----- (~~~) <هر روز ظهر كته!!> (~~~) -----
روزهاي سخت سربازي: (قسمت سه)
يه نفر تو پادگانمون بود كه زيادم نمي شناختمش. (در حد يه سلام؛ عليك) خيلي پسر خوب و ساكتي بود؛ ميگفت كه عاشق يه دختر شده و وقتي رفته خواستگاري دختره؛ باباي دختره بهش گفته بره كارت پايان خدمتش رو بگيره و بياد. بعضي وقت ها مي اومد گوشي منو ميگرفت و زنگ ميزد با دختره حرف ميزد. هر روز؛ روزشماري ميكرد كه كي خدمتش تموم ميشه.
تا اينكه بلاخره روز موعود رسيد؛ بله فردا ديگه روز آخرش بود. اون شب هم مثل هر شب اومد گوشي منو ازم گرفت تا با عشقش حرف بزنه...
فردا صبح بدن نيمه جونشو بردن بهداري؛ بچه ها ميگفتند خودكشي كرده ولي شانس اورده سريع رسوندش بيمارستان...
وقتي دليلش رو پرسيدم گفتند: "ديشب فهميده كه عشقش شوهر كرده..."