تاریخ انتشار : دي 1393
نگاش به سمت اسمون ستاره هارو میشمرد
خسته میشد بلند میشد زخمای پارو می شمرد
یکی دوتا و ده تا زخم دستی رو پاهاش میکشید
زخمای پا تموم میشد زخمای دستاشو میدید
به ماه اسمون میگفت شمعه شبه خون منی
یاد عمو به خیر که تو شکل عمو جون منی
راستی تو ازتو اسمون ببین بابای من کجاس
بهش بگو که دخترش ساکنه تو خرابه هاس
بهش بگو دختری که
شونه به موهاش میزدی
جونش به لب رسیده و تو ازسفر
نیومدی...











.gif)
.gif)