دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 188558

تاریخ انتشار : بهمن 1393

*از شما چه پنهون*

نفهمیدم جلسه ی خواستگاری چجوری گذشت...
فقط تعجب مامان اینا و جواب رد خودم رو یادمه وقتی که گفتن برید حرف بزنید...
نمیدونم به چه جراتی نه گفتم!
مادر شهاب رنگ پریده به من نگا میکرد...پدرش عصبانی بود...مامان و خاله چشمهاشون گرد شده بود!
شهاب سر به زیر بهم نگاه میکرد...
اولین بار بود سر به زیر میدیدمش...
اولین بار بود استرس داشت...
نمیدونم قصدم تلافی بود یا احساس واقعیم رو به زبون آوردم...
نمیدونم چجوری تونستم چشمهاش رو نادیده بگیرم!
نفهمیدم کِی رفتن!
نفهمیدم جواب سوالای مامان رو من دادم یا شهاب!
نفهمیدم چیشد که شهاب از فردای جواب ردِ من دیگه نیومد مدرسه!
و مهم تر از همه ی این ها نفهمیدم چرا بهش جواب منفی دادم!
هنوزم که بعد چهارسال به اون روزها فکر میکنم جوابی برای این سوالا ندارم.....
یادمه مدیر مدرسمون بعد از یه هفته غیبتش اومد سر کلاس و گفت آقای شکیبا دیگه نمیاد مدرسه به فکر یه استاد جایگزین هستیم....
دنیا رو سرم خراب شد...دوستش داشتم؟نه!دوستش نداشتم؟نه!
پس چرا حالم بد بود؟؟نمیدونم...
از جریان خواستگاری تو مدرسه فقط سلمی و مدیرمون خبر داشت اینو از نگاهش وقتی این خبرو داد فهمیدم...
سرزنش هاشون رو یادم نمیره...
میگفتن مریض شده...میگفتن خونه نشین شده...هیچکدوم از کلاسهاش رو نمیره....
حالم خوب نبود...روزهای بدی بود...
قرار ملاقات بچه ها و مدیر مدرسه رو شنیده بودم...
میخواستن برن خونش دیدنش...
بازم دو راهی...بازم تصمیم...بازم اشتباه...
...............................