تاریخ انتشار : اسفند 1392
من عقابی بودم که نگاه یک مار، سخت آزارم داد.
بال بگشودم و سمتش رفتم. از زمینش کندم، به هوا آوردم.
آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد.
در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه به روزم آورد.
عشق، جادویم کرد. زهر خود بر من ریخت. از نوک قله زمین افتادم.
تازه آمد یادم، من عقابی بودم.











.gif)
.gif)