دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  154702

امروز تو بازار دختر بچه ای رو دیدم نگاش به گوجه سبز بود،
دلم براش سوخت رفتم براش یه پلاستیک پر کردم،
بهش گفتم :
بیا عمو نوش جونت، یهو با چشای اخم کرده گفت : گدا خودتی
بذا بابام بیاد بهش بگم منو چی فرض کردی ^_^
آب دهنمو قورت دادم و اصن وانستادما.. در رفتم !!! ^_^ :دی

  154630

سوال:
عایا به نظرتون قهر راه خوبیست برای فرار از کادوی روزه مرد؟؟؟؟؟

به نظره خودم آری ولی حیف بهونه پیدا نمیکنم،شوهرجانم هم سوتی نمی دهد.
هم اکنون نیازمند کمکتون هستم:((((((((((((((((

  154618

دوستان چشمتون روز بد نبینه
ترم اول بودم ردیف اول کلاس اندیشه 1 نشسته بودیم(من و دوستم) . جلسه اول بود هنوز استاد نیومده بود.یه آقای حدود 40 ساله دم در کلاس از ما پرسید کلاس اندیشه 1 اینجاست ما هم گفتیم بله...این اومد تو کلاس من و دوستم هم فک کردیم استاده به پاش بلند شدیم تازه دوستم بلند گفت بررررررپااااااا !!! هیچی دیگه آقاهه از کنارمون رد شد همینطوریکه میخندید رفت سمت پسرها نشست!!! اصن ی وضی بودا همه داشتن میخندیدن
دیگه رو نداشتیم سرمونو بلند کنیم

  154592

طرز ترانه خوندن دخترخالم ...

"با تو من بهارم٬ بی تو شوره‌ دارم
وقتی هستی خوبم٬ وقتی نیستی بی تو
یه گاو نشسته رو دیوارم

  154585

اقا امروز رفتم پیش مادر م خودم رو لوس کنم گفتم مامان پسر ت رو چقدر دوست دا ری .گفت به تو چه . من نم گفتم خو باید بدونم چقدر دوستم داری یا نه . گفت نه . گفتم چرا . گفت به توچه لامصب تو خونهی ما همه با هم درگیرن!!!!!!!!1

  154561

aga من چند روز پیش رفتم روانپزشک اوضاع زندگیموبراش گفتم با همه خانواده حرف زده دیده ب جایی نمیرسه گفته بیا ب فرزندی قبولت میکنم
هیچی دیگه الان با بابا جدیدم نشستم دارم براتون پست میزارم :) بعله همچین آدمه خانواده فروشی هستم من :)

  154554

گودزیلامون رفته پشت در توالت به باباش میگه : بابایی راحت باش ! من گوش نمی دم !!!!!
خودتون قیافه باباش رو بعد از خروج تجسم کنید .....
من دیگه حرفی ندارم ^_^

  154538

دیشب مخاطب خاصم احساساتی شده بود داشت ابراز علاقه میکرد بعد گفت تو جیگرررررررری
جیگر منم تمام احساسم رو جمع کردم و بهش گفتم جیگرم جیگرم جیگرم گفتم یا نگفتم
نمیدونم چرا یه دفعه گفت من خوابم میاد شب بخیر هنوزم ازش خبری ندارم
من ^_^
احساسات:|
جیگر *_*

  154502

چن روز پیش رفته بودم خونه عمم اینا ...
دیدم دخترعمم داره ب مامانش میگه کلیپسم شکسته و پول بده ی کلیپس جدید بخرم ! خلاصه سر این موضوع بحث میکردن ...
منم باخودم گفتم دختره آرزو داره !! کیف پولمو درآوردم ک بهش چن تومن پول بدم دیدم ای دل غافل !!! فقط چن تومن دارم اونم علیرضا (همکلاسیم) بهم گفته واسش موچین و کرم بخرم ...!! :|

  154476

جونم براتون بگه یه روز یه اقایی رفت حموم همین که لباسشو ذر اورد و وارد حموم شد متوجه شد که اقایونی که اونجا هستند پاهاشون برعکسه شبیه سمه بعد اقاهه ترسید سریع لباسشو پوشید اومد پیش حمومی بهش گفت ایناییکه توی حموم هستن چرا پاهشون برعکسه؟
حمومی گفت:مثل من.
حالا جرئت داری برید حموم عمومی

  154456

******abas_m223*****
ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﯼ ﻧﺎﺭﻧﮕﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮﯼ ﮐﯿﻔﻢ
ﺑﺒﺮﻡ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺨﻮﺭﻡ ، ﺯﻧﮓ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﮐﯿﻔﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ
ﺩﯾﺪﻡ ﻧﺎﺭﻧﮕﯿﻪ ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺟﺬﺏ ﺷﺪﻩ ﺗﻮ ﮐﺘﺎﺏ ﻓﺎﺭﺳﯿﻢ .
ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺳﺎﻝ ﻫﺮﻭﻗﺖ ﻫﻮﺱ ﻧﺎﺭﻧﮕﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ
ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺘﺎﺑﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ!!! ^_^
(( عباس مستقيم ,قهرمان وزن 55 کيلو فلج هاى ذهنى ٱسيا ))
پرچمدار بچه هاى دانشگاه علوم اقتصادى ^_^

  154451

ااقا جاتون خالی دیروز سره کلاس زبان یکم خشک بودن بچها گفتم بذار ی چیز بگم .قرص ب انگلیسی میشه تب لت منم سرما خوردم ی بسته قرص سرماخوردگی همرام بود.یدونشو دراوردم انداختم زمین داد زدم وایییییی تب لتم وای تب لتم خاک تو سرم تب لتم افتاد کله کلاس پرید همه میگفتن مگ تب لت داری گفتم اره الان دستم بود افتاد زمین معلممونم شاخ دراورده بود همه رفته بودن زیره میزاشونو میگشتن ی دفعه داد زدم اوناهاش پیداش کردم قرصرو از رو زمین برداشتم نشون همه دادم..هیچی دیگ الان از بیمارستان شکستگی استخوان براتون پست میذارم.

  154442

ناهار خونه دوستم دعوت بودم حالا سوتی منو داشته باشید:
سرمو بلند کردم به پنکه سقفی اتاقش نگاه کردم گفتم:
افااااا الهام اتاق منم پنکش سقف داره
الهام :o_O چی؟
من: منظورم این بود که اتاق منم سنکه پخفی داره
الهام: O_o سها دیگه حرف نزن
من: ^ _ ^ ای بابا

  154432

*** sara akb***
دیروز رفتیم نمایشگاه کتاب :)
توی یکی از غرفه ها ی کتاب بود " آموزش دستشویی رفتن به کودکان " O.o
من نمیدونم دستشویی رفتنم آموزش و آداب داره -_-
بچه دوبار جیش کرد تو خونه دو روز میندازیش تو انباری شام و ناهار بهش نمیدی
اونوقت میفهمه چطور بره دستشویی ...
واالااع ...
لایک : آفرین سارا :دی

  154424

خاطره داداشم از سربازیش!
یکی از بچه های پادگانشون میخواست از سربازی فرار کنه...
هیچی!
داداشم داشته از دستشویی برمیگشته که بره تو خوابگاه بخوابه.میبینه . یکی از بچه ها تشنج کرده داره بال بال میزنه!
داداشمم داد میزنه کمک ! کمک! بیاین فلانی داره میمیره:)
یکی از دوستاش میاد و اینو میندازن پشت وانت و علی !علی! سمت بهداری ...
حالا داداشمو و دوستش با لباس خواب بودن:|. پسره رو میبرن بهداری . پرستاره هم یه آب مقطر بهش میزنه و میگن ببرینش بیمارستان!! . دوستشون رو میبرن بیمارستان!
پزشکه !میاد بالا سر این پسره یه نگاه بهش میندازه. حالا داداشمو دوستش نگران:|
یدفعه دکتره داد میزنه . پاشو جمع کن خودتو بزغاله. پسر هم که مثلا خودشو زده بود به بیماری از ترس از جاش میپره و دِ فرار!!
و اینگونه بود که عملیات فرارش باشکست مواجه^ـــ^