تاریخ انتشار : مهر 1392
سرآغاز دست نوشته ام یاد توست خدا...
بنام حق
قلم شکسته ام را برداشتم ،بخاطرت ساختم ،سپس آراستم...
چکاندن قطرات اندوهگین مرکب را بر برگهای پاییزی دفترم آغاز کردم...
ب قلم گفتم بنویس ک دوستش دارم...گفت سخت است...لب گشودم ک چ کنم؟گفت درعمل نهانت را آشکار ساز...
سالها گذشت و گذشت و من در اندیشه ی اثبات عشقم...اما....
بجون خودم همه ی اینارو از ذهن متروکم میپرونم،چرا هیشکی باور نمیکنه؟؟؟!
بزن لایک خوشگله رو اگ باور کردی...











.gif)
.gif)