دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 115014

تاریخ انتشار : مهر 1392

حکایت غریبی است
پاییز امسال و دست های بی کس من...
که نبودنت در من...
شبیه سوز سرما در مغز استخوان است،
آنقدر که دست هایم را،
در یخ بستگی خیابان های منجمد شده از خاطرات تو،
تنها به وقت لب گرفتن از سیگار،
از جیب هایم بیرون می آورم.
آری...
پاییز با لهجه بی کسی های من...
پادشاه فصل های سالی است،
که از ابتدای بهارش نبودنت پیدا بود.
و من...
عروسک خیمه شب بازی خیابان های پاییز زده ای هستم،
که پاهایم،
به اختیار نخ خاطرات تو...
مدام این سو و آن سو می رود!
به نگاه خیره این شهر بگو...
هر رهگذر سیگار به دستی را عاشق خطاب نکند...
شاید کسی دارد،
حسابش را با تمام خاطرات تسویه می کند...!!