دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 189260

تاریخ انتشار : بهمن 1393

*از شما چه پنهون*

دنج ترین صندلی گوشه ی سالن رو برا نشستن انتخاب کردم..
بچه ها با نگاه خاصی براندازم میکردن..فرناز بیشتر..هنوز میلرزیدم..شدیدتر از قبل..
فقط با مدیرمون سلام و احوالپرسی کرده بودم..چشمام هیچکس رو نمیدید..فقط نگاهاشون یادمه...
چند دقیقه بعد زن کوتاه قد و چاقی لیوان شربت رو جلوم رو میز گذاشت...
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم میشه لطفا یکم آب برام بیارید؟
زن چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت...
خوشحال بودم که دقایق اول حضورم تو اون خونه..شهاب نبود..
لحظه ها زجر آور میگذشت..به دور و برم نگاه کردم..خونه ی قشنگی بود ولی بوی زندگی نمیداد..ظاهرا شهاب اونجا تنها زندگی میکرد..
رو به سلمی غر زدم:ببین چه خودخواهه این همه آدمو گذاشته اینجا رفته بالا..انگار نه انگار مهمون داره..از خود راضی..
سلمی چشم غره رفت و جواب داد:سحررر بچه ها خودشون اصرار کردن که اگه قراره دیگه نیاد مدرسه جزوه ها و تستا رو بهمون بده..
بغض کردم..نمیدونم چرا..شاید چون سلمی گفت دیگه نمیاد مدرسه..
مگه دوستش داشتم؟؟مگه مهم بود؟؟؟
نه...نمیدونم...
بعد از چند لحظه سکوت سلمی گفت:بالا پله هارو نگا...
سرم رو بالا آوردم با دیدن شهاب بعد از اون همه مدت احساس کردم خون تو بدنم خشک شد...
شهاب هنوز منو ندیده بود..طبق معمول سرش پایین بود..خیلی کم به کسی نگا میکرد..نمیدونم از غرور بود یا چی...
با اخم همیشگیش داشت جزوه ها رو ورق میزد رو صندلی روبروی من نشست وگفت:فقط مبحث آخر نیست که اونم ان شاءالله استاد بعدیتون درس میده.
سرش رو بالا آورد که جزوه ها رو به مدیرمون بده...
نگاهش مثل مجسمه رو صورت من ثابت موند..
چنبار پلک زد..از اینکه هول شده بود غرق لذت بودم..روز خواستگاری و شوکه شدن من حسابی تلافی شد...
با ضربه آرنج سلمی به خودم اومدم:
سلام!
...........................