دماغش را عمل كرد، حالا به جای اون دماغ گنده یه دماغ كوچولوی سربالا داشت، دو روز بعد از گرسنگی مرد، مادرش صد دفعه بهش گفته بود كه عمل جراحی بینی مخصوص آدماست نه فیل ها!
داستان کوتاه
در يكي از شب هاي سرد زمستان، يك نفر با مرد فقيري برخورد كرد، مرد فقير به سوي او دست دراز كرد و صدقه خواست.
ولي آن شخص بعد از كمي جستجو در جيب هايش پولي نيافت.
فقير همچنان خيره به او بود و انتظار مي كشيد و خوشحال از اينكه قرار است به او كمك شود.
آن شخص ناراحت و پريشان شد از اينكه پولي نيافته تا به او كمك كند،
در همين حال دستان سرما زده مرد فقير را گرفت و رو به او گفت: " برادر عزيزم پولي ندارم كه به تو كمك كنم، مرا ببخش "
فقير در حالي كه به او خيره شده بود، بغض كرد و گفت:
" تو بزرگترين هديه را به من داده اي، تو مرا برادر خطاب كردي و اين از همه چيز براي من با ارزشتر است "
مقيم لندن بود، تعريف مي كرد كه يك روز سوار تاكسي مي شود و كرايه را مي پردازد. راننده بقيه پول را كه برمي گرداند ۲۰ سنت اضافه تر مي دهد!
مي گفت :چند دقيقه اي با خودم كلنجار رفتم كه بيست سنت اضافه را برگردانم يا نه؟ آخر سر بر خودم پيروز شدم و بيست سنت را پس دادم و گفتم آقا اين را زياد دادي …
گذشت و به مقصد رسيديم . موقع پياده شدن راننده سرش را بيرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسيدم بابت چي ؟ گفت مي خواستم فردا بيايم مركز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز كمي مردد بودم. وقتي ديدم سوار ماشينم شديد خواستم شما را امتحان كنم . با خودم شرط كردم اگر بيست سنت را پس داديد بيايم . فردا خدمت مي رسيم!
تعريف مي كرد : تمام وجودم دگرگون شد حالي شبيه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالي كه داشتم تمام اسلام را به بيست سنت مي فروختم …
یادمه اول راهنمایی که بودم شیفت صبح همش تو کلاس خمیازه میکشیدم ، یه دبیری هم داشتم بدبخت خیلی به خمیازه کشیدن حساس بود هر کی رو میدید خمیازه میکشید خوابش میگرفت ، منم اون موقه دم به دقیقه خمیازه میکشیم اخر سر دبیرم عصبانی شدو گفت بخدا اگه یه باره دیگه خمیازه بکشی این گچو پرت میکنم تو حلقت! کل بچه ها رفتن هوا منم از خجالت محو شدم...
کسی در بستر احتضار بود. فردی را در هیبت غریبی دید. مریض گفت: شما که هستید که بدون خبر سرزده وارد شدید؟
گفت: من مرگم. سرزده هم وارد نشده ام. بیست سال پیش اشتهایت کم شد من بودم که خبرت کردم. سال بعد دندان هایت شروع به ریختن کرد، خبر من بود. خوابت کم شد، توانت تحلیل رفت و لاغر و نحیف شدی. همه این ها خبرهایی بود که من برای ورود خود می دادم. شما کوتاهی کردید که تا به حال متذکر نشده اید.
دخترچهره اي زشت داشت. دندان هايي كه باگونه هايش متناسب نبودندو.....روزاولي كه به مدرسه جديدآمد هيچ دختري حاضرنبودكنار اوبنشيند.نقطه ي مقابل اودخترزيباوپولداري بودكه موردتوجه همه قرارداشت.اودرهمان روزاول مقابل تازه واردايستادوازاوپرسيدميدوني زشت ترين دختراين كلاسي؟يك دفعه كلاس ازخنده تركيد...اماتازه وارد بامهرباني به اوگفت امابرعكس من توبسيارزيباوجذاب هستي.اوباهمين يك جمله نشان داد با اطمينان ترين فردكلاس است كه ميشود به او اعتمادكرد.......
ﻧﻴﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﻳﻚ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﻫﺮﺍﺳﺎﻥ, ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺯﻧﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﻮﺯﻩ ﺩﺭﺱ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﺪ .
ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﺼﺪ ﺍﺫﻳﺖ ﻭ ﺍﺯﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻥ ﻃﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﺪ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎ ﺑﻤﺎﻧﺪ .
ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﻱ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﻴﻤﺖ، ﺯﻳﻮﺭ ﺍﻻﺕ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻴﺪﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺷﺎﻡ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻧﻴﻤﺮﻭ
ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭﺭﺩ .
ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺗﺐ ﻛﺮﺩ.
ﺍﻥ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺖ
.
.
ﻭﻗﺘﻲ ﺟﻮﺍﻥ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻫﻴﭻ ﺭﺩﻱ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ ﻧﺪﻳﺪ.
ﻓﺮﺩﺍﻱ ﺍﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﻣﻲ ﺍﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻧﻬﺎ ﻣﻴﺮﻭﺩ .
ﻭﻗﺘﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﻗﺼﺮ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪﻭ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﻛﻢ ﻣﻴﺮﻭﻧﺪ ﺑﺎ ﺻﺤﻨﻪ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻣﻴﺸﻮﺩ، ﺩﺧﺘﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺑﻮﺩ
ﻛﻪ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﻛﻢ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﺍﻭﺭﺩ, ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﺗﺤﺖ ﺗﺄﺛﻴﺮ
ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﺷﻤﺎ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻳﺪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻱ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺟﻠﻮﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻱ?
ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺳﺘﻴﻦ ﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﻛﻪ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﻢ ﻣﻲﺍﻣﺪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻤﻊ ﻣﻴﺴﻮﺯﺍﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﭘﺮﺕ
ﺷﻮﺩ ﻭ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﻧﺸﻮﻡ .
ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﻨﺪﻳﻦ بار خود را سوزاندم،حاکم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت تو انسان شریف و پاکی هستی و من دختر خود را به عقد تو درمی آورم،بعدها اورا میرداماد نامیدند.و یکی از خیابان های تهران را به نام او زدند...
خانم حمیدی ، برای دیدنِ پسرش به محلِ تحصیل اون یعنی لندن رفت !
اونجا بود که متوجه شد یه دخترِ انگلیسی با پسرش هم اتاقیه !
مثلِ همه ی مامانای مسئولِ ایرانی کلی مشکوک شد ،...
اما مسعود گفت : من میدونم چه فکری میکنی مامان !...
...ولی ویکی فقط هم اتاقیه منه !
یه هفته بعد از برگشتن مامانِ مسعود ، ویکی به مسعود گفت :
از وقتی مامانت رفته قندونِ نقره ی من گم شده !
یعنی مامانت اونو برداشته ؟
مسعود گفت : غیرممکنه ولی بهش ایمیل میزنم !
تو ایمیل خودش نوشت :
مامان عزیزم ! من نمیگم شما قندونو از خونه ی من برداشتی ،
و درضمن نمیگم که برنداشتی ! اما واقعیت اینه که از
وقتی شما رفتی تهران قندون گم شده !
با عشق ... مسعود !
روز بعد ایمیل مادرِ مسعود :
پسر عزیزم! من نمیگم تو با ویکی رابطه داری،
و در ضمن نمیگم که رابطه نداری !
اما واقعیت اینه که اگه اون حداقل یه شب تو تختخوابِ خودش میخوابید ، حتما تا حالا قندونو پیدا کرده بود !
با عشق ... مامان !
دست هایت:سینیِ نقره ی نور...اشکهایم:استکانهای بلور...کاش استکانهایم را...توی سینی خودت میچیدی...کاش اشک مرا میدیدی...
عرفان نظراهاری
بچه ها شما هم وقتی ماماناتون میخوان شما رو از خواب بیدار کنن با بالشت میزنن به صورتتون و کتکتون میزنن یا فقط مامانه من اینطوره بقرآن بالشتو میگیره میزنه به سرو صورتم ، سیلی میزنه که بیدار شم مامانه خشنه دارم من!!!
اقا دقت کردین اگه بخواین مثلا کاری انجام بدین مامان یا باباتون راضی نباشن اون کار اصلا انجام نمیشه! من میخواستم برم موهامو کوتاه کنم مامانم راضی نبود رفتم ارایشگاه دیدم تعطیله رفتم یه اریشگاهه دیگه هر چی در زدم درو باز نکردن انگار مامانم باشون تماس گرفته که تعطیل کنن و موهامو کوتاه نکنن ای خداا من میخوام موهامو کوتاه کنم اخه مامانه من چرا این کارو با من میکنی!!!!
شیطان به رسول خداگفت:تحمل دیدن6خصلت آدم رو ندارم.
1-وقتی بهم میرسندسلام میکنند
2-باهم مصافحه میکنند
3-برای هرکاری انشاا...میگویند
4-ازگناه استغفار میکنند
5-ابتدای هرکاری بسم...میگویند
6-تا نام ترا میشنوند صلوات میفرستند
آیا میدانید وقتی میخواهیدلایک کنید شیطان میکوشدتا منصرف شوید؟
سه تا رفیق با هم میرن رستوران ولی بدون یه قرون پول!
هر کدومشون یه جایی میشینن و یه دل سیر غذا میخورن!
خلاصه اولی میره پای صندوق و میگه :
ممنون غذای خوبی بود این بقیه پول مارو بدین بریم!
صندوقدار : کدوم بقیه آقا ؟ شما که پولی پرداخت نکردی ؟!؟!؟!
میگه:یعنی چی آقا خودت گفتی الان خرد ندارم بعد از صرف غذا بهتون میدم !!!خلاصه از اون اصرار از این انکار که دومی پا میشه و رو به صندوقدار میگه :
آقا راست میگن دیگه ، منم شاهدم وقتی من میزمو حساب کردم ایشون هم حضور داشتن و یادمه که بهش گفتین بقیه پولتونو بعدا میدم!
صندوقداره از کوره درمیره و میگه :
شما چی میگی آقا ؟؟؟ شما هم حساب نکردی !!!!!بحث داشت بالا میگرفت که دیدن سومی نشسته وسط سالن و هی میزنه توی سرش ؛ ملت جمع شدن دورش و گفتن چی شده ؟
گفت : با این اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم..!
سلام
اقایون محترم یادشون میاد (البته نه این که خانم ها آزارمِر (آلزایمر) داشته باشند ها!)که وقتی بچه بودیم اکثرا صب تا شب هی تو کوچه شوتبال بازی میکردیم البته دوستان تو کوچه عنایت خاصی به ما داشتند
یادم نمیره شاید شمام یادتون نیاد ولی اون روز تو کوچه توپ روکاشتم عقب نشینی کردم مثل ربرتوکارلوس (یادش بخیر چقدر 2سش داشتم ) خلاصه شوتی زدم که تو تاریخ پدربزرگ دوستم ثبت شد بگو چرا ؟
زدم آینه شمدون 30 سال پیش که برا همسر گرامیش خریده بود رو با یه حرکت انتحاری ترکوندم........
خلاصه تصویر مادربزرگو پدربزرگو دوستمو مادرمو پدرمو (کسی جا نمونده) تصور کن دیگه ....
دختر بودن یعنی شالت افتاد...
دختر بودن یعنی سوال مسخره من وکیلم؟!
دختر بودن یعنی عکس کیه تو گوشیت...
دختر بودن یعنی آرزوی سفر مجردی رو به گور بردن...
دختر بودن یعنی همون که یه روز میره گل بچینه، میره گلاب بیاره تا بعدا با اجازه بزرگترا ...
دختر بودن يعنی همونی باشی كه مادر و خاله وعمه ت هستن
دختر بودن یعنی 100 تا سکه کمه، من دخترم رو زیر 150 تا نمیدم
دختر بودن یعنی وسطه سریال بهت بگن پاشو چای بیار...
دختر بودن يعنی حق هر چيزی رو فقط وقتی داری كه تو عقدنامه نوشته باشه...
دختر بودن یعنی ساعت 8 شب دیروقته کجایی بیا خونه
دختر بودن يعنی نخواستن و خواسته شدن
دختر بودن یعنی کلی عروسک که یه دفعه میگن بزرگ شدی بسه جمعشون کن
دختر بودن يعنی "كجا داری ميری؟"
دختر بودن یعنی پسر همسایه، پسر فامیل، پسر دانشگاه در به در
دنبال پیدا کردن فیسبوکت باشن
دختر بودن يعنی "تو نميخواد بری اونجا، من خودم ميرم"
دختر بودن يعنی "کی بود بهت زنگ زد؟! با کی حرف ميزدی؟"
دختر بودن یعنی " از پدرت اجازه گرفتی؟"
دختر بودن یعنی بهت بگن خیلی خودسر شدیا!
دختر بودن یعنی با لباس سفید اومدن با کفن رفتن!
دختر بودن یعنی تباه شدن زندگیت واسه "حرف مردم"
دختر بودن یعنی فراموش کردن آرزوها
دختر بودن یعنی حق نداری به انتخاب خود تصمیم بگیری...
دختر بودن يعنی اجازه گرفتن واسه هرچی، حتی نفس كشيدن...
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید دیروز: 21046
کل بازدید: 534884621










