دیروز تولد دوست مهدش بود ...
ولی نرفت ...
میدونی چرا ؟؟؟
تو جشنشون باباها رو راه نمیدادن ...
دختر من چه گناهی کرده که تاوان نبودن تورو پس بده ...
چه گناهی کرده که مادر نداره ؟؟؟
@Armiya Arman · ۲۲ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۳۸ رأی)
دیروز تولد دوست مهدش بود ...
ولی نرفت ...
میدونی چرا ؟؟؟
تو جشنشون باباها رو راه نمیدادن ...
دختر من چه گناهی کرده که تاوان نبودن تورو پس بده ...
چه گناهی کرده که مادر نداره ؟؟؟
تمام فکر من شده ... منی که از تو خالیم
اگه یه لحظه با کسی ببینمت ... چه حالیم ...
اگه بدونی عشق من ... کنار هرکسی خوشی
به حرمت گذشتمون ... چرا من و نمیکشی ....
زندگی جدید مبارک عزیزم ...
همیشه که نباید گریه کرد ...
گاهی باید بخندی ...
اونقدر بخندی که اشکت دربیاد ...
سخته ...
این روزا ...
این سرما ...
این آسمونی که هوس باریدن به سرش نمیزنه ...
این نبودنا ...
این سیگارایی که نباید دود میشدن ...
این آهنگایی که نباید شنیده میشدن ...
این بغضایی که نباید بشکنن ...
این روزا ... این ماه ها ... این سال ها ...
همه چیز سخت شده ...
حتی نفس کشیدن ...
حتی دیدن ...
حتی لمس کردن ...
نفس کشیدن توی هوایی که تو رو کم داره ... دیدن عکسایی قرار بود خاطره باشن نه یادگاری ...
لمس جای خالیت ...
این روزا ... این ماه ها ... این سال ها ...
قرار نبود سخت باشن ...
قرار نبود سرد باشن ...
قرار نبود بغضاشونو قایم کنن ...
قرار نبود نباشی ...
قرار نبود خیابونا خیس نباشن ...
خیلی چیزا قرار نبود اتفاق بیفته ...
مثل احضاریه ی طلاق ... مثل سکوت این خونه ... مثل جشن تولد دونفره ی رسپینا ... مثل اشک های من ... مثل سیگارای دود شده ... مثل رد دستای من و رسپینا روی شیشه ای که رسپینا هیچ وقت نپرسید چرا سومین رد دست ظریف تر از رد دست من نیست ...
مثل ...
این روزا ...
قرار نبود نباشی ...
قرار نبود چشم انتظارت بشینم و نیای ...
قرار نبود تنها دلیل گرمای این خونه شومینه باشه ...
قرار نبود فقط من باشم و دخترم ...
این روزا ...
قرار نبود سرد باشن ...
هوام بارونیه ...
میخوام ببارم ...
همین ...
40 روزه ...
960 ساعته ...
57600 دقیقه است ...
3456000 ثانیه است ...
که دیگه نداریمش ...
.
.
.
میدونی ... همیشه تو قلب این عاشق ها جاته ...
الانم ... میدونم خوشی توی حال و هواته ...
میخونم ... به یادت ...
حالا تو نیستی و دلتنگ صداتم ... دل به تو دادم ...
همیشه روزی که میخوندی یکی هست ... میمونه به یادم ...
یکی هست ... تو قلبم ... که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه ...
که میخوام بدونه ... واسه اونه که قلب من این همه بی تابه ...
بیشتر آدما میگن : روحش قرین رحمت ...
ولی مرتضی ...
روحش غریق رحمت ...
این روزا ...
این روزا کم میارم ...
این روزا میشکنم ...
این روزا کم میشم ...
کم میارم و ادامه میدم ...
میشکنم و از نو ساخته میشم ...
کم میشم و صدام در نمیاد ...
این روزا ...
کم میارم پیش چشمایی که ذره ای با چشمای تو لعنتی فرق نداره ...
میشکنم جلوی وجود یک ساله ای که شده منبع آرامش این روزام ...
کم میشم وقتی کمت میارم ... کم میشم وقتی چشمام خیس میشن و اون پاکشون میکنه ... کم میشم وقتی آرومم میکنه ...
شبا ... گریه که میکنم ... دستای کوچولوشو میکشه زیر چشمام ...
-خیسه ...
دستاشو میگیرم ... بوسشون میکنم ...
-بابایی
-عشق بابایی
-رسپی اذیت کرده؟
-نه همه چیزم ...
-بابایی
-عمر بابا
-گریه ... نکن
-چشم بابایی ... چشم زندگی�
-قول؟
-قول
-مردونه؟
-مردونه
تن یک سالش شده منبع آرامشی که هیچ وقت نداشتم ...
وجودش ... بوی تنش ... صداش ... ریتم نفسی که با من هماهنگه ...
این روزا ...
زندگیم خلاصه شده تو وجودش ...
میدونی عسل ...
شاید اگه تو بودی ... چشمایی که مثل تو بودن هیچ وقت انقدر مهربون نبودن ...
شاید اگه تو بودی ...
دیگه رسپینا ... رسپینای الآن نبود ...
شاید اگه تو بودی ...
این دختر مسکن دردام نبود ...
شاید اگه تو بودی ...
زندگی انقدر شیرین نبود ..تا الآن میگفتم برگرد ...
ولی ... حالا...
برنگرد عسل ...
برنگرد که زندگیمون آرومه ...
برنگرد که دیگه بهونتو نمیگیره ...
برنگرد ... دیگه تا 100 کیلومتری من و دخترمم نیا ...
بزار آروم باشه ...
بزار آروم باشم ...
بزار تو همیشه همون مادری بمونی که قراره از سفر برگرده ...
نمیدونم تجربه کردین یا نه ...
حس بدیه که دخترت دستشو بچسبونه رو شیشه ی بخار گرفته ... دستشو که بر میداره با حسرت به تنهاییه رد جامونده از دستش نگاه کنه...
ازون بدتر زمانیه که مجبوری دوتا دستات و بذاری دو طرف رد دست دخترت ...
میدونم که میخونی ...
میدونم که میخونی و ککتم نمیگزه ...
میدونم که میخونی و میخندی ...
ولی ...
من دیگه بریدم ...
دیگه از پس جواب دادن سوالای دخترم بر نمیام ...
دیگه نمیدونم تاکی بهش وعده بدم که تو میای ...
دیگه نمیدونم بهش چی بگم که توجیه کنم نبودنتو ...
دل من به درک...
آرمیا و زندگیش و حالش و بغضاش به درک...
بی مادری سخته واسه دختر ...
بی مادری سخته واسه دختری که تازه یاد گرفته بگه مامان ...
بیا عسل ...
برگرد...
دیشب اومده بود دیدن دخترش ... دختری که وقتی دیدش قایم شد پشتم و با همون زبون شیرینش با ترس پرسید ( بابایی ... خانوم کیه؟) خندید ... ( دخترت چقدر شیرین حرف میزنه! )
دخترم؟؟؟ فقط دختر من؟؟؟ باردار بود ... از عشق جدیدش ... حلالیت خواست ... گفت دکتر گفته شاید بچش سالم نباشه ... گفت نفرینمو پس بگیرم ...
خدایا...
خودت میدونی بعد رفتنش بد نخواستم براش ... بد نگفتم بهش ...
خدایا ...
خودت میدونی دعا کردم برای آیندش ... حتی وقتی اشک های مادرم و دیدم ... حتی وقتی سفید شدن موهای بابام و دیدم ... خدایا ... دیدی که من بدشو نخواستم حتی وقتی من و زندگیشو و بچه ی 2 ماهشو ول کرد و رفت ... حتی وقتی دخترم فهمید همه ی دختر کوچولو ها مامان دارن جز خودش ... حتی وقتی عشق جدیدش پوزخند زد به حال و روزگارم ... خدایا ... بد نخواستم برای خودش و آدمای اطرافش وقتی شکوند غرورمو ... خدایا ... من بخشیدم ... تمام اشکامو ... تمام تنهاییامو .. تمام نبودناشو ... تموم بیتابی هامو بخشیدم خدا ... بخشیدم ... توام ببخش .. من راضی نیستم به ناقص بودن بچش توام راضی نباش خدا ... خدایا ... بخشیدم به دخترم ... توام ببخشش به رسپینا کوچولوی من ... مهربون باش باهاش ... اونم یه روزی باهام مهربون بود ...
به حرمت مهربونیای اون چندوقت ... مهربونی کن باهاش ...
جناب آقای استاد سوتی !
استاد ! من مردم ... ولی هیچ موقع خودمو برتر از خانومای این کشور نمیدونم ... میدونی چرا ؟ چون دخترای ایرانی ( صرف نظر از بعضی هاشون ) کمیابن ... چون دختر ایرانی مثل گلی میمونه که توی هر آب و خاکی رشد نمیکنه ... من مردم ... ولی به جای تحقیر خانومای سرزمینم ... بهشون افتخار میکنم ... به حیاشون ... به نجابتشون ... به وقارشون ... به این که هنوز بعضیا با دیدن نامحرم سریع سرشون و میندازن پایین ...
من یه پدرم ... پدر یه دختر ... دختری که شما خودتو خیلی بالاتر ازش میدونی ...
این و بدون ...
تا وقتی که یه دختر خانوم یه آقایی مثل شما رو از هر نظر نپسنده , حتی بهت اجازه نمیده نگاهش کنی ... چه برسه به اینکه پیشقدم بشی برای خواستنش ...
دخترای پاییزی ... جنسشون ... روحشون ... احساسشون ... مثل برگ های پاییزی میمونه ... کمیابن ... جنسشون از طلاست ... روحشون ... احساس میخواد ... روحشون نوازش میخواد ... روحشون گرما میخواد ... احساسشون ... نابه ... احساسشون لطیفه ... به لطافت اولین بارون پاییزی ... به لطافت شبنم ... احساسشون تازست ... مثل نم نم بارونای اول پاییز ...
دخترای پاییزی ... مثل بارونن ... مهربون ... اونقدر که مهرشونو حتی از بدترین آدم هاهم دریغ نمیکنن ... دخترای پاییزی عاشقی تو ذاتشونه ... عاشقن ... عاشق خوبی ها ...
رسپینا کوچولوی من ...
دختر پاییزی من ... ششم آذر ... روز باریدن اولین بارون پاییزی زندگیت ... روز نفس کشیدنت ... روز بودنت ... لمس وجودت مبارک بابایی ...
ممنون که اومدی تا زندگی باباییت هیچ وقت خالی از عشق نباشه ...
ممنون که اومدی تا بابایی تنها نباشه ...
ممنون که عاشق بابایی ...
یک ساله شدنت مبارک تموم زندگی من ...
خدایا ...
هیچ وقت , هیچ کس , حتی بدترین بنده هات روهم اونقدر دلتنگ نکن ... که دیگه حتی با شیشه عطر یادگاریش هم آروم نگیره ...
روحت آروم داداش ... که صدات و یادت تا آخرین نفس تو قلب هایی که آرومشون کردی باقی میمونه ... همیشه یکی هست ... یکی هست که آروممون کنه ... مرتضی تا همیشه باقی میمونه ... اینجا ... تو قلب تک تک 4جوکیا ...
لایک نکنید ...
یه صلوات واسه روحی که آرزوی کربلای موند به دلش بفرستید ...
انشاءلله که اون دنیا با آقام ابوالفضل و امام حسین مشهور بشه ...
آمین
راه نفسم بسته شد ...
وقتی دخترم یاد گرفت بگه مامان ...
هیچ حسی عاشقانه تر از حس مادر توی نماز صبح نیست ... وقتی فکر میکنه خوابی و میاد تو اتاقت دست میکشه رو بالشت که رد اشک پیدا کنه ... خیسیشو حس میکنه و چشماش خیس میشه ... سجادشو پهن میکنه ... با هق هق نماز میخونه ... دستاشو میبره بالا میگه ( خدایا ... پسرم ... ) دیگه هیچی نمیگه فقط صدای گریش میپیچه تو گوشت ...
خدایا ... نبخش منی رو که باعث خیسی گاه و بیگاه چشماش شدم ... نبخش
قشنگ ترین حس دنبا اون وقتی میاد سراغت که خسته از بیرون بیای و بیفتی تو بغل مامانت ... این حسه وقتی تکمیل میشه که دخترت با دستای کوچولوش شونه هاتو ماساژ بده ...
دیگه حتی خدا هم بخواد زندگیمو بهش پس نمیدم ...
میدونم که میخونی ...
خوش حالم که برای دخترم مادری نمی کنی ... وقتی نباشی یادش میدم که لگدمال نکنه دل اون مردی رو که با داد کشیدن سر مادرش اونم به خاطر اون مردونگیش رو برد زیر سوال ...
روزی که به خاطرش اشک چشمای مادرمو نادیده گرفتم . باید میفهمیدم که یه روزی منو از زندگیش فاکتور میگیره ...
شرمندتم مادر ...
تو بغضات تنهات گذاشتم ... ولی هیچ وقت نفهمیدم بغضات برای تنهاییام بود ...
شرمندتم بابا ...
که سفید شد موهات تو نبودن من نامردی که از نبودت آروم بود�
شرمندتم خواهر ...
شرمندتم که تو نبودنم به پسر غریبه گفتی داداش ...
ولی خدایا ... تقصیر من نبود ... نگذر از اونی که شرمندم کرد پیش باعث و بانی های حیاتم ...
با او شروع کرده بود ؛ رفت که با او هم تمام کند . فقط نمیدانم من چرا در این سراشیبی مسافر بودم؟؟ وحالا من باز هم مسافری در میان جاده . مانده ام تا برگردد و تمامش کنم