تاریخ انتشار : تير 1392
یه شب که باهم داشت قدم میزد گفت:دوست دارم
من بهش گفتم:من دوست ندارم
گفت:چرا؟؟
گفتم:عاشقم دیوونتم
دستامو گرفت محکم فشار داد گفت:ما بیشتر
گفتم:قول بده تنهام نزاری
گفت:قول میدم قول قول
هعی تو که زدی زیر قولت هنوز دوست دارم











.gif)
.gif)