سخته ...
این روزا ...
این سرما ...
این آسمونی که هوس باریدن به سرش نمیزنه ...
این نبودنا ...
این سیگارایی که نباید دود میشدن ...
این آهنگایی که نباید شنیده میشدن ...
این بغضایی که نباید بشکنن ...
این روزا ... این ماه ها ... این سال ها ...
همه چیز سخت شده ...
حتی نفس کشیدن ...
حتی دیدن ...
حتی لمس کردن ...
نفس کشیدن توی هوایی که تو رو کم داره ... دیدن عکسایی قرار بود خاطره باشن نه یادگاری ...
لمس جای خالیت ...
این روزا ... این ماه ها ... این سال ها ...
قرار نبود سخت باشن ...
قرار نبود سرد باشن ...
قرار نبود بغضاشونو قایم کنن ...
قرار نبود نباشی ...
قرار نبود خیابونا خیس نباشن ...
خیلی چیزا قرار نبود اتفاق بیفته ...
مثل احضاریه ی طلاق ... مثل سکوت این خونه ... مثل جشن تولد دونفره ی رسپینا ... مثل اشک های من ... مثل سیگارای دود شده ... مثل رد دستای من و رسپینا روی شیشه ای که رسپینا هیچ وقت نپرسید چرا سومین رد دست ظریف تر از رد دست من نیست ...
مثل ...
این روزا ...
قرار نبود نباشی ...
قرار نبود چشم انتظارت بشینم و نیای ...
قرار نبود تنها دلیل گرمای این خونه شومینه باشه ...
قرار نبود فقط من باشم و دخترم ...
این روزا ...
قرار نبود سرد باشن ...