دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 89775

تاریخ انتشار : تير 1392

k : E @@@@@
به خدا خودم دو ساعت فکر کردم نوشتمش لایک نمیخوام دو دقیقه وقت بزار بخونینش***
دستشون تو دست هم بود ، داشتن از رویاهاشون حرف میزدن ، از آینده ، میخندیدن و برای بچه هاشون اسم انتخاب میکردن ، پسره وایساد و تو چشمای عشقش نگاه کرد و بهش گفت بدون اون میمیره ، که یه پسر جون که سرش تو گوشیش بود نگاشون کرد و یه لب خند تلخ زد و از کنارشون رد شد ، چند متر جلوتر افتاد زمین ، دختر پسر هم بهش خندیدن ، ولی پسره فقط یه آه کشید و بلند شد و رفت ، یه پسر داشت برا عشقش پیام میداد و میگفتم عشقم تو همون خیابونم که به هم قول دادیم همیشه با هم باشیم ، پس چرا الان من خودم تنهام ،چطور فراموشت کنم ؟ براش پیام اومد خدافظ برا همیشه ، سرشو آورد بالا و یه دختر و پسر و دید که همون جایی وایساده بودن که خودش و عشقش بهم قول داده بودن برا همیشه برا هم باشن ،اشک پر چشماش جمع شد جلوی پاشو دیگه نمیدید و افتاد زمین ، دختر و پسر بهش خندیدن ولی زیر لب گفت خدایا هیچ وقت از هم نگیرشون و بلند شد، به یاد خاطراتش تو اون خیابون افتاد،خاطرات خودش و عشقش، یه آه کشید و بلند شد و رفت، خدایا ترو به همین روزا قسم همه عاشقا رو به عشقشون برسون