تاریخ انتشار : مرداد 1393
فریاد بی حاصل....
روز گار در راه آخرت
مردمش مست مست از نفس
دوست سفر کرده
یار در دل خود ماتم گرفته
من نه آنم که بینم آشیانه درد را
نه آنکه ببندم بر سرش دستمال شفاعت
عشق در دل کوچ کرده تا ابد
لانه اش در خیالات زمان گم شده است
نه قاصدک خبر میدهد از او
نه شمع اشک میریزد در فراغش
اری عشق مرد
زندگی باید کرد
به اندازه یک نفس
جای جهان جای من است
سهم من یک کلبه در درون اتش جان است
هیچ کس نیست حق ورد به حریمش
من زنده ام
زنده گانی میخواهم
پس نه فریاد میزنم نه شمع وارانه میسوزم.....
م.ق











.gif)
.gif)