باران میباریدوبادسردی می وزید..سرماتاعمق استخوانهایمان نفوذمیکرداماگرمای دستانش تمام وجودم راگرم کرده بود.بدون چتروبدون توجه ب سرمادرخیابانی سوت وکورقدم میزدیم.ناگهان تاکسی ای ک فقط ب اندازه ی یک نفرجاداشت کنارمان توقف کرداومراب اجباردرتاکسی نشاندودرمقابل مقاومتهای من ک نمیخواستم تنهایش بگذارم گفت:توبرومن بابعدی می آیم.وآنقدراین جمله روتکرارکردک من قانع شدم.چندمتری پیش نرفته بودیم ک من فریادزدم نگهدار.دلشوره نمیگذاشت ک اوراتنهابگذارمچندمتری برنگشته بودم ک...چشمم ب اوافتادک دست دردست دیگری زیریک چتردرحال گفتگووخنده است.باران باخشونت ب صورتم میخوردودرجاخشک شده بودم.هرلحظه بیشترازخودم متنفرمیشدم ک چراوقتی میگفت برومن بابعدی می آیم ب او وصداقتش اعتمادنکردم ونرفتم----------
نمایش مطلب شماره 95736
تاریخ انتشار : مرداد 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
10471
بازدید دیروز: 93816
کل بازدید: 531043943
بازدید دیروز: 93816
کل بازدید: 531043943










