*از شما چه پنهون*
هنوز آرامش روزهای قبل رو بدست نیاورده بودم که سر و کله ی یه خواستگار جدید پیدا شد...
نیما..نوه ی خانم کریمی،که از دوستای مامان بزرگ بود..
بعد از شهاب این دومین خواستگاری رسمی بود!
مامان حال و احوال من رو میدید برا همین جواب مثبت نداده بود که بیان خونه ولی مامان بزرگ بیخیال نمیشد...
حضور جسمی من تو مدرسه همچنان ادامه داشت..ولی خبری از شهاب نبود..
سلمی از هر فرصتی استفاده میکرد که منو متقاعد کنه همراهشون برم عیادت شهاب...
ولی لجباز تر از این حرفا بودم...
روزی که قرار بود برن عیادتش رو خوب یادمه...
شنبه بود!
صبح تا جایی که تونستم دیر بیدار شدم..به قول مامان خیلی وقت بود دیگه خبری از سحرخیزی های سحر نبود...
6ساعت به ساعت5 و رفتن بچه ها مونده بود..
گوشیم رو از شب قبل خاموش کرده بودم ولی بیخودی تو دستم میچرخوندمش...
مامان اومد کنارم نشست و گفت سحر اگر ذهنت درگیر پیشنهاد نوه ی خانم کریمیه نگران نباش بسپار به من!
به تنها کسی که تو اون مدت فکر نکرده بودم نیما بود پسر مودب و متینی که با حرف زدن کتابی و خجالت بیجاش هیچوقت به دل من نشسته بود!
ولی با این حال همونجوری که برمیگشتم اتاقم رو به مامان گفتم نه بذار تا فردا جواب میدم...
ساعت 20دقیقه از،پنج گذشته بود،با تصور اینکه همه چی تموم شده و بچه ها الان خونه ی شهابن رو تخت دراز کشیدم گوشیم رو روشن کردم دیوان حافظ رو از بالای سرم برداشتم و فال زدم...
هنوز غزل رو کامل نخونده بودم که گوشیم زنگ خورد...
با هول سرجام نشستم و جواب دادم...
.............................................
نمایش مطلب شماره 188751
تاریخ انتشار : بهمن 1393
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
43017
بازدید دیروز: 45469
کل بازدید: 534934408
بازدید دیروز: 45469
کل بازدید: 534934408










