دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 95736

تاریخ انتشار : مرداد 1392

باران میباریدوبادسردی می وزید..سرماتاعمق استخوانهایمان نفوذمیکرداماگرمای دستانش تمام وجودم راگرم کرده بود.بدون چتروبدون توجه ب سرمادرخیابانی سوت وکورقدم میزدیم.ناگهان تاکسی ای ک فقط ب اندازه ی یک نفرجاداشت کنارمان توقف کرداومراب اجباردرتاکسی نشاندودرمقابل مقاومتهای من ک نمیخواستم تنهایش بگذارم گفت:توبرومن بابعدی می آیم.وآنقدراین جمله روتکرارکردک من قانع شدم.چندمتری پیش نرفته بودیم ک من فریادزدم نگهدار.دلشوره نمیگذاشت ک اوراتنهابگذارمچندمتری برنگشته بودم ک...چشمم ب اوافتادک دست دردست دیگری زیریک چتردرحال گفتگووخنده است.باران باخشونت ب صورتم میخوردودرجاخشک شده بودم.هرلحظه بیشترازخودم متنفرمیشدم ک چراوقتی میگفت برومن بابعدی می آیم ب او وصداقتش اعتمادنکردم ونرفتم----------