اعتراف میکنم وقتی بچه بودم یه روز از دست داداشم بزرگ ترم خیلی عصبانی بودم تصمیم گرفتم یه ماموریت بزرگ انجام بدم .
اغا رفتم فلفل رو برداشتم رفتم تو اتاقش
( متن حرفای من با داداشم ) :
- سلام داداشی خوبی ؟
- ممنونم ابجی گلم
- داداشی ببخشید باهات دعوا کردم حالا چشاتو ببند دهن تو باز کن یه چیز شیرین میدم بخوری خــــــــو ؟
- چی هست ؟
- تو ببند باش ؟
داداش از همه جا بی خبر من چشاشو بست دهنشم بازکرد منم از فرصت استفاده کردم و به قطر 1/5 سانت رو زبونش فلفل ریختم .
هیچی دیگه با اتش نشانی خاموشش کردیم . (^_^)
نمایش مطلب شماره 92642
تاریخ انتشار : مرداد 1392
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
17401
بازدید دیروز: 59727
کل بازدید: 533661289
بازدید دیروز: 59727
کل بازدید: 533661289










