دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  110109

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.
بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.
بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟
بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.
داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.
داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.

  110038

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: «ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.»
ملا قبول کرد. شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: «من برنده شدم و باید به من سور دهید.»
گفتند: «ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟»
ملا گفت: «نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.»
دوستان گفتند: «همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.»
ملا قبول کرد و گفت: «فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.»
دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود. گفتند: «ملا، انگار نهاری در کار نیست.»
ملا گفت: «چرا ولی هنوز آماده نشده.»
دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: «آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.»
دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.
گفتند: «ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.»
ملا گقت: «چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.»
شرح حکایت:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید!

  109960

پاسخ دکتر حسابی
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند

  109959

رستوران مبتکر
یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....
که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.
با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،
ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست

  109958

ارزش کار
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی
حرف های مافوق اثری نداشت و ...
سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت
منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی

  109947

آقا من و شوهرم رفته بودیم دریای بابلسر.موقع برگشتن داشتیم آدرس میگرفتیم.طرف میگه بعد از چراغ قرمز برید سمت راست.ماهم رسیدیم به چهار راه دنبال چراغ قرمز
من به شوهرم میگم چراغ که سبزه!!!!
حالا من و شوهرم یک ساعت داشتیم دنبال چرغ قرمز میگشتیم.
یه همچین زن و شوهر آیکیویی هستیم ما

  109712

داری راه میری اتفاقی رو زمین یه الماس پیدا میکنی و خیلی خوشحال میشی که بعد مدتها همچین چیز با ارزشی پیدا کردی، تو اوج خوشحالی جلوتر می بینی یه گردو هم رو زمین افتاده، حریص میشی میگی خب چی میشه کنار این الماس گردو رو هم داشته باشم؟ دولا میشی که گردو رو ورداری ولی غفلت میکنی و الماس از دستت سر میخوره و میره می افته تو چاه، تو میمونی و یه گردوی پوک با یه عمر پشیمونی به خاطر از دست دادن الماس فقط برای حریص بودن!
این حکایت زندگی خیلی از آدماس که یه کسایی رو پیدا میکنن که واقعا کمیابن و شاید دیگه همچین چیزی نصیبشون نشه ولی به هر دلیلی حریص بودنشون باعث میشه اون آدمای کمیاب رو از دست بدن

  109704

کامل بخون "
.
..
میترسم از دخترایی که شرم و حیا ندارن ..اینایی که هر روز با یکی می پرن ..
اینایی که بخاطر یه پسر، هزارتا دروغ به پدر مادرشون میگن ..
اینایی که از احساسات بویی نبردن ..
اینایی که ظرافت زنونه ندارن ..
اینایی که بد دهنن ..
اینایی که شیطنتو با هرزگی اشتباه گرفتن ..
اینایی که به جای شیطنتای دخترونه، کارشون شده تیغ زدن ، و دنیاشون شده مدل ماشین و پول و شارژ ..
میترسم ..
میترسم از دخترایی ک دیگه دختر نیستن ..
تو قرار همسر و مادر نسل اینده باشی.....
بانو .. قدر خودتو بدون

  109638

دختره ب دوس پسرش گفت:من خوشگلم؟؟
پسر:نه
دختر:دوستم داری؟؟
پسر:نچ...
دختر:اگه بمیرم گریه میکنی؟؟
پسر:اصلا
دختر اشک توچشاش جمع شد و هیچی نگفت...
پسر بغلش کرد و گفت :خوشگل نیستی زیبا ترینی...دوست ندارم عاشقتم... اگه بمیری گریه نمیکنم منم میمیرم...

  109634

مردی وارد بار شد و یک نوشیدنی گران قیمت سفارش میدهد
خانوم بغل دستی: اوه چه تفاهمی اتفاقا من هم همین نوشیدنی رو سفارش دادم
مرد: من دارم جشن میگرم
زن: من هم همینطور
مرد: چه تفاهمی ... شما برای چی جشن میگیرید؟
زن: من و شوهرم ۶ ساله که بچه دار نمیشیم... اما امروز فهمیدم که حاملم
مرد: چه تفاهمی... مرغای من هم ۶ ساله که تخم نمیزاشتن... امروز همگی تخم گذاشتن
زن: چه جالب... مگه شما چیکار کردید که اینطور شد؟
مرد: از یه خروس دیگه استفاده کردم
زن: (با خنده) چه تفاهمی!!!

  109343

پشت هر مرد یه زن باهوش وجود داره!
خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.
خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...
علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.
خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!

  109341

مرا بغل کن
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...
مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

  109283

عشق دلیل می خواد؟
روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود پرسید؟چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟
پسر جواب داد:دلیلشو نمیدونم ولی واقعا دوستت دارم
دختر گفت:تو هیچ دلیل نداری پس چطور میتونی دوستم داشته باشی؟
پسر گفت:من جدا دلیلشو نمی دونم ولی می تونم بهت ثابت کنم
دختر گفت ثابت نه دلیل بیار
پسر گفت:باشه.....باشه میگم چون خوشگلی.صدات گرم وخواستنیه.همیشه بهم اهمیت میدی.دوست داشتنی هستی.بخاطر لبخندت.
اون روز دختر از جواب پسر قانع شد.اما متاسفانه چند روز بعد دختر تصادف بدی کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه ای کنار دختر گذاشت و گفت:عزیزم گفتم بخاطر صدای گرمت بخاطر لبخندت بخاطر ملاحضه کردنات عاشقتم ..اما حالا که نمیتونی حرف بزنی و نمیتونی بخندی و نمیتونی برام اونجوری باشی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه دلیل بخواد مثل الان پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودن نداره...
واقعا عشق دلیل میخواد؟نه .....
معلومه که نه.....
پس من هنوز هم بدون هیچ دلیلی عاشقتم....
بزن لایکو به افتخار همه عاشقایی که بدون دلیل عشقشونو دوست دارن....

  109277

روزی دختری جندموی سفید روی سر مادرش دید واز اوپرسی مامان چرا ماهای توسفید میشود مادر جواب داد هرموقع توکاربدی انجام دهی یک موی من سفید می شود دختر گفت هالا(حالا) می فهمم چرا موهای پدربزرگ همگی سفیده
اولین پستمه لایک یادتون نره لفطن

  109272

ماجرای که گویا حریص بودن انسان است.
روزی شحصی به طرف مسجد میرفت. در راه تکه استخوانی در پایش فرو رفت او با خود نذر کرد که اگر با حارج کردن استحوان پایش خون نیاید و وضویش باطل نشود به اندازه وزن آن استحوان در راه خدا طلا انفاق کند.از قضا پس از حارج کردن استحوان از پای شحص خون حارج نشد.فرد بعد از نماز برای ادای نذر حود شتافت ولی فرد هر مقدار طلا در ترازو میگذاشت با آن استحوان برابر نمیشد.در آن موقع فردی دانا او را دید و ماجرا را جویا شد آن شحص ماجرا را برای او باز گفت.آن مرد دانا از زمین مقداری خاک برداشت و بر روی اسحوان گذاشت و بعد از آن تکه کوچکی از طلا را روی ترازو گذاشت که وزنش با استحوان برابر شد.آن شحص با تعجب بسیار علت را از مرد دانا جویا شد مرد دانا گفت که این استحوان انسان است و انسان بسیار حریص است.