تاریخ انتشار : آبان 1391
پسری سالها عاشق یک دختر نابینا بود، دخترک جز دیدن چهره معشوقش آرزویی نداشت روزی پسر گفت پزشکی یافته ام که میتواند چشمانت را درمان کند.وقتی روی تخت بیمارستان چشمان دختر را باز کردند اولین صحنه ای که دید عصایی در دست پسر بود و یک عینک دودی در چشمانش.دخترک به پسر گفت حالا که من بیناییم را بدست آورده ام نمیخاهم با یک نابینا زندگی کنم مرا ترک کن.پسر قبول کرد و در حالی که اتاق را ترک میکرد با حالتی بغض آلود به دختر نگاهی کرد و گفت "مواظب چشمانم باش"











.gif)
.gif)