دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 188913

تاریخ انتشار : بهمن 1393

*از شما چه پنهون*
با هول سرجام نشستم و جواب دادم:چیشده سلمی؟؟
-برا چی گوشیت خاموش بود دیوانه؟؟
-لازمش نداشتم.کاری داری؟
-ببین سحر اگه ذره ای دوستش داری پاشو بیا اینجا چون دیگه هیچوقت نمیبینیش!
-یعنی چی؟؟؟تو کجایی الان؟؟
-خونه شکیبا..پاشو بیا وگرنه یه عمر پشیمونی...
-تو داری جلوی اون اینارو میگی؟؟؟
-نه نه نه!من تو حیاطم به جای این حرفا زودتر خودت رو برسون حالش خیلی بدتر از اونیه که ما فکر میکردیم.الان آدرس رو برات میفرستم...
ناخوداگاه گفتم باشه..گوشی هنوز تو دستم بود که سلمی قطع کرد.
حالم غیرقابل توصیف بود..از ترس و استرس میلرزیدم..گرمترین روزهای تیر بود با این حال گرمترین لباسم رو زیر مانتو پوشیدم و راه افتادم..
اولین تاکسی که جلوم وایساد دربست گرفتم..
آدرس رو براش خوندم..
به قدری لرز داشتم که چادرم رو دورم پیچیدم و زانوهام رو تو شکمم جمع کردم بلکه یذره گرمم بشه...راننده که یه مرد میانسال بود هرچندیقه یبار از تو آینه با نگرانی و تعجب نگام میکرد...
حالم عادی نبود..
چندیقه بعد جلو یه خونه ویلایی پیاده شدم..
دستام به مرز انجماد رسیده بود..
انگار تصویرم رو از آیفون دید و قبل از اینکه زنگ بزنم درو باز کرد..
با تردید وارد شدم درو پشت سرم بستم..