س

سعيد

@Saeid seVen · ۷۶۷ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۸۲ رأی)

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
ديروز تا حالا آشپز پادگانمون رفته مرخصي؛ اينا هم كس ديگه اي پيدا نكردند براي آشپزي جز منه بدبخت...‏
منم حالا ميدونم چه به سر ملت بيارم...‏
اول كه تا وقتي من آشپز باشم همه بايد هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏ بخورند...‏
بعدشم هر كي اومد براي چايي؛ اول دو تا چك و تي پا؛ نوش جان ميكنه...بعدش يه فنجون قير ميزارم جلوش‏
واااي يني يكي بعد از ساعت 7:30 بياد بگه صبحونه ميخوام..... يني كشتمش‏
فقط اين وسط يكي خوشبحالش شده؛ اونم بقالي سر خيابونه‏!‏‏!‏‏!‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
ديروز ظهر من آشپز بودم. عاقا غذا رو گذاشتم رو گاز و اومدم رو تختم گرفتم خوابيدم. بعد كه بيدار شدم ديدم دير شده؛ الانه كه غذا بسوزه براي همين دويدم تو آشپز خونه. وقتي كه رسيدم ديدم يكي رفته سر ديگ خورشت و يه ناخنک حسابي زده. خلاصه من رفتم به جانشين فرمانده گفتم كه "كي بي اجازه رفته تو آشپزخونه‏"‏ (آخه كليد آشپزخونه رو فقط آشپز داره و جانشين فرمانده‏)‏ و از اين حرفا؛ اونم بهم گفت "هيچكس نرفته‏"‏ تا ظهر شده غذا رو كشيديم...‏‏
تو آسايشگاه نشسته بوديم غذا ميخورديم كه دوباره از تو آشپرخونه صدا اومد؛ منم پريدم تو آشپزخونه كه مچ طرف رو بگيرم كه با يه صحنه فوق وحشتناك رو به رو شدم...‏
ديدم يه گربه‏!‏ پاي ديگ خورشته و داره غذا ها رو ليس ميزنه‏!‏‏!‏‏!‏
من كه آرووووم و بي سر و صدا غذاي خودم رو ريختم دور و رفتم براي خودم يه ساندويچ خريدم؛ به كسي هم چيزي نگفتم...‏!‏‏!‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
خواهرم (گودزيلا نيستا؛ هفتاديه‏)‏ زنگ زده ميگه: "داااداااااش...؟؟‏!‏‏"‏
من: "دوباره مهربون شدي‏!‏ ديگه چي ميخواي؟‏"‏
اون: "داااداااااش...؟؟‏!‏...رمز كامپيوترت رو بهم ميدي؟‏"‏
من: "ميخواي چيكار؟‏"‏
اون: "لازم دارم‏!‏‏"‏
من: "پس بدو زود قلم كاغذ بيار يادداشت كن كه كار دارم‏!‏‏"‏
اون (0‏_‏0‏)‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏ : "وايسا...وايسا...خب بگو‏"‏
من: "يادداشت كن... ب ش ي ن - ت ا - ب ي ا د‏"‏
اون: "كصصااافت...‏"‏

آخه فك و فاميله كه خواهرم داره؟؟‏!‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
عاشقانه اي براي سرباز وظيفه سعيد...
دلم براش تنگ شده؛ بهش بگيد برگرده...‏
دندوناي خوشكلش به رنگ طلايي بود؛ بهش ميگفتم سيگاري...‏
پوستش برنزه بود؛ بهترين رنگ پوست دنيا؛ بهش ميگفتم سياه سوخته...‏
چشماي خمارش هميشه رو به من بود؛ بهش ميگفتم اينقدر با چشماي هيزت بر و بر منو نگاه نكن...‏
واااااااي؛ چقدر به خاطر دماغش مسخره اش كردم...‏
ولي حالا پشيمونم؛ بهش بگيد برگرده...‏
.‏
حجم اينترنتم آخراشه؛ چند روزيه كه گوشيمو رو حالت Text only تنظيم كردم . . . . . . . . . دلم برات تنگ شده؛ اي فيل 4جوك‏!‏‏!‏‏!‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
اعتراف نامه (آخر خنده؛ آخر چندش‏!‏‏)‏:‏
يادمه يه روز كه رفته بودم رو پشت بوم خونه مون؛ با خودم گفتم "يني ارتفاع اينجا تا سطح زمين چقدره؟‏"‏ (خيلي بدجور ذهنم رو مشغول كرده بودها‏...)‏ همينجور كه داشتم فكر ميكردم يه تف انداختم پايين و با ساعت وقت گرفتم ديدم دو ثانيه طول كشيد برسه پايين؛ بعدش رفتم كتاب فيزيكم رو آوردم و فرمول مربوط به جاذبه و ارتفاع رو پيدا كردم ولي ديدم كه براي اينكه بشه حسابش كني بايد وزن جسمي كه انداختي پايين هم داشته باشي؛ پس رفتم در مغازه باباي يكي از دوستام كه با ترازوي ديجيتالشون وزن تفم رو حساب كنم‏‏!‏‏!‏‏!‏ و از اونجايي كه ترازوشون نميتونه وزنه يه تف رو تشخيص بده؛ يه پلاستيك اوردم گذاشتم رو ترازو و اينقدر توش تف كردم تا بلاخره يه وزني رو نشون داد‏(بلا به دور...يني كل آب بدنم تخليه شد‏)‏ ؛بعدش وزني كه ترازو نشون داده بود رو تقسيم به تعداد تف هاي انداخته شده كردم تا وزن يه تفم مشخص شه...‏!‏‏!‏
بعدش با خوشحالي وصف ناشدني اي رفتم يه كاغذ و قلم و ماشين حساب اوردم؛ ولي هر چي حسابش ميكردم جوابش درست در نميومد؛ معلوم بود يه جاي كار ميلنگه...‏
آخرش ديدم اينجوري فايده اي نداره؛ لامصب نميشه حسابش كرد...هيچي ديگه؛ رفتم از بابام پرسيدم ارتفاع ساختمونمون چقدره؛ اونم بهم گفت‏!‏‏!‏‏!‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
يكي از لذت هاي وصف ناشدني زندگي من اينه كه يه جوك كه 99 تا لايك داره رو لايك كنم كه بشه 100 تا...‏
و يكي از بدترين ضد حال هاي زندگيم اينه كه؛ جوكي كه 99 تا لايك داره رو لايك كنم و منتظر بشم كه بشه 100 تا ولي در كمال تعجب ببينم شد 103 تا لايك...‏
يني حالم گرفته ميشه ها...‏
اگه شما اينجور نيستيد؛ تو فكرش نريد كه مثل من ساديسمي ميشيد ها... از ما گفتن

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
درس خواندن پسرها:‏
يا درس نميخونن يا وقتي ميخوان بخونن بايد حسش بياد؛ وقتي حسش مياد كه شب امتحانه...‏
يكم كه درس خوندن يه موردي پيش مياد و به يه جا خيره ميشن و به يه چيزي فكر میكنند؛ بعد انگار كه درس خوندن بلند ميشن ميرن استراحت ميكنن. بعد از يه ساعت استراحت دوباره بلند ميشن ميرن فكر ميكنن. وقتي فكرشون تموم شد كتاب رو ورق ميزنن؛ يه كم براندازش ميكنن؛ وزنش ميكنن استخاره ميكنن ميگن تا ساعت فلان اينقدر ميخونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند. حين استراحت حسشون تموم ميشه؛ حال ندارند برن بخونند ولي چون ميدونند فردا امتحان دارند پا ميشن ميرن سر كتابشون. همينجور كه ميخونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر ميكنن و بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت. بعد از سه ربع استراحت ميبينن خيلي دير شده؛ دوباره ميرن درس بخونند اينبار ميخونند یه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نميگيرن رو ميزارن كه فردا از دوستاشون بپرسند. يكم به معلمشون فحش ميدن؛ ميگن اينا رو درس نداده. خلاصه آخرش نميرسند كتاب رو تموم كنند؛ فردا ميرن ميبينن دوستاشون يه چيزايي ميگن كه تا حالا به گوششون نخورده؛ بعد اعصابشون خرد ميشه چيزايي هم كه خوندند يادشون ميره‏!‏‏!‏‏!‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏

يه بعدازظهر تو آسايشگاه خواب بودم كه يهو شنيدم بچه ها دارن داد ميزنن: "پاس بده...پاس بده...زود باش‏..."‏
يهو صداي عادل فردوسي پور اومد كه داشت ميگفت: "پاس براي كريم انصاري فرد ... خود انصاري فرد...مستقيم ميزنه و توي دربازه...گگگللل‏"‏
منم يهو مثل ماهواره اميد پريدم هوا و داد زدم: "گگگللل...چرا منو براي فوتبال بيدار نكرديد؟‏"‏ كه ديدم همه دارن "هر هر‏"‏ بهم ميخندن...‏
بعدش ديدم تلويزيون اصلا خاموشه‏!‏ و يكي از بچه ها كه خوب اداي عادل فردوسي پور رو در مياره (یني از خود عادل بهتر اداشو در مياره‏)‏ با همكاري بقيه؛ همچين كلاهي سر من گذاشتند‏!‏‏!‏
.‏
حالا اونايي كه موافقند بايد يه "جوجه تيغي‏"‏ كه قرص ايكس خورده رو انداخت تو يقه ي اين افراد مردم آزار...بزنن لايكو

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏

ديروز يكي از بچه هاي پادگانمون يه سيم كلفت تو دستش بود؛ من رفتم بهش گفت: "فلاني؛ اينو ميخواي چيكار؟‏"‏
با خنده گفت: "ميخوام هر كي فضولي كرد؛ با اين بزنمش‏"‏
من: "بابا هر كي يه ضربه از اينو خورد؛ درجا ميميره كه...ميدوني اين به درد چي ميخوره؟‏"‏
اون: "گاو رو باهاش كتك زد؟"‏
من: "نه بابا...اينطوري گوشتش حروم ميشه؛ اين به درد اين ميخوره كه باهاش بزني یه سگ رو سقط كني‏"‏
كه يهو يكي ديگه از بچه ها در اومد گفت: "بابا بگو بلانسبت‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏
.‏
حالا من نميدونم طرف خودشو "گاو‏"‏ فرض كرده يا "سگ‏"‏ ؟؟؟‏
عايا به خودش شك داره؟؟؟‏
عايا از بيماري "دوگانگي شخصيتي‏"‏ رنج ميبره؟؟؟‏
به راستي راه درمان اين بيماري چيست؟؟؟... با ما باشيد در مصاحبه خبري...ساعت 22:30‏
خخخخخخخ

ه
جوک

يه مخاطب خاص هم نداريم كه بيايم يه خاطره عشقي بزاريم...خخخخخ‏
ولي امروز يه شربت Love خوردم ميخوام براتون يه خاطره عشقي بگم:‏
من: "احمق چرا اون كارو كردي؟‏"‏
مخاطب خاص: "به من ميگي احمق؟‏"‏
من: "نه...نه...نه...وقتي ميگم احمق يني دوست دارم ديونه؛ وقتي ميگم ديونه يني عشق مني لعنتي؛ وقتي ميگم لعنتي يني خيلي بي شعوري كصااافت؛ وقتي بهت ميگم بي شعور كصااافت يني بيخيال ديگه دنيا دو روزه بزار بخنديم؛ وقتي ميگم بزار بخنديم يني يكم شکلك در بيار بوزينه؛ وقتي بهت ميگم بوزينه يني ..."‏
مخاطب خاص سابق‏!‏‏!‏ : "مخاطب خاص عاشق پيشه ي؛ ابرو درست كن چشم كور كنه ما داريم؟!‏‏"‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
‏روزهاي سخت سربازي: (قسمت يك‏)‏
روز اول آموزشي:‏
تازه وارد پادگان شده بودم و همه چيز رو پشت سر گذاشته بودم؛ هر چيزي كه تا حالا دوست داشتم... بعد از اينكه از در دژباني رد شديم بهمون گفتند: "بشينيد و كيفتون رو بزاريد روي شونه تون و تا قرارگاه پامرغي بريد‏"‏ اين دويست-سيصد متر سخت ترين مسيري بود كه تا حالا تو عمرم رفته بودم. وقتي رسيديم قرارگاه دوباره به صفمون كردند و تا ظهر سينه خيز و پامرغي و كلاغ پر رفتيم؛ اونم وسط تابستون استان خوزستان...‏
ظهر وقت ناهار با خودم فکر ميكردم "آيا اين چيزي كه جلوي منه خوردني؟‏"‏...نتونستم غذاشون رو بخورم؛ اون روز ظهر كيك با آبميوه خوردم...‏
با وقت ناهار خوردن هنوز دو ساعت استراحت نكرده بوديم كه دوباره به صفمون كردند و باز قصه از نو...‏
ديگه شب شده بود؛ از خستگي رو پاهام بند نبودم؛ همگي بغل تخت هامون خبردار وايساده بوديم؛ حاضر بودم همه چيزم رو بدم تا بزارن بخوابم...‏
كه فرمانده مون گفت: "تا سه ميشمارم همتون بايد بالاي تختتون باشيد...1...2...3...نچ؛ يه صدا اومد؛ بريزيد پايين‏"‏
دوباره تنبيه تا ساعت 12 شب و بلاخره خوابيديم...‏
ساعت چهار صبح: صداي بلند لگد زدن به در: "تق...تق...بيدار شيد...سريع به صف شيد‏"‏
واااي...دوباره...

ه
پیام

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
در جواب پست *دختر خوب‏* كه گفته بود فانتزيم اينه كه برم سربازي بايد بگم كه دوران سربازي هم درست مثل زندگي روزمره خودتون؛ هم روزهاي خوب داره هم روزهاي بد...‏
تو پست هايي كه امروز ميزارم ميخوام چندتا خاطره از روزهاي سخت سربازيم براتون بگم...‏
اميدوارم كه خوشتون بياد...‏
‏‏"صادق_بچه جاده سرخس‏"؛ "بي وفا‏!عشق من‏"؛ "دختر خوب‏"‏ و بقيه دوستاني كه اسمتون يادم نمياد (شرمنده؛ حافظه ياري نميده‏)‏...خوشحالم كه پستهامو ميخونيد و لذت ميبريد

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
روزهاي سخت خدمت: (قسمت دو‏)‏
روزهاي اول خدمت (آموزشي‏)‏ معمولا خيلي سخت ميگذره چون آدم هنوز به تغيير كردن شرايط عادت نداره. اينجور موقع هاست كه اراده آدم مورد آزمايش قرار ميگيره...اما متاسفانه من تو آزمايش رد شدم چون كه براي يه مدتي شروع كرده بودم به سيگار كشيدن؛ تا يه روز يكي از بچه هاي پادگان بهم گفت: "بريم تو شهر يه صفايي به خودمون بديم‏" و رفتيم يه جا كه خودش بلد بود...‏
ديدم داره يه سيگار و باز ميكينه‏
من: "فلاني؛ داري چيكار ميكني؟‏!‏‏!‏‏"‏
اون: "الان يه سيگاري ميپيچم بريم فضا‏"‏
من: "بابا بيخيال...مواد؟ يعني ميگي مواد بزنيم؟‏!‏‏"‏
اون: "نترس بابا...با يه بار دو بار كسي معتاد نميشه...‏"‏
من: "نه داش من...من نيستم...ترسو هم كسيه كه از ترس مشكلات رو بياره به مواد مخدر؛ خداحافظ‏"‏
اون موقع بود كه به خودم اومدم و فهميدم هر كي تو موقع سختي دستت رو بگيره دوستت نيست...‏
راستي از اون موقع تا حالا لب به سيگار نزدم

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
روزهاي سخت سربازي: (قسمت چهار‏)‏
يه هم پستي داشتم كه خيلي با هم صميمي بوديم. يه روز بهش خبر دادن كه پدرش فوت كرده. بيچاره خيلي حالش بد بود؛ از طرفي هم چونكه اون موقع پادگانمون سرباز كم داشت مرخصي هم بهش ندادن. (بيچاره اون موقع خيلي حالش بد بود ولي چه ميشه كرد ديگه...‏)‏
يه سرباز ديگه هم تو پادگانمون بود كه مربي "ووشو‏"‏ بود. اينم يه روز رفت مرخصي و ديگه برنگشت‏!‏ چند روز بعدش فهميدم تو مرخصي با يكي دعواش شده و با ميله آهني زدن تو سرش و مرده...‏
بععله...سربازي هم مثل بقيه مراحل زندگي پستي و بلندي داره. زندگي فقط به اين بستگي داره كه از چه زاويه اي بهش نگاه كني...‏
به قول شاعر:‏
يكي دو تا نيست چاله چوله ها/ولي لطمه نميزنه به حال خوب ما‏
هر حركتي ميزنيم و هر كاري ميكنيم/تا دنيا به كام و باشه رو به راه

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
روزهاي سخت سربازي: (قسمت سه‏)‏
يه نفر تو پادگانمون بود كه زيادم نمي شناختمش. (در حد يه سلام؛ عليك‏)‏ خيلي پسر خوب و ساكتي بود؛ ميگفت كه عاشق يه دختر شده و وقتي رفته خواستگاري دختره؛ باباي دختره بهش گفته بره كارت پايان خدمتش رو بگيره و بياد. بعضي وقت ها مي اومد گوشي منو ميگرفت و زنگ ميزد با دختره حرف ميزد. هر روز؛ روزشماري ميكرد كه كي خدمتش تموم ميشه.‏
تا اينكه بلاخره روز موعود رسيد؛ بله فردا ديگه روز آخرش بود. اون شب هم مثل هر شب اومد گوشي منو ازم گرفت تا با عشقش حرف بزنه...‏
فردا صبح بدن نيمه جونشو بردن بهداري؛ بچه ها ميگفتند خودكشي كرده ولي شانس اورده سريع رسوندش بيمارستان...‏
وقتي دليلش رو پرسيدم گفتند: "ديشب فهميده كه عشقش شوهر كرده...‏"‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
كي فيلم "پارك ژوراسيك‏"‏ رو ديده؟
يه جاي فيلم هست كه دايناسوره ميره تو شهر و همه ماشين ها رو داغون ميكنه...‏
امروز به صورت كاملا تلفني؛ آروم آروم جوري كه من هول نكنم بهم خبر دادن كه همچين اتفاقي تو خونه ما افتاده با اين تفاوت كه به جاي "ماشين هاي شهر‏"؛ "كلكسيون ماشين هاي اسباب بازي من‏"‏ بوده و به جاي "دايناسور‏"‏ هم يه "گودزيلا‏"‏ بوده‏...‏!‏‏!‏‏!‏
حالا من يه سؤال از شما دارم: "عايا ديه ي يك نوزاد 2 ساله؛ به اندازه ديه ي يك فرد بالغ است؟ چرا؟ با رسم شكل توضيح دهيد.‏)‏

ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏
وقتي به مدت دو ساعت ميفرستنت روي يه برجك؛ وسط صحرا؛ تنهايي پست بدي بايد يه سرگرمي براي خودت پيدا كني. منم ديروز گوشيم رو با خودم برده بودم و داشتم با هندسفري (هندزفري؛ هندزقلي؛ هندزقاسم؛ هندزاكبر؛ هندز...‏)‏ آهنگ گوش ميدادم كه رسيد به آهنگ Adele - Set Fire To The Rain كه يهو سنگيني وزن يه نگاه عاقل اندر سفيه رو روي تنم حس كردم...‏
به خودم كه اومدم ديدم دارم بلند بلند با آهنگه ميخونم (اونم مثلا انگليسي كه چهارتا كلمه اشو ميگم؛ چهل تا رو نميدونم چي ميگم‏)‏ و يه قر ريز مجلسي از نوع بندري تو كمرمه و پست بعدي هم اومده و داره اينجوري (!_!) نگام ميكنه...‏!‏‏!‏.‏
هيچي ديگه...اسلحه ام رو مسلح كردم و گذاشتم رو شقيقه اش و تهديدش كردم "اگه اين جريان به بيرون درز پيدا كنه يه فشنگ گازي (مشقي‏)‏ تو صورتش ميزنم...‏"‏

ه
جوک

علامت اختصاصي----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----‏.‏
اعضاي 4جوك بعد از خواندن علامت اختصاصي بنده:‏
:‏ ‏‏)‏‏)‏‏)‏‏)‏‏)‏
‏(‏‏^‏‏‏_‏^‏‏‎)
‏D :‏
/‏\‏‏_‏‏_‏/‏\‏D :‏ (اين يكي افتاده زمين از خنده‏!‏‏!‏‏‏!‏‏)‏.
‏(هه هه هه...همچين علامت اختصاصي؛ علامت اختصاصي ميكنه انگار "هر روز ظهر پيتزا‏"‏ ميخوره‏!‏‏!‏‏)‏