دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 189146

تاریخ انتشار : بهمن 1393

*از شما چه پنهون*

با دیدن حیاط به اون قشنگی آروم تر شدم ولی هنوز سردم بود..چنتا نفس عمیق کشیدم و از حیاط رد شدم..
نمیدونستم باید چجوری باهاش روبرو بشم نمیدونستم چجوری باهام رفتار میکنه..
در ساختمون باز شد..
ضربان قلبم مهار نشدنی بود..
چندلحظه بعد سلمی تو چارچوب در ظاهر شد..اینکه به جای شهاب اون روبروم بود خییلی عالی بود...
هیچوقت از دیدنش اونقدر خوشحال نشده بودم..با قدمهای بلند خودشو به من رسوند دستامو گرفت...با هیجان گفت میدونستم میای بیا بریم تو تا نیومده..
-کیو میگی؟؟
+شکیبا دیگه..رفته یه سری جزوه بیاره...
با دلخوری گفتم:اونکه منو دید درو باز کرد..چرا رفت؟؟اون نمیخواد منو ببینه سلمی خدا بگم چیکارت کنه...
+زود قضاوت نکن دختر..من درو برات باز کردم شکیبا بالاس..میخوام وقتی میبینتت حسابی شوکه بشه برا همینم نذاشتم زنگ درو بزنی!نبودی ببینی قیافش رو وقتی دید بین بچه ها نیستی..
-من میترسم سلمی..زیاد...
+به قول استاد نادری برا رسیدن به چیزای بزرگ رو ترسهای کوچیکت پا بذار..
پلکهامو به علامت تایید رو هم گذاشتم و وارد خونه شدم...