این روزا ...
این روزا کم میارم ...
این روزا میشکنم ...
این روزا کم میشم ...
کم میارم و ادامه میدم ...
میشکنم و از نو ساخته میشم ...
کم میشم و صدام در نمیاد ...
این روزا ...
کم میارم پیش چشمایی که ذره ای با چشمای تو لعنتی فرق نداره ...
میشکنم جلوی وجود یک ساله ای که شده منبع آرامش این روزام ...
کم میشم وقتی کمت میارم ... کم میشم وقتی چشمام خیس میشن و اون پاکشون میکنه ... کم میشم وقتی آرومم میکنه ...
شبا ... گریه که میکنم ... دستای کوچولوشو میکشه زیر چشمام ...
-خیسه ...
دستاشو میگیرم ... بوسشون میکنم ...
-بابایی
-عشق بابایی
-رسپی اذیت کرده؟
-نه همه چیزم ...
-بابایی
-عمر بابا
-گریه ... نکن
-چشم بابایی ... چشم زندگی�
-قول؟
-قول
-مردونه؟
-مردونه
تن یک سالش شده منبع آرامشی که هیچ وقت نداشتم ...
وجودش ... بوی تنش ... صداش ... ریتم نفسی که با من هماهنگه ...
این روزا ...
زندگیم خلاصه شده تو وجودش ...
میدونی عسل ...
شاید اگه تو بودی ... چشمایی که مثل تو بودن هیچ وقت انقدر مهربون نبودن ...
شاید اگه تو بودی ...
دیگه رسپینا ... رسپینای الآن نبود ...
شاید اگه تو بودی ...
این دختر مسکن دردام نبود ...
شاید اگه تو بودی ...
زندگی انقدر شیرین نبود ..تا الآن میگفتم برگرد ...
ولی ... حالا...
برنگرد عسل ...
برنگرد که زندگیمون آرومه ...
برنگرد که دیگه بهونتو نمیگیره ...
برنگرد ... دیگه تا 100 کیلومتری من و دخترمم نیا ...
بزار آروم باشه ...
بزار آروم باشم ...
بزار تو همیشه همون مادری بمونی که قراره از سفر برگرده ...