تاریخ انتشار : دي 1392
اعتراف میکنم سال اول ابتدایی یک ماه اول از مدرسه فرار میکردم تا اینکه یک روز تا آخر توی مدرسه موندم خانم معلم یه مداد که سرش عروسک داشت بهم جایزه داد و مشکل فرار من حل شد .. یه روز داداشم گفت این مداد رو مامان داده بود به خانم که بهت بده منم جیغ و داد راه انداختم مامان گفت این کار نکردم و عمه هم شهادت داد که خانم معلم رو موقع خریدن جایزه ام توی مغازه دیده که من آروم شدم و اما داداشم... دمشو گرفتن انداختنش تو حیاط شب رو رو پادری خوابیده بود عقرب هم سرشو نیش زد .. دلم خنک شد :))))











.gif)
.gif)