تاریخ انتشار : مرداد 1392
اعتراف ميكنم يه بار پسر دوست بابام اومده بود خواستگاريم...خيلي هم شيك و مجلسي اومدم نشستم..بعد رفتم چايي آوردم..بعد وقتي ظرف ميوه رو گرفتم طرفش يه نارنگي قده هندونه افتاد تو چاييش!!!!!!عاغا نميدوني چه حالي شدم....بيچاره پسره قرمز شد گف همين كافيه...!!!حالا بعد اون نيم ساعت نشستيم حرف زديم ميگم چي شمارو عصباني ميكنه؟گفت هرچي برخلاف نظرم باشه...گفتم نظرتون چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الان رفتن 2ماهه ازشون خبري نيس!!!فك كنم داره جواب سوال منو پيدا ميكنه..........!!!!!!!!!!











.gif)
.gif)