دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 128264

تاریخ انتشار : آذر 1392

خاطراتی از بچه ها در جنگ
مخمان تاب برداشت، از بس كه اين بچه التماس و گريه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بي‌سيم‌چي بشود. وقتي برگشت بي‌سيم‌چي خودم شد. ديگر حرف نمي‌زد. يك شب توي عمليات كه آتش دشمن زياد شد، همه پناه گرفتند و خوابيدند زمين. يك لحظه او را ديدم كه بي‌سيم روي كولش نيست. فكر كردم از ترس آن‌را انداخته زمين. زدم توي سرش و گفتم: «بچه بي‌سيم كو؟» با دست زير بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم يكي ديگه بي‌سيم رو برمي‌داره، ولي اگر بي‌سيم تركش بخوره عمليات خراب مي‌شه.» مخم باز داشت تاب برمي‌داشت.