دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 188609

تاریخ انتشار : بهمن 1393

.ادامه: مهدي يه شب زنگ زد گفت فردا حاضر باش بريم بيرون اضافه هامو بخشيدن تصويمو گرفتم تمرم شد خدمت..انقد ذوق ميكردم حد نداشت فرداش صبح زود بيدار شدم به مهدي ام نگفتم رفتم يه زنجير با يه پلاك الله گرفتم اومدم خونه حاضر شدم رفتم خونه مهدي اينا انقد خوشحال بوديم حد نداشت بعد ازظهرم باهم رفتيم بيرون و يه جشن دونفره گرفتيم...از اون روز تمام وقتمونو با هم ميگذرونديم..ماه رمضون بود بعد افطار رفته بودم پياده روي با مامانم و دختر عمم مهدي ام ميخاست از خونشون بياد پيشمون يه CD واسه ماشين مهدي زده بودم با وسايلاي مهديو با خودم آورده بودم كه بدم بهش بزاره تو ماشين..دوستم زنگ زد جواب نميدادم ديدم اس داده پشتتو نگاه كن فهميدم پشتمه به روم نياوردم دلم خيلي ازش پر بود ديدم يكي زد پشتم برگشتم سلام عليك كرديم گفت:چرا جواب نميدي؟گفتم:رو سايلنت بود نفهميدم..مهدي ام اومد پيشمون گفت:بريم اينارو بزاريم ماشين بيايم دوباره دوستم شروع كرد به غر زدن و ازين رنگ به اون رنگ شدن ديگه يه چيزه تابلويي شده بود كه هركسي متوجه ميشد يه چيزي هست..داشتيم ميرفتيم سمته ماشين ديدم دويد سمته ما كه منم ميام خيلي سرد گفتيم:باشه نزديكه ماشين بوديم گفت:شما بريد بزاريد من اينجا وايميستم تا بيايد گفتم:خوب اين همه اومدي خوب بيا اينو بزاريم بريم پيشه اونا ديگه گفت:نه رفتيم مهدي وسايلارو گذاشت اومديم يه دفعه دوستم گفت:من ميرم خونه حالم خوب نيست ماهم هيچي نگفتيم و اون رفت..فرداش امتحان رانندگي شهر داشتم بار اولم بود حالم اصلا خوب نبود دلشوره داشتم سحر بود نمازمونو كه خونديم حالم بدتر شد تا ساعت 6 بيدار نشسته بودم مهدي ازم پرسيد چي شده؟گفتم:مهدي من فردا نميرم ميدونم برم قبول نميشم حالم اصلا خوب نيس پس رفتن و نرفتنم فرقي نداره بزار بعد ماه رمضون ميرم الانم روزه ايم گفت:خانوم من اينطوري نبودااا من ميدونم تو قبولي اصلا خودمم باهات ميام برو حاضرشوگفتم:نه من نميرم اصلا تو مگه خواب نداري؟برو بخواب ديگه گفتش:نه نميخابم خانوممو ميبرم امتحانشو بده بيخودي نترس من باهاتم عزيزم ميدونم قبولي ميريم تو امتحانتو ميدي ميام ميخابم برو حاضر شو..خدا شاهده يكي از بهترين امتحاناي زندگيم بود چون عشقم كنارم بود مرد زندگيم با حرفاش بهم انرژي داده بود و حرفاش بهم ثابت شده بود..خيلي خوشحال بوديم اصلا يادمون رفته بود كه قراربود بعد امتحان بيايم خونه بخابيم و يه شبانه روزه بيداريم و هوا گرمه و ماه رمضونه و روزه ايم همه اينارو يادمون رفته بودو همينطور تو خيابونا قدم ميزديم ميگفتيم ميخنديديم كه همه نگاهمون ميكردن بعضيا با خوشحالي بعضيا با حسرت بعضيام با تعجب .. يه دفعه يه فكري به سرم زد راجبه دوستم با مهدي ام مشورت كردم و تصميم گرفتيم انجامش بديم...ادامه..
$$$$$$$$$$
آجي Miss Mah چشم آبجي تند تند ميذارم بخدا شرمنده كه دير ميشه ديگه داره به زندگي الانم ميرسه،گفتي وب بساز واقعيتش وقتشو
نداشتم و ندارم فك كنم يكي دوتا پست ديگه بزارم به الان ميرسم ...دوست ميدارمت بووووووووس
&&&&&&&&&&&
دوستون دارم يا حق