دیشب اومده بود دیدن دخترش ... دختری که وقتی دیدش قایم شد پشتم و با همون زبون شیرینش با ترس پرسید ( بابایی ... خانوم کیه؟) خندید ... ( دخترت چقدر شیرین حرف میزنه! )
دخترم؟؟؟ فقط دختر من؟؟؟ باردار بود ... از عشق جدیدش ... حلالیت خواست ... گفت دکتر گفته شاید بچش سالم نباشه ... گفت نفرینمو پس بگیرم ...
خدایا...
خودت میدونی بعد رفتنش بد نخواستم براش ... بد نگفتم بهش ...
خدایا ...
خودت میدونی دعا کردم برای آیندش ... حتی وقتی اشک های مادرم و دیدم ... حتی وقتی سفید شدن موهای بابام و دیدم ... خدایا ... دیدی که من بدشو نخواستم حتی وقتی من و زندگیشو و بچه ی 2 ماهشو ول کرد و رفت ... حتی وقتی دخترم فهمید همه ی دختر کوچولو ها مامان دارن جز خودش ... حتی وقتی عشق جدیدش پوزخند زد به حال و روزگارم ... خدایا ... بد نخواستم برای خودش و آدمای اطرافش وقتی شکوند غرورمو ... خدایا ... من بخشیدم ... تمام اشکامو ... تمام تنهاییامو .. تمام نبودناشو ... تموم بیتابی هامو بخشیدم خدا ... بخشیدم ... توام ببخش .. من راضی نیستم به ناقص بودن بچش توام راضی نباش خدا ... خدایا ... بخشیدم به دخترم ... توام ببخشش به رسپینا کوچولوی من ... مهربون باش باهاش ... اونم یه روزی باهام مهربون بود ...
به حرمت مهربونیای اون چندوقت ... مهربونی کن باهاش ...