دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  72065

یه بارم توی تولد 2 سالگیم اومدم شمعارو فوت کنم یهو جلو 35 نفر نوک دماغم سوخت
همه داشتن مبل و میزو صندلی میجوییدن
خو چیکار کنم اولا که بچه بودم دوما شمعا ازم دور بود گفتم یه کم نزدیکش شم برم جلو!!

  72052

در ادامه زل زدن های حیواناتی چون گربه ، قمری ،شاهین در چشمان من (جوک67783) شاهد آن بودم ،موشهای آزمایشگاهی هم همگی طی اقدامی هماهنگ امروز همشون تو چشام زل زده بودن.علت این موضوع هنوز در هاله ای از ابهام باقی مانده است.

  72050

مامانم خطش همراه اوله
ظهری اومده بهم میگه حدیث ایرانسل دیگه اعصاب واسم نذاشته همش پیام میده
من :|
ایرانسل :-o
همراه اول :(
مامانم :))

  72034

خاطرات یک گودزیلا:
بچه بودم، بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آروم آروم نماز ميخوند، منم حوصله ام سر رفته بود پا شدم رفتم بالاي منبر ميکروفونو ورداشتم، شروع کردم به خوندن شعراي مهد کودکمون، کل مسجد داشتن همراه با لبخند مليحي به نمازشون ادامه ميدادن...
يهو ديدم بابا نمازو ول کرده مثل پلنگ گرسنه داره مياد سمتم، منم که به شدت احساس خطر ميکردم فرارو به قرار ترجيح دادم و بابا بدو من بدو، منم که ريزه ميزه بودم از بين نماز گزارا سريع رد ميشدمو داد ميزدم: کمک اين .... (تازه ياد گرفته بودم) ميخواد منو بزنه!! ،
چند نفر که اصن افتاده بودن کف مسجد ريسه ميرفتن، بقيه هم در حال ذوق کردن بودن، اين ماراتون حتي تو تام
و جري هم بي سابقه بود تا اينکه بابام منو گرفتو تا ميخوردم منو زد...

  72023

یادمه یه بار تابستون رفتیم باغ پدربزرگم تا زردآلو بچینیم بعد پشت وانت نشستیم و با بقیه بچه ها زردآلو میخوردیم و هسته هاشو پرت میکردیم طرف ماشین یه دفعه ماشینی عصبانی شد و گفت بزنید کنار بعد از هم از خدا خواست و یه سبد آورد یه عالمه از زردآلوهای ما رو برداشت!!!!کل زحمت ما هدر رفت پدربزرگمون هم کلی سرمون غر زد!!!

  71959

داشـــتیم نــهـار مـیخوردیم،هـمراهـش چــشمم بـه تـلوزیونـم بـود..
داشــت یـه فـیلــم نـشون مــیداد کـه یـه یـارو چــاقـو رو آورده نـزدیک ِ گـلوی طـرف مـیخواد بـکشـتش کـثافـططط !
عــاقـا مـن هــمیجوری آب دهــنمو قـورت دادم مـحو صـحنه و فـیلم شـده بـودم یـدفـه نـگاه کــردم بـه قـاشق ِ تو دسـتم کـه نزدیـک ِ دهــنم بـود یــهو جــــــیـغ کــشیدم قـاشق ُ پـرت کردم اونـور (: خخخخخخخ
قـاشق و مـحتویاتـش رو هــوا بـود مـنم عـین ِ جـن زده هـا رفـتم تـکیه دادم بـه دیـفار ^_^
آخـه ایـن صـدا و سـیمـا نـمیگه مـن قـاشق رو بـا چـاقوی یـارو اشـتباه مـیگیرم ؟؟؟^_^
نـمیگن مـن تـرسو أم؟ (:

  71939

سال سوم راهنمایی که بودم برا خود شیرینی پیش معلم حرفه و فن یه کاردستی اضافه درست کردم وقتی بردم پیش معلم ، معلمه از ذوق گفت من بمیرم اینو واسه من درست کردی ...
منم جوگیر شدم گفتم تو بمیری واسه تو درست کردم !
یعنی معلمه خشکش زده بود و منو بر بر نگا میکرد

  71911

دختر همسایه اومده زنگمونو زده، در رو باز کردم، می پرسه کاری داری؟ می گم نه عزیزم، بی کارم! گفت: ادویه کاری رو می گم!
تا یه ربع داشتیم می خندیدیم. از اون موقع هر وقت منو می بینه می گه کاری داری بالاخره؟

  71888

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
يكي از دوستام تعريف ميكرد؛ ميگفت: "وقتي بچه بوده؛ يه روز داشته هندونه ميخورده. بعد كه هندونه تموم ميشه شروع ميكنه به گاز زدن پوست هندونه كه يهو احساس ميكنه از دهنش داره خون مياد‏!
بعد با زبونش ميزنه به دندوناش تا بفهمه چرا دهنش داره خون مياد كه متوجه ميشه يكي ار دندوناش نيست‏!‏‏!
به پوست هندونه كه نگاه ميكنه؛ ميبينه دندونش تو پوست هندونه گير كرده‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏ (دندون شيري بوده‏)
شما ديگه قيافه خانواده شو تو اون لحظه تصور كنيد...
(بازم به جاي اينكه بنويسم "خانواده‏"‏ نوشتم "خوانواده‏"‏...از بچگي اين كلمه كصافت رو ياد نگرفتم‏!‏‏)

  71887

*****من نه منم بلکه تونم******
اغا اون ازخواهرم اینم ازمادرم....امروز میخواستم اماده شم برم کلاس به مامانم گفتم اون جورابای من که روتخت بود چیکارش کردی...میدونی چی میگه ..میگه من چه میدونم حتما گذاشتیش تو فیسبوکت!!!!!!!!!!
من:-((((((((

  71884

*****من نه منم بلکه تونم******
اغا یعنی امروز دنبال سوتی میگشتم خدارسوند....به خواهرم گفتم پاشو بریم ماشین روبنزین بزنیم یه چرخی هم بخوریم...
خواهرم میگه باشه بریم ولی هواخیلی خوبه پیاده بریم...
ففط میخوام بمیرم...والا بااین ابجاشون...

  71882

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
زماني كه مدرسه ميرفتم؛ كارم فقط اين بود كه به هر بهانه اي شده از مدرسه فرار كنم برم گيم نت‏!‏‏!
يادمه براي اينكه از مدرسه جيم بشم؛ سال سوم دبيرستان ٨ بار رفتم واكسن "هپاتيت_ب‏"‏ زدم‏!
عاقا الان بدنم آنچنان ضد هپاتيت_ب شده كه ويروس هاي هپاتيت هر وقت ميخوان خواب ترسناك ببينن؛ خواب منو ميبينن‏!‏‏!‏ ^_^
وقتي بچه هاشون نميخوابن بهشون ميگن؛ الان سعيد مياد ميخورتتا...
اصن يه وضعي شده...ويروس هاي هپاتيت؛ سه چار تا فيلم ترسناك از روي من ساختن‏!‏‏!
اسم معروف ترينش هم؛ سه گانه ي "ارباب واكسن ها‏"‏ ست‏!‏‏!‏‏!
خخخخخخخ

  71842

عاج فیل بالا سرت توحلقم اگه دوروغ بگم.. چند روزه با یه گودزیلای درس!!خون درگیریم
آخر هفته عروسیه عمومه تهران
منم امتحان پایان ترم گسسته و شیمی4 دارم...
قید جفتشونو زدم که بریم حالا این گودزیلاهه نمیاد برنامه مام داره کنسل میکنه... بگو چرا؟؟؟
میگه امتحان دارم... اونم امتحان روخوانی فارسی 4 دبستان... من باش چی کارکنم عایا؟؟؟؟؟

  71830

رفته بودم ساندویچی،سفارش دادم...داشتم به مغازه ودر دیوار نگا میکردم ی ساندویچ رو شیشه یخچال جلو مغازه زده بون(پلاستیکی بودا ولی خیلی طبیعی) سرمو بردم جلو شیشه با دقت نگاه کنم که تااااق سرم محکم خورد به شیشه،(بس که تمیز بودو محدب)حالا همون ساتی مغازه داره هم میخواسته نوشابه برداره.من اینطرف شیشه با چشمانی پر از اشک از درد،اون اونطرف شیشه با چشمانی پر از اشک از خنده...داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم من که اصلا به رو خوردم نیوردم و اشکمو پاک کردم وبدون ساندویچ محل رو ترک کردم و دیگه هیچوقت اونطرفا پیدام نشد.
(قابل ذکر است این خاطره برا چن سال پیش بود و یخچالهای اون زمان مث الانیا نبود که خودمون بریم نوشابه برداریم،نمیدونم میدونید منظورم چجور یخچالیه یا نه)

  71822

من ودوستم الهه به اصرار دوستام رفتیم سر کلاس اونا مهمان شدیم آخه میگفتن سر کلاسش خیلی باحاله و...(البته با استادشون هماهنگ نکرده بودیم)کلاس شلوغ بودتا...صب.تا استاد اومد نشست ی نگا به من انداخت پرسید مهمانید؟من:بله استاد،شرمنده اجازه نگرفتیم ما تعریفه...پرید وسط حرفم وگفت پاشو برو بیرون کلاس ما به اندازه کافی شلوغ هس،پاشو!!!من و الی با صدای خنده پسرا کلاسو ترک کردیم...منم ی آدم حساااااس تصمیم گرفتم با الی چنتا صندلی بزاریم پشت در کلاسشون تا جبران زحمت کنیم(هیشکی تو سالن نبود)گذاشتیم و من محکم درزدم وفرار...تا رسیدم طبقه دو،دیدم الی باهام نیس،بعد چن دقیقه الی رو دیدم که داره میاد پایین.آره عزیزم حراست نمیدونم از کجا ما رو دیده بوده والی رو که دیونه موقع فرار که داشته از پله ها میرفته بالا گرفته بودن(باید میومد پایین،بالا که پشت بوم بوده)حراست پرسیده کجا میری؟الی:کلاس دارم.حراست:روپشت بوم؟الی وااای حواسم نبود و...
خلاصه اینکه اعتراف کرده بود و خداروشکر بخشیده بودش.