره...خیلی داره
دودش بده...دودش بده
خطر داره...خیلی داره
بده...بده

اصن من حیف شدم.نه؟

  137837

اعتراف میکنم پربار ترین روز تحصیلم تو دبیرستان مربوط به یک زنگ ریاضی میشه. یه دبیر داشتیم قرار گذاشته بود به خاطر هر صفری که بگیریم سه تا پس گردنی بزنه.یه روز من یادم رفت مسایل حل کنم.
از اونجایی که منم خوش شانس، اسم منو خوند که تمریناتمو ببینه. منم ننوشته بودم.3 تا پس گردنی خوردمو 1 صفر گرفتم. دوباره گفت برو پای تخته.از اونجایی که منم بچه درس خون، دوباره 3تا پس گردنی و 1صفر دیگه. دوساعت بعدی باز با همون دبیر داشتیم، وارد کلاس شد اسم منو صدا زدو گفت تمرینای ساعت قبلو بیار. خدایی مدیونید فکر کنید ننوشته بودم. بردمو دید ننوشتم دوباره 3تا پس گردنیو 1صفر گرفتم.
حالا خداییش شما بگید روز ازین پر بار تر داشتید.

  137794

اعتراف میکنم بچه که بودم همش فکر میکردم اگه پدر مادر واقعیم پشیمون بشن بخوان بیان دنبالم ببرنم باهاشون برم یا بمون پیش این خانواده؟ اخه خواهرم گفته بود: یه روز تو حیاط بازی میکردم دیدم صدای گریه بچه از کوچه میاد رفتم دیدم تو رو توی سبد گذاشتن دم در اومدم به مامان گفتم اونم دلش برات سوخت اورد بزرگت کرد.