دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 188751

تاریخ انتشار : بهمن 1393

*از شما چه پنهون*

هنوز آرامش روزهای قبل رو بدست نیاورده بودم که سر و کله ی یه خواستگار جدید پیدا شد...
نیما..نوه ی خانم کریمی،که از دوستای مامان بزرگ بود..
بعد از شهاب این دومین خواستگاری رسمی بود!
مامان حال و احوال من رو میدید برا همین جواب مثبت نداده بود که بیان خونه ولی مامان بزرگ بیخیال نمیشد...
حضور جسمی من تو مدرسه همچنان ادامه داشت..ولی خبری از شهاب نبود..
سلمی از هر فرصتی استفاده میکرد که منو متقاعد کنه همراهشون برم عیادت شهاب...
ولی لجباز تر از این حرفا بودم...
روزی که قرار بود برن عیادتش رو خوب یادمه...
شنبه بود!
صبح تا جایی که تونستم دیر بیدار شدم..به قول مامان خیلی وقت بود دیگه خبری از سحرخیزی های سحر نبود...
6ساعت به ساعت5 و رفتن بچه ها مونده بود..
گوشیم رو از شب قبل خاموش کرده بودم ولی بیخودی تو دستم میچرخوندمش...
مامان اومد کنارم نشست و گفت سحر اگر ذهنت درگیر پیشنهاد نوه ی خانم کریمیه نگران نباش بسپار به من!
به تنها کسی که تو اون مدت فکر نکرده بودم نیما بود پسر مودب و متینی که با حرف زدن کتابی و خجالت بیجاش هیچوقت به دل من نشسته بود!
ولی با این حال همونجوری که برمیگشتم اتاقم رو به مامان گفتم نه بذار تا فردا جواب میدم...
ساعت 20دقیقه از،پنج گذشته بود،با تصور اینکه همه چی تموم شده و بچه ها الان خونه ی شهابن رو تخت دراز کشیدم گوشیم رو روشن کردم دیوان حافظ رو از بالای سرم برداشتم و فال زدم...
هنوز غزل رو کامل نخونده بودم که گوشیم زنگ خورد...
با هول سرجام نشستم و جواب دادم...
.............................................